گاه نوشت های یک نویسنده

میدانم که این بازی روزی تمام خواهد شد،اما حتی اگر بازنده هم باشم؛ میخواهم که خوب تمام کنم.


آنچه بجا می ماند(4)

غزال من

 یکشنبه ۲۷ فروردین ۵۱

گلهای سرخ لاله از خاک سر بدر آورده بودند و فرا رسیدن روزهای شادی بخشی را به جهانیان پیام می دادند.بهار با تمام شکوه و عزتش فرا رسیده بود. و من فارغ از هر اندیشه و خیال همانند پروانه های سبک بال به هرسو سر می کشیدم. سعی و کوشش داشتم که از تک تک روزهای بهار حداکثر استفاده را بکنم.

بوی شکوفه ها، رنگ لاجوردی آسمان، آوای دل انگیز پرندگان در سحرگاهان، وزیدن نسیم ملایم و زمزمه ی آبشار هر کدام به نوعی برایم شادی بخش و لذت آفرین بودند. گاهی آنچنان در خود غرق می شدم که گذشت زمان را حس نمی کردم و گاهی آنچنان در اندیشه ی تو فرو می رفتم که زندگی را با تمام عظمت و شکوهش فراموش کردم.

غزال من، زمانی که از میان رمه ی غزالان رمیدی و مرا با تمام محبتی که نسبت به تو داشتم ، تنها گذاشتی.

تمام روزها و شب ها معنی واقعی خویش را برایم از دست دادند و شب و روزم یکی شد‌. و اکنون که زمان گرد فراموشی بر زخم های دلم پاشیده، زندگی چون امواج خروشان به حرکت خویش ادامه می دهد. اردیبهشت با گلهای سرخ و نسترن و سنبل و یاس از راه فرا می رسد و چادر زمردین خویش را هر چه بیشتر در دشت و دمن می گستراند. و من از صمیم قلب خوشحال هستم که می توانم بدون تشویش و نگرانی از این همه زیبایی های طبیعی طبیعت استفاده بکنم و لذت ببرم. 

دیروز به صحرا رفتم و 


ماهی که کامل شود :)

 
بهمن هم رفت. اسفند هم آمده. و امروز آخرین ماهگرد تولد چهارده سالگیم است :)
ماه دیگر چنین روزی، در حالی که بهار آمده، شکوفه های صروتی و سفید همه جا را آراسته، لبخند بر لبان مردمان نشسته، پیراهن های نو به تن شده، همه در حال عید دیدنی، در حال سفر کردن، در حال نزدیک کردن روابط، همه با اراده هایی نو، با تصمیم ها و برنامه ریزی های جدید، همه در حال خندیدن، همه در تب و تاب، در هیاهو :)
همان روزی که من به دنیا آمدم، خیلی ها از دنیا رفتند. قانون دنیا اینجوری است، بعضی چیز ها باید بروند تا جا برای چیز های دیگر باز شود...

گوشت قورباغه یا چی؟

 پیج اینستاگرامی بود، زیبا و با نشاط. پیج خانمی بود که عاشق گل و عکاسی و دیزاین خانه و شماره دوزی و اینجور کارهای (جدیدا مد شده بهش میگویند رنگی رنگی)بود.

من از گل دوستی اش و عکس های رنگارنگش خوشم می آمد و هرازگاهی پیچش را از گوگل(اینستاگرام ندارم) چک میکردم.

ایشان جدیدا مثل اینکه رفته اند مالزی. یک چیزی که باید بگویم این است که این خانم اصلا از آن خودنما های بدبختی که یکجور هایی فکر میکنند اسوه الحسنه برای همه ی عالم هستند، نبود. خلاصه اینکه در پستی جدید عکسی گذاشته اند از خوردن خرچنگ و قورباغه و الخ.

دقیقش را نمیدانم، اما خیلی خیلی از فالوورها کم شده اند‌... 


رقص شور انگیز

قلمم می رقصد. می رقصد و می رقصد. رقصی پرتب و تاب. رقصی چنان که لذت می افکند و به نفس نفس می اندازد. 

قلم من شب ها می رقصد. شب ها می شکفد. روز ها ذوقی چنان ندارد. شب ها صفحه صفحه می رقصد.برگ ها برگ ها می رقصد. آنقدر از جان مایه میگذارد که در نهایت، نیمه های شب با ذهنی که چون بدنش پیچ و تاب خورده، خود را پرت میکند در حریر کاغذ.

قلم من خاموش است. گاهی، شب های بسیار خیال حرف زدن ندارد.

حرف زدنش رقصیدنش است. وقتی حرف میزند که دارد می رقصد.

و وقتی که می رقصد، دارد حرف میزند.


آنچه بجا می ماند (3)

دریا               سه شنبه،۳۰ آبان ۵۱

سکوت شامگاهی را برگ های زرد و نیمه مرده پاییز درهم می شکست. تاریکی چنان آرام بر همه جا سایه گسترده بود که وجودش را احساس نکرده بودم. تنها. 

تنها و بی همراه و فراموش شده با پاهای برهنه برروی ماسه های نرم ساحلی گام بر می داشتم‌. مد سبب بالا آمدن آب دریا شده بود. ماه که گویی:

می خواست پنهان از چشم جهانیان خود را شست و شو دهد. در عرصه آسمان می درخشید. آب دریا در اثر نسیم ملایمی که می وزید،


فردوسی جان

سوم دبستان بودم که خاله ام برام سه تا از این جلد شاهنامه ها را خرید.
سوم بودم دیگر، کمی باز کردم خواندم دیدم که نمیفهمم سپردمش به آینده😊
اوایل سال پارسال بود و معلم نداشتیم. نمیتوانستم بیکار بمانم و ورورای الکی بکنم. رفتم تو کتابخونه ی خاکی خلی مدرسه🙂
میخواستم یک ژول ورن پیدا کنم که چشمم خورد به یک عنوان : "جاذبه های فکری فردوسی" . گفتم ااا. فردوسیی.خب حالا بخونم ببینم جاذبه های فکریش چی بوده؟
کتاب رو بردم کلاس. اولینش، شعر رستم و سهراب بود. همیشه داستانش را شنیده بودم اما شعرش را نخونده بودم. شروع کردم به خواندن. چقدر آهنگین و دلنشین بود!
چقدر وقتی میخواندم انگار به قرن ها پیش می رفتم. انگار کنار رستم ایستاده بودم و دنبال رخش میگشتم و در پی آن به قصرپادشاه توران کشیده می شدم...
دیدم که خیلی دارد حال می دهد : بچه ها میاین با هم شاهنامه بخونیم؟

❤خالصانه ترین عشق زندگی❤

۲۵ بهمن روز ولنتاین، روز عشق است.

عشاق بهم هدیه میدهند، جشن میگیرند، بیرون می روند و... .

اما یک چیزی، تا بحال شده که روز ولنتاین بیاید و دغدغه ی دیگری  به جز دوست دختر/پسر تان داشته باشید؟

شده روز ولنتاین یک هدیه ی خوشگل با یک شیرینی یا کیک قلبی❤ بخرید و ببرید خانه ی مادرتان؟ یک بوس خوشگلش کنید و از ته دلتان بگویید که عاشقش هستید؟

کسی که اولین نفردر زندگیتان است که به شما عشق ورزیده و در وجود خود پرورده است.


آنچه بجا می ماند (2)

خاطره ای از زندگی  53/9/20

زندگی مجموعه ای از رخداد است. مجموعه ای از خاطرات تلخ و شیرین. که زیبایی ها و زشتی ها را توانا دارد. و دقت و حوصله ی زیادی لازم است که علف هرز های زشتی را از کنار جویبار آرام و شادی آفرین زندگی وجین کنیم تا زندگی در کاممان چون شهد شیرین شود.

برای روشن شدن مطلب یک گل سرخ را در نظر مجسم کنید که با آن گلبرگ های لطیف و بوی روحپرورش،خار را نیز در کنار خود پرورش می دهد. پس گل و خار و شادی و رنج در کنار یکدیگر قرار دارند. فقط کافی است چشم زیبابینمان را بیشتر تقویت نماییم تا بتوانیم از زندگی حداکثر استفاده را ببریم.

و من از بین خاطرات گوناگون زندگی این یکی را انتخاب و بازگو میکنم...


مادربزرگ سلام رساند و گفت متاسف است


آنچه بجا می ماند (1)

حقیقت زندگی      ۵۳/۱/۲۲

در حاشیه زندگی به زیست ادامه دادن و با احتیاط کامل از خطر لغزیدن گام برداشتن در واقع در سایه زندگی بودن تا در متن آن قرار گرفت و با امواج سهمگین و خروشان دریای زندگی که در هر قدم انسان چون کوه قد برافراشته اند و در مبارزه و جدال بودن، مقایسه اش مانند بهار و زمستان است.

زمستان در حال احتزاز است. آخرین نفس ها را در سکوت و سکون کامل می کشد. و حال آنکه بهار در رگ هایش خون جوانی جریان دارد و باد عشق همه جا را سرسبز و شادمان می کند.

تا آنجا که به خاطر دارم همیشه تصور می کردم که اگر در حاشیه ی زندگی قرار بگیرم و یا بهتر گفته باشم در پناه حمایت یک قدرت دیگر واقع شوم. برای رسیدن به مقصد احتیاجی به مبارزه با مشکلات نخواهم داشت و از این رو دلم می خواست همیشه در همان حالت کودکی بمانم تا طعام آماده را در دهانم بگذارند و منتطر فرو رفتن شوند. و متاسفانه خیلی دیر پی به حقیقت زندگی بردم و مصمم شدم که چون میلیون ها میلیون افراد دیگردر متن زندگی قرار بگیرم و با حقیقت زندگی زیست کنم نه با اوهام و خیال بهار باشم نه زمستان. زندگی کنم نه تقلیدی از زندگی دیگران و برای انجام چنین عمل مهمی احتیاج به آزادی عمل داشتم و پاره کردن بند های سنتی که بر دست و پایم بسته بودند و این بر هیچکس پوشیده نیست که پرنده اسیر قفس درست بخاطر اسارتش از خطر های احتمالی بدور است و اگر منم جانم را از خطر حفظ کنم حرفی به خطا زده ام.

پس نباید برای جلوگیری از خطر احتمالی لغزیدن در حاشیه زندگی قرار گرفت و اگر زندگی را آنقدر کوچک تصور کنیم که در حد بازی شطرنج در آید؛ برای اینکه یکی از مهره های این بازی باشم حتی در حد یک سرباز که به هر حال به بازیش میگیرند و برای این که به حرکت در آورندش مقداری فکر می کنند.

مانند یک مبتدی در شنا ناگهان خود را در میان امواج عظیم دریای خروشان زندگی رها کردم و برای نجاتم از نابودی شروع به دست و پا زدن نمودم. و انقدر این کار را که بی نهایت برایم شاق بود تکرار کردم که سرانجام به ساحل زندگی رسیدم.

و حالا ازینکه بعد از ان همه تلاش به هرحال در متن زندگی قرار گرفته ام و اصولا وجودم مطرح است و مانند یک انسان زندگی میکنم نه یک سایه یا تصویر، خوشحالم.

****

نوشته ای بود از دفتر خاطرات خاله ی پدرم که از او بجا مانده. عاشق متن ها و نوشته هایش هستم. عاشق بوی کاه و رنگ زرد دفترش. عاشق خطش که مثل خودم است. تصمیم گرفتم نوشته هایش را این جا نشر بدهم چرا که او که بچه ای نداشته تا نوشته هایش را بخواند الان روحش شاد شود. در قسمتی از دفترش نوشته بعد از من بهترین چیزی که از من باقی می ماند این دفتر است.

حالا میخواهم حق انچه را که باید برای دفترش ادا کنم❤❤📖


تازه های دِی :)

دی که خیلی ماه جالبی نبود.آدم همش باید برود امتحان بدهد و بیاید. کلا از دی و بهمن خوشم نمی اید.

سعی کردم وسط امتحانات گاهی یواشکی از زیر درس در بروم و کتاب بخوانم.ادامه مطلب...


دانوب ، گفت و گو ها، مردم

روزی که سر کلاس مطالعات ، معلمِ رو اعصاب داشت تند تند به ما سوال میگفت و اصلا برایش مهم نبود که خود درس چیست؛ وقتی داشت سوال رود دانوب از کدام کشورها می گذرد را میگفت، اصلا فکر نمی کردم که تا سه چهار ماه دیگر ببینمش.


قسمت کوچکی از دانوب،دومین رود طویل اروپا


مردان کوچک دست به قلم

من شاید در کل زندگی ام، به اندازه ی انگشت دو دستم، رمان ایرانی نخوانده باشم.

آن خوب های قدیمی اش را نخوانده ام، چه برسد به این جدید های بی مایه ی اینترنتی.

(البته افتخار نمیکنم که نخوانده ام. در لیست خواندنم قرار دارند.)

اما در همین دو سه ماه گذشته، دو تا کتاب وطنی خوانده ام.

یعنی نویسنده هایش، همشهری و تقریبا هم سن و سالم هستند :) 


رهایی از کام مرگ، یک صدم ثانیه

الان که دارم این پست را مینویسم، دست هایم میلرزد و صدای محکم قلبم در سرم فریاد میکشد. پاهایم خشک شده و دهانم باز نمی شود. واقعا نمیدانم چطور همین بیست دقیقه پیش از مرگ وحشتناکی نجات پیدا کرده ام‌.

مهم نیست باور کنید یا نکنید. هیچ چیز دیگر برایم مهم نیست‌. واقعا نمیدانم چطور تا دو ساعت پیش برایم مهم بود امتحان ریاضی یکشنبه را بیست بشوم.

۱ ۲ ۳ . . . ۵ ۶ ۷ ۸
بارها گفته ام که من درکتابهایم خلاصه میشوم و کتابهایم در من. گاهی با سهراب سرمست میشوم و گاهی با فروغ مغموم. ولی مهم همین است که من هم، یک انسان، مثل همه ی انسان های دیگر، اشک میریزم، میخندم، عصبانی میشوم، اشتباه میکنم و زمین میخورم.‌..
تنها کسانی که صمیمی ترین و صادق ترین دوستانم بوده اند و خواهند بود، نوشتن و خواندن هستند...
پس من، با تمام اشتباهات و شور و شیرین های دنیای نوجوانم، آنقدر زمین میخورم تا یک روز بلند شوم روی قله بایستم و با یک لبخند دردمند زمزمه کنم که موفق شده ام :)

Designed By Erfan Powered by Bayan