گاه نوشت های یک نویسنده

میدانم که این بازی روزی تمام خواهد شد،اما حتی اگر بازنده هم باشم؛ میخواهم که خوب تمام کنم.


پانزده سال و یک سوم

تولد پانزده سال و چهارماهگی ام :)

به همین زودی، چهار ماه گذشت. من دختر بهارم و بهار را خیلی دوست دارم. با این حال گاهی تصمیم میگیرم عاشق پاییز باشم. که فصل تکاپو و تغییر است. معلوم است که بهار هم هست. اما هرسال بهار به نحو ناجوری به درس خواندن و آمادگی برای امتحانات آخر سال می گذرد. آنقدر که متوجه رفت و آمدش نمی شوم. نه اینکه نشوم. لذت کافی را ازش نمی برم.

نامه ای که پاییز پارسال خود چهارده سال و چندماهه ام به خود پانزده سال و چندماهه ام نوشته بود، پاییز امسال می رسد. خیلی دوست دارم ببینم برایم چه نوشته چون چیزی ازش یادم نمی آید. این چهار ماهی که مثل برق و باد رد شده مهر تاییدی می زند به این که تقریبا دارم "دیگر چهارده ساله نبودن" را باور میکنم :)

ممکن است مسخره ام کنید. نه اینکه مرا مسخره کنید. یک لبخند تلخ بزنید مبنی بر اینکه این هم دلش خوش است. روزی می رسد که چهار دهه را زندگی میکند و خورده هایش برایش فرقی ندارد و ماهگرد های تولدش را که هیچی سالگردهایش را هم نمی شمرد...

اگر حرفی، پندی، خاطره ای دارین می شنوم :)


+ چشم های چینی شده اش را بعد از خواندن دو هری پاتر ۳۵۰ صفحه ای در ۴۸ ساعت می مالد =/


در باب بلاگ :) (1)

نه می دونستم بیان کجاست، بلاگفا چیه، اتفاقایی که توشون افتاده بود، از هیچکدومشون خبر نداشتم :)

یک روز تابستونی نشسته بودم، گفتم حالا که آتنا انقدر منو دعوا میکنه واستا یک وبلاگی بزنم :)

اگر دقت هم بکنید، اولین پست وبلاگ من انگار یک نوشته ی بچگانه و از نظرخودم مسخره و سرسریت. و اصلا به پست های دیگه نمی خوره :)

رفتم زیر وبلاگش زدم روی بیان و اینطوری شد که گاه نوشت های یک نویسنده درست شد :)

بعدش هم رفیتم ناهار خوردیم و اصلا قضیه ی وبلاگ فراموشم شد D:

تا اینکه یک روز از دهان بنده در رفت و به آتنا لو دادم که آره وبلاگ دارم. کلی جیغ زد که آدرسشو بده و ایناها هی میگفتم آخه هیچی توش نیست ولی بازهم =))

و اینکه پروسه ی راضی کردن من به وبلاگ نویسی توسط آتنای عزیز از ۴ مرداد تا ۲۴ آذر، روز تولد خودش طول کشید. تولد اصلیش رو همون روز میدونم اما اگر اون گوشه عمر سایت رو ۳۶۵ روز دیدین بدونین امروز روز تاسیس "گاه نوشت های یک نویسنده‌"ست :)

باشد که روزی سالگردهای تولد کتاب هام رو جشن بگیرم :)


شرافت

دو سه روز پیش اومدیم سوار ماشین بشیم، یک یادداشت روی شیشه ی ماشین بود:

برای تامین خسارت تشریف بیاورید ایستگاه آتش نشانی....

سپر و بغل ماشین خورده بود. مامان ناراحت شد و گفت اگر طرف واقعا خواسته بود مسئولیت خسارتشو بپذیره، شماره میذاشت نه نشانی.

تا اینکه امروز زنگ در رو زدند. با دو لباس مقدس که پر از عشق و غرور بود. گفتند که چرا مراجعه نکردین و اینکه ما شب ها خوابمون نمی برده. برای نجات یک بچه ی در خطر نمی تونستن صبر کنن تا ماشین رو بیان جا به جا کنند. و برای همین بوده که ماشین آتش نشانی به ماشینمون زده بود :) مصر بودن که خسارت رو بپردازن.

کسی که شجاعت، قدرت و عشق پوشیدن اون لباس رو داره حتما انسان شریفیه. لبخندی رو لبم نشست و یکهو به همشون افتخار کردم و یاد پلاسکو افتادم و برای همه شون بهترین آرزوهارو کردم :)



آنچه به جا می ماند(7)


دوست من

یکشنبه، 23 مهرماه 1351

پری مهربانم، تو هرگز از من نخواسته بودی که برایت چیزی بنویسم.

ولی امروز با وجود کسالتی که دارم، دلم می خواهد بنویسم و ناچارم این نیازم را اغنا کنم.

فکر کردم این بار برای تو بنویسم. برای مهربان ترین مهربان ها، برای کسی که با تمام وجود دوستش دارم.

من نیلوفری کوچک بودم که در کنار شط زلال محبت می زیستم؛ ولی برگهای درختان تنومندی که در کنار آن وجود داشتند، مانع از این می شدند که بتوانم از آفتاب، این نیروی حیاتی استفاده کنم و بزرگ شوم. من با همه کوچکی خود به این نکته عظیم پی برده بودم که اگر تنها بمانم و دوستی نداشته باشم تا شریک غمها و شادی هایم باشد، در اثر تندباد حوادث پیکر ضعیفم شکسته، و دیری نخواهد گذشت که در زیر بار فشار سنگین زندگی خرد شده و از بین خواهم رفت.

این بود که از ته دل از خدای مهربانی ها و محبت ها خواستم که به من آفتاب بتاباند. و او آرزوی بزرگ مرا جامه عمل پوشانید و از لابه لای برگ های درختان، به من آفتاب تابانید. و من شروع به رشد کردم. این آفتاب چیزی نبود جز وجود نازنین تو.

بله تو آفتاب زندگی من شدی، تو نیرو بخش وجودم شدی تا از میان ظلمت و تاریکی های زندگی بگذرم و به محیطی پر از نور و صفا برسم. تا بتوانم از خار و خس های تنهایی بیرون آیم و به اتکای این محبت پایه و اساس زندگی خویش را بنا نهم. چرا که به قول آن شاعر با احساس

از محبت خارها گل می شود

از محبت سرکه حاصل می شود

از محبت غول ها در می شود

از محبت حزن شادی می شود

عزیز من، تو خوب می دانی که من اهل اغراق گویی و مبالغه نیستم و آنچه به دل این صفحه سفید می نگارم، چیزی نیست مگر احساس دلم.

از زمانی که تو را شناختم دریچه دیگری از زندگی به رویم گشوده شد. و احساس کردم که با دنیای دیگری رو به رو هستم.

دنیایی که خالی از نیرنگ و ریا و بی محبتی هاست. و بوستانی را ماند که در آن هنه گلهای رنگارنگ و خوشبو و معطر وجود دارد. و گل زردی که نشانی از نفرت و بی مهریست، در آن نمی روید.

و از پروردگارم می خواهم که هرگز بوستان دوستی ما رنگ پاییز نبیند و همیشه بهار بماند.


 این همه مهری که از سمت دوستانم به سمت من آمد مرا واداشت که این نوشته از خاله ی عزیزم را به انتشار برسانم. نوشته های او را پاک و زیبا می دانم. خوشحال می شوم که می خوانید و این "آنچه بجا می ماند" ها را دوست دارید :)
منتها دوست ندارم هی پایین پست کامنت تبادل لینک یا زیبا بود بخورد. چون می دانم نوشته هایش زیباست و دوست ندارم چیزی پاکی و صداقت و نظم نوشته هایش برهم بزند :)
اما اگر سوالی درباره ی او داشتید، من پایین پست های آنچه بجا می ماند های قبلی پاسخگو هستم :)

فوران یک احساس آنی :)


خیلی حس خوبی دارم :)
خیلی به آینده خوش بینم :)
سه روز دیگر تا پایان تیر مانده. و آن وقت یک ماه از تابستان تمام می شود. احساس می کنم در آغاز رویاهایم ایستاده ام. احساس می کنم آن حس آسان گیری‌یی که آدم را به سطح می کشاند و درم نفوذ کرده بود دارد می رود. دارم برمی گردم به آنچه که باید باشم. دارم می روم به سوی آنچه که باید باشم.
هیچ احساسی بهتر از رضایت درونی نیست. نمی ترسم. همانطور که تا حالا انجامش دادم باز هم خواهم داد :)
برایم کاری ندارد. لذت بخش است. همان دختر چشم انداز آینده ام خواهم شد؛ حتی شاید بهتر :)

Growing up

 

آدم های ضعیف همیشه وقتی به آدم هایی مثل من نگاه می کنند این جمله را می گویند که: این آدم خیلی ثروت دارد، ولی حالا خوشبخت هم هست؟ یکجوری هم می گویند که انگار این بهترین شیوه سنجش همه چیز است. خوشبختی مال بچه ها و حیوانات است، و گرنه هیچ کارکرد زیستی دیگری ندارد...
 

معامله زندگی، فردریک بکمن

! Finally


همانطور که همیشه گفته بودم و نوشته بودم، خیلی دوست دارم کوچولو بمانم :)
در همین سن ها، نوجوانی ها و آزادی ها :) آژانس که سوار می شوم خوشم می آید که طرف بهم بگوید کجا میری عمو؟ چیزی که بچگی آزارمان میداد و مسخره اش می کردیم :)
دستم به نوشتن نمی رفت. کمی خشکی قلم گرفته بودم. داستان و پست وبلاگ هم که نمی نوشتم هیچ، حتی خاطره هم نمی نوشتم.
هرچند که روزهای خیلی خوبی بود. پر از هدف. پر از انگیزه. پر از فعالیت. پر از کتاب. بدون آنکه مثل سال های قبل برنامه های خفنانه برای تابستان ریخته باشم بدون آنکه عملشان کنم.
این خشکی قلم، یک انگیزه و جرقه میخواست :) چیزی که در ظاهر اصلا یادم هم رفته بود اما در ناخودآگاه مغزم جولان می داد. تا اینکه امروز صبح آن اتفاق افتاد:
پرنیااان بدووو جوابای فرهنگ آمده...
تا سایت باز می شد، دست هایم می لرزید.چشم هایم دو دو می زد. تا اینکه این ها روی صفحه نمایش ظاهر شد:
داوطلب گرامی، ضمن عرض تبریک و آرزوی سلامتی برای شما به آگاهی می رسانیم در آموزشگاه زیر پذیرفته شده اید... .
آنقدر تند تند از پله های تختم پایین آمدم که از پله ی دوم پرت شدم. بیخیال دویدم سمت تلفن. بهش زنگ زدم، قبول شده بود. دوتایی باهم جیغ می زدیم. بعد قطع کردیم. هرچه آهنگ خارجی پرسروصدا داشتم گذاشتم و در خانه رقصیدم و رقصیدم و رقصیدم. شروع کرده بودم پیاز خورد کردن برای ماکارونی ها. همانطور درست می کردم و می رقصیدم. یاد همه ی آن نامه ها، خاطرات، هدف های نوشته شده، امیدها، خیال پردازی ها افتادم. که در حد آرزو و خیال نمانده بودند. چون این دفعه من خواسته بودم و تلاش کرده بودم‌. بدجوری خوشحال بودم و آرام. به خودم ایمان آورده بودم که بخواهم در دانشگاه هاروارد هم قبول شوم میتوانم. بتوانم ماه راهم فتح کنم می توانم. هرچه که بخواهم میتوانم. خوشحال بودم که همه ی آن هایی که برایشان دعا کرده بودم و جوششان را زده بودم هم قبول شده بودند. و چندتای دیگرشان هنوز تا اعلام نتایجشان مانده. یکهو دیدم دورم پر از چیزهای خوب است. دیدم هرچه بیشتر خودم را ول کنم بدترین ظلم را در حق خودم کرده ام‌. توی دلم یک چیزی قرص شده، و مصمم‌.
خودم را در آغاز راهی می بینم که همه سخره اش می کنند. همه ناامیدت می کنند و با لحن های مهربان دروغین شان مثلا خیر تو را می خواهند. اما من راهم خودم را می روم. از راه خودم هم می روم. دختر کوچک آزادی ام و در عین حال خانم بالغ مصممی. خدایا خیلی دستت درد نکنه‌. خیلی دمت گرم‌. پشتم بمون. سربلندت می کنم :) ♡
+استاد میگفت خیلی از وبلاگ نویس ها و کانال دار ها، از خیلی از نویسنده هایی که کتاب هم چاپ کرده اند نثرشان قوی تر است اما در همان حد مانده اند. چون نویسنده ی درونشان را تربیت نکرده اند و‌‌... . گفتم که یعنی می گویید وبلاگ نویسی بد است؟ گفت نه من این را نمیگم. میگم...
میدانستم چه می گوید. راست می گفت در نهان خودم احساس کردم با من بوده‌. هرچه ‌که بود تلنگر خوبی بود :)


اونقدر ضعیفم که انتخاب آخرم قوی بودنه

یک استوری تو واتس اپم گذاشتم، :) hi everyone
یک روز گذشت، سکوت. یک استوری دیگه گذاشتم، wanna talk to someone. هیچکس. هیچی.
آخرشب یکی از دوستان عزیزم اومد گفت دختر تو مگر نباید بشینی رمانتو بنویسی؟ هی میگه میخوام حرف بزنم.
خب آره. می خواستم حرف بزنم. اما هیچکس برای حرف زدن نبود. هیچکس برای شنیدن دردای واقعیِ خودِ واقعیم نبود.
خب، تا حالا هم نبوده. اما همیشه کاغذای سفید و منتظر دفترخاطراتم بودن،بایک خودکار. پتوی صورتیم،پنگوئنگ و پشمک. فضای خالی توی کمد، گودی روی بالشت، کتابخونه.
اما حالا یه حال عجیبی توم بود، که هیچکدوم نتونستند پاسخگو باشند. یک گلوله ی آبی یخی از غم، ترس، دلخوری، اضطراب،درد،نگرانی که توی قلبم نبود، وسط دلم بود. وسط قسمتایی از روز، مثل بچگیام که که مادربزرگم می گفت به دستشوییت بگو بره بالا..بره بالا، به اون گلوله گفتم برو بیرون، بروعقب، برو کنار، گمشو.
یه لحظاتی هم موفق شدم. اما گلوله تو کل روز، هیچ تکونی نخورد. از اون غمایی نبود که هی به قلب چنگ می‌ندازه. از اون هایی بود که مغز رو داغون می کرد. دست هارو دودل می کرد.کاری به تصمیم تو نداشت که بخوای نباشه. فقط بود و از همون ثانیه های اول تفهیم ‌کرد که قرار نیست با کیک خوردن و آهنگ گذاشتن و فیلم دیدن و کتاب خوندن و حتی نوشتن بره. حتی قرار نبود با گریه و اعتراف به اینکه هست، کم بشه‌. قرار بود باشه. تا زمانی که تصمیم بگیره هست هم میمونه.
دیروز یک چند لحظه ای یک اتفاق تا سرحد مرگ ترسناک برای یکی از عزیزانم افتاد‌. خودش بعد از اون یادش نمیومد چی شده، من تنها شاهد صحنه بودم. تو اون صحنه دست هام می لرزید. بعدش هم. اما یکجایی بغضم ترکید و بلند بلند گریه کردم. اما حتی این گریه هم، نتونست با گلوله کاری کنه. حتی بدترش کرد. حتی بهش احساس قدرت داد‌.
گاهی، واقعا نمی دونم چه کاری خوبه و چه کاری بد.نمی دونستم ترسیدن بده. یا اینکه باید بترسم و بعدش ادامه بدم. این ها اون لحظاتی که آدم درونش طغیانه، فقط یه مشت شعار به درد نخور به نظر می رسه و بس. نمی دونستم کمک خواستن نشونه ی ترسیدنه؟ اینکه برای کسی ناز کنی خطاست؟ این که مثل همیشه قوی باشه درسته یا اینکه بترسی و گریه کنی و اعلام کنی که داغونی و بعد درست بشی؟ اینکه لبخند بزنی و خیال همه رو راحت کنی درسته، یا ظلمه در حق خودت و باید داد بزنی و بیرون بریزی و عوضی باشی؟ نمی دونستم. گاهی واقعا احساس می کنم هیچ چیز نمی دونم. کار درست رو نمی دونم.بین صلاح خودم و صلاح دیگران کدوم رو انتخاب کنم درست تره؟ نه اینکه این "درست" بودن از نظر اخلاقی باشه‌. از نظر نتیجه باشه. از نظر رضایت درونیم باشه.
به هرحال دیروز روز بدی بود. شایدم نبود. کدوم برچسب گذاشتن رو دیروز درسته؟ کاش می تونستم به شماره تاریخش ربطش بدم. به اینکه سیزده ی افتضاحی بود.
هنوز گلوله هه اینجاست. بدون یک اینچ تکون خوردن. بدون اینکه بدونم کدوم درسته؟ سر گذاشتن رو پای کسی که گلوله رو موقع نوازش موهات بیرون بکشه، یا قوی بودن، تو ریختن. به هیچکس نگفتن و رفتن تو اون فضای کمد و با لبخند برگشتن.حتما میگید قوی بودن و تو ریختن. شک نکنین که انتخا نهایی من هم همینه. بدون اینکه بدونم کدوم درست بود. ولی شما هیچ چیز نمی دونین.درک نمیکنین چون گلوله هیچ وقت وسط سینتون گیر نکرده. فکر کنم این اولین مواجهه ی من با گلوله ایه که حتی نوشتن هم اثری روش نداشته.
من وقتی وبلاگ هایی رو میخونم که دوستشون دارم و میبینم پست غمدار گذاشتن. از غمشون حرف زدن، کامنت نمی ذارم.احساس می کنم با این کار قداست غمشون رو میشکنم. اما توی دلم غصه میخورم و دعا می کنم و منتظر میمونم تا اون طرف خوب بشه، قوی بشه، و وقتی با شادی برگشت، آروم از اون لحظه‌ش بپرسم. شاید کار خوبی نباشه. شاید اونی که پست رو گذاشته بوده نیاز داشته باهاش حرف بزنند. اما من اینطوریم دیگر. اینطوری بدون اینکه بدانم کدام یک درست بوده؟ حرف زدن با طرف یا در نهان غصه‌ش رو خوردن؟ اما شما به من کاری نداشته باشین‌. هرکس یکجوره. هر غمی متفاوته. کامنت رو خصوصی میذارم تا مجبور نباشین حرف بزنین و مجبور نباشم پاسختون رو بدم. با این حال، اگر میخواین حرف بزنین، به من کاری نداشته باشین. منی که اونقدر ضعیفم که همیشه انتخاب آخرم بین اعلام غم و داد زدن و گریه کردن و لوس شدن، قوی بودنه.


درمانده و مُسترس(استرس دار)!

+تو سطحی‌یی.تو سطحی‌یی. نمی تونی. نمی تونی.الان نشستی و به خیال خودت داری فکر میکنی، اما نمی تونی... 

÷چرا میتونم. اونقدر بهش فکر می کنم تا بتونم.

+کِی اون وقت؟ تا شنبه میخوای دست دست کنی؟ نمیشه که. معلوم نیست...

÷میشینم کتابای مورد علاقه‌مو دور می کنم؛ میشینم رو کاغذ ویژگی هاشو مینویسم.از دل شخصیت هام شخصیت خودمو در میارم...

+هی کتاب. کتاب. اره خب. کتاب نسبتا زیاد خوندی. ولی چه فایده وقتی نشستی قلم بزنی. عرق بریزی. اون همه ایده ی در نطفه مرده... اون همه داستان نیمه کاره.حتی نشستی از رو کتابای موردعلاقت رونویسی کنی... چوبشو بخور ...خوبت شد حالا؟

÷استرس دارم... میترسم... احتمال قبول نشدنش خیلیه... اونجا با صلابت گفتم میتونم و میام و برام مسئله ای نیست که اونا بزرگسالن. مسئله ای نیست که دو فصل عقبم... اما اینا ها مهم نیست‌. ترسیدن که عیب نیست... من میتونم‌. امشب میسازمش. به خودم متعهد میشم که انجامش میدم. دو شب میفرستمش... مینویسمش. روش عرق میریزم ده بار پاره می کنم و خط میزنمو دوباره مینویسم... اما تسلیم نمیشم...

+بالفرض که نوشتی و فرستادی و قبولم شدی. فکر میکنی بتونی بین اووون همه بزرگتر یه چیز خوب بنویسی؟ کلیشه نباشه؟ خودتو مضحکه نکنی؟ باز مثل اون رمان قبلیه نیمه کارش نذاری؟ کلاس زبان هرروزه و بدمینتونتو بهانه ی تنبلیات نکنی؟

÷نه مینویسمش‌. باید بنویسمش. این تابستونو هدف گذاشتم که یک رمان بنویسم... پس ایده هم مینویسم و میفرستم.بالفرض که یکم کلیشه بشه. بالفرض که بچگانه از آب دربیاد. خیله خب! من هنوز بچه‌م! اگه اون یکی رو در نظر نگیریم، اولین کارمه. قرار نیست خارق العاده و بی نقص باشه...

+به قیافه ی صبا نمیومد بیاد... AوAهم که نمیان! اصلا تو بری و با اون ها هم راحت باشی، بابا شاید اوناها با تو راحت نباشن! ندیدی گفتن یه مسائلی هست که مناسب سن شما نیست؟

÷اصلا تو چی میگی هااا؟ حرف حسابت چیه؟ مگه تو من نیستی؟ پس چرا انقد بر ضد منی؟ الان که این استرس به جون من دائم الخونسرد افتاده باید حداقل اینکه کمکی نمیکنی ساکت باشی، تو که الان از یه دشمن خونی هم بیشتر داری دلمو خالی میکنی! آقا دوست دارم!من ایدمو مینویسم.میفرستم. قبول شدم، چه بهتر. میرم اونجا. خودمو بالا میکشم‌. تمام تلاشمو میکنم...آدمیم که یچیزیو بخوام به دستش میارم! مهم نیست که وقتی یه نویسنده ی بزرگ شدم و برگشتم این رمانمو خوندم خنده‌م بگیره و موهامو بکشم! بالاخره باید یکجا شروع کنم! یکجا باید استارتش بخوره!این همه جا نشستم گفتم تک فرزندی خوبه و من در تنهایی‌م بهترین جنبه های خودمو بیرون می کشم و تنهایی موفق میشم، الان هم همونه. سر حرفی که زدم میمونم. تا ساعت دو میشینم و بالاخره خلقش میکنمو میفرستمش. هرآنچه که باید پیش بیاید، پیش میاید! تمام!

 

پ.ن:استاد داستانم گفتن برای اینکه اجازه بدن ترم پیشرفته ی رمان نویسی که مال بزرگسالان هست رو بیام، باید ایده و طرح رمانمو براشون اول بفرستم تا تایید کنن. هرچند که قبلش گفته بودن صلاح نمیدیدن من برم... هرچند کلی اما و اگر توکاره‌‌‌...ولی من تلاشمو می کنم‌... این بالاخره باید از یه جایی شروع بشه. و چه جا و موقعی بهتر از الان!


دستاورد های سه ساله


امروز آزمون ورودی ام را هم دادم و به طور رسمی آخرین روزم به عنوان یک دانش آموز راهنمایی بود :)
بیست و سوم، آخرین امتحان نهایی ام را که دادم، میخواستم بیایم و درباره ی این سال و دوسال قبلش بنویسم. همان شب با یکی از دوستان عزیز صحبتی پیش آمد در باب من و اخلاقیاتم. یک سری عیب ها را گفت که رویشان فکر کردم و سعی کردم تغییرشان دهم. این شد که ان موقع پست نگذاشتم.
فکر می کنم خیلی تغییر کرده ام. خیلی خیلی. احساس می کنم تغییرات این دوره ی سه ساله، از کل دوره ی دبستان محسوس تر و مشهود تر است.
1.کتاب: دوره ی جودی خوانی تمام شد. آرام آرام برای تولد و چیزهای دیگر برایم از آن کتاب گل گلی های افق را خریدند. زنان کوچک. و آن سیاه هایش. دیوید کاپرفیلد، نیکلاس نیکلبی، آوای وحش. آن زمان کتاب هایی که داشتم را بیش از ده بار می خواندم. کم کم هفتم هم داشت تمام می شد، نزدیک امتحان ها بود، که نمی دانم جرقه اش چه بود، تصمیم گرفتم کل کارتون آنی شرلی را ببینم. بعد هم یک شب در اینترنت_که دیگر دوران امتحانات بود_ ۵ جلد از آنی شرلی را دانلود کردم و شب ها تا سه ی شب می خواندمش. معتاد شدم‌. شاید کل مجموعه در ۱۶ روز تمام شد. تابستان شد و با عذرا رفتیم کلاس داستان نویسی کانون. بیشتر از آن که در کلاس روی داستان کار کنیم درباره ی کتاب ها حرف می زدیم. آنجا بود که دیگر "کتاب بزرگسال خوان" شدم. هشتم واقعا کتاب های خوب و تاثیر گذاری خواندم. جز از کل‌، جین ایر، بلندی های بادگیر، ربکا، ریگ روان،من پیش از تو،ملت عشق، عقاید یک دلقک، دزیره. با بوکوفسکی آشنا شدم. با تولتز اشنا شدم. با برونته ها. گاهی توی مدرسه می خواندم. قرض می دادم. و خیلی از کتاب های خوبی که خوانده ام را عذرا به من قرض می داد. درباره ی کلاس داستان نویسی دومی که رفتیم، یادگرفتیم چه بخوانیم، چه نخوانیم. چه اثری زرد است. چه اثری ارزش خواندن دارد. صرف اینکه ما از داستان لذت ببریم یا نه ارزش و قدرت داستان را معلوم می کند یا نه... رسید به امسال. روز اول مدرسه عذرا امیلی را برایم اورد. روز سومش امیلی بعدی را. شروع کردیم. یکی از بهترین و مفید ترین کارهایی که امثال کردیم کتاب خواندن سرکلاس بود. کلاس های بی خودی که حتی معلم هم به بی خودی اش واقف است. کلاس هایی که می توانی بعدا خودت تنگش را خورد کنی.فاصله ای که سرویس بیاید دنبالت. زنگ تفریح ها زیر سایه درخت قوش آخر حیاط. زنگ هایی که معلم نبود. زنگ هایی که معلم حواسش نبود‌. وسط جشن های بی خود. فاصله هایی که معلم دیر کرده. دیوانه وار می خواندیم. خیلی کم هم مچمان گرفته می شد. خودمان عقلمان می کشید حرص کدام معلم ها را درنیاوریم. خیلی بارها شده بود که در یک روز از مدرسه، بیش از صد صفحه بخوانیم. ولی سمبل نمی کردیم. کتاب را می فهمیدیم. در آن شلوغی ها می نشستیم و در دنیایی دیگر غرق می شدیم. امسال از نظر کتابی(۹۷ البته) خیلی برایم سال خوبی بود. بکمن خواندم. ساراماگو خواندم.یوسا خواندم. مواراکامی خواندم. لاهیری خواندم.کوتسی خواندم.کالوینو خواندم.سینوهه خواندم. بارون درخت نشین خواندم. شهرخرس خواندم. کوری و بینایی خواندم.کافکا را خواندم. قصر آبی خواندم.فایت کلاب خواندم. خیلی خواندم‌. خوب خواندم. خیلی خیلی از نهمم راضی ام فقط به خاطر همان روش کشف شده ای که بالا گفته بودم. این عامل کتاب را اول ننوشتم برای دل سوزی یا همچین چیزی😆 برای این نوشتم که واقعا اولین و مهمترین عامل تغییرات درونی من بود ^--^
2.داستان و نوشتن: یکی از دین هایی که احساس می کنم تا اخر عمر به عذرا دارم، پیشنهاد رفتن به کلاس داستان نویسی بود.‌وارد دنیایی شدم که احساس می کنم در زندگی ام بالاخره می شدم. یادم می اید از هفت سالگی ام داستان های کودکانه می نوشتم(که بیشترش هم تقلید و برگرفته شده از داستان هایی بود که خوانده بودم D:)احساس می کنم باید مسیر زندگی ام در راه نوشتن می افتاد‌. دیر یا زود. پس بهتر که دیر نشد:) بعد از آن ، خاطره نویسی بود. از هفتم که دوتافیلم دیدم که اسم هایشان هم یادم نمی آید، تصمیم گرفتم روزانه نویسی کنم. تا الان سه تا دفتر ۲۰۰ برگ پر کرده ام ؛)
3. فیلم: از فیلم های معمولی طنز ایرانی درامدم و "فیلم خارجی بین" شدم. فایو فیت اپارت، واندر، د هیت یو گیو، مامامیا، اسپای،اینستن فمیلی و... دیدم‌. کلی کارتون خوب دیدم. یکی دوتا سریال و چند تا انیمه و فیلم کوتاه.به آن زیادی‌یی که کتاب خواندم فیلم ندیدم اما در راهش افتاده ام و یکجورهایی هرهفته حداقل دو فیلم را میبینم :)
ورزش:آنطور که میخواستم انجامش ندادم. هی پشت گوش انداختن و تنبل بازی. بین زومبا و بدمینتون در رفت امد بودم.
4.درس: خب، مثل بقیه خودکشان نکردم.کلا مشق ننوشتم! تاجایی که توانستم از زیرش در رفتم.احساس میکنم آن طور هم که ما به سیستممان غر میزنیم نیست. خیلی چیزها یاد گرفته ام. از همه، حتی دینی هم چیزی یاد گرفته ام.
5.تجارب: می رسیم به مهم ترین قسمت :) هفتم فکر می کردم به همه، با هراعتقاد و سرو وضعی باید احترام گذاشت. الان هم همین فکر را می کنم. منتها نباید بگذاری ان افکار و عقاید در تو نفوذ کند. اینکه به دوست پسربازان و رل زنان و کلی کارهای بد دیگر کنان، سلام بکن، بی احترامی نکن اما انقدر هم دم خورشان نشو به هوای احترام و این حرف ها. این قضیه دقیقا "پسر نوح با بدان بنشست را" بهم فهمانود!
تعصبات را کنار گداشتم. به عبارت بهتر سعی کردم و می کنم کنار بگذارم. دعوا را. بحث های مختلفِ به هیچ جا نَرِس را. کل کل با معلمان دینی را. هرچند که یکی از چیزهایی که معلم ادبیاتمان بهمان گفت، بز اَخوَش نبودن است. اینکه هرکه، حتی در مقام معلم بهتان چیزی گفت، و شما می دانستید که اشتباه می گوید و می توانید مثال نقض بیاورید، بیاورید. سرتان را مثل بز تکان ندهید و تایید نکنید. برای حقیقت بجنگید.
+پست، آن چیزی نشد که این روزها در ذهنم با هیجان میساختم و می پرداختمش :( با این حال نوشتمش. باید می نوشتمش.


+سرزمین ایستادگی را سوزاندند :( زمین بزرگ خالی رو بروی پنجره ی اتاقم که پر از سبزه و دار و درخت بود. پر از گنجشک و کبوتر و پروانه بود. تمام سبزه هایش را اتش زدند و الان کلی کارگر آنجا را غصب کرده اند. انجا سرزمین رویاهای من بود. حق نداشتند... حق نداشتند... حق نداشتند...


آنچه بجا می ماند (6)

تحصیل کرده

52/4/31

به دشواری می توانم قبول کنم که در سینه تو عضوی به نام دل وجود دارد تا بخواهی آن را به این و آن بسپاری. و اگر هم وجود داشته باشد، یک دل هرجائی و هرزه است که فقط به درد این می خورد که لگدمالش کرده و بدورش بیاندازند.
ولی از آنجا که خیلی از خودت متشکری، چنین می پنداری که با این دل هرجائی می توانی غزالان سیاه چشم زیادی را به بند کشی و چون از ان ها به حد کافی متمتع شدی به لاشخورانش بسپاری.
به گمانت هرکه چندصباحی به مدرسه رفت و بر خود نام پرطمطراق تحصیلکرده را نهاد، می تواند به خود اجازه دهد که در گلستان زندگی هر گلی را که دلش می خواهد، بچیند.
به راستی تو از دوست داشتن و محبت ورزیدن چه میدانی؟


چون دختره؟

آلف می پرسد:" اون چیه؟" و با احتیاط به لباس اشاره می کند.
السا سعی می کند در صندوق‌را ببندد‌و غرغر می کند:" لباس مردعنکبوتی من"
"کِی باید همچین لباسی بپوشی؟"
"قرار بود وقتی مدرسه ها باز می شه بپوشمش. واسه پروژه کلاسی"
آلف همانجا ایستاده. لباس بابانوئل را در دستش می فشرد. معلوم است هیچ تمایلی به پوشیدنش ندارد‌. السا با بغض می گوید: " اگر برات مهمه بدونی، من قرار نیست مرد عنکبوتی باشم. چون اینطور که پیداست دخترها نمی تونن مرد عنکبوتی باشن! اما به جهنم، من که نمی تونم همه وقت لعنتیم رو با این و اون مبارزه کنم!"
آلف راه افتاده سمت پله ها. السا گریه اش را قورت می دهد تا آلف صدایش را نشنود. هرچندشاید تا الان شنیده باشد چون به نرده که می رسد، می ایستد. لباس بابانوئل را تو مشتش مچاله می کند. آه می کشد و چیزی می گوید که السا نمی شنود.
السا با دلخوری می پرسد: "چی؟"
آلف دوباره آه می کشد. این بار عمیق تر :" گفتم گمونم مادربزرگت دلش می خواست تو لباس هر خری رو که دوست داری بپوشی."
السا دست هایش را تو جیبش فرو می کند: " بچه های مدرسه می گن دخترها نمی تونن مرد عنکبوتی باشن..."
آلف پاکشان پایین می رود. می ایستد. به السا نگاه می کند.
"فکر می کنی عوضی ها ازین چیزا به مادربزرگت نمی گفتن؟"

"اون هم لباس مرد عنکبوتی می پوشید؟"
"نه"
"پس چی؟"
"لباس دکتر ها رو می پوشید"
"بهش می گفتن که نمی تونه دکتر باشه؟چون دختره؟"
"احتمالا خیلی چرت و پرت های دیگه هم بهش می گفتن، به دلایل مختلف. اما اون لعنتی کار خودشو می کرد. چند سال بعد از اینکه اون متولد شد، مردم هنوز می گفتن دخترها حق ندارن تو انتخابات لعنتی رای بدن، اما حالا دخترها همه کار میکنن. تو هم باید همین طوری جلوی اون عوضی ها دربیای، همون عوضی هایی که بهت میگن چکار باید بکنی و چکار نباید بکنی. تو باید بتونی هرکار دلت می خواد بکنی."
و شانه هایش را بالا می اندازد.
"فکر می کنم مادربزرگت دلش می خواست تو هر لباس مزخرفی که دوست داری بپوشی."

آلف این را می گوید و راهش را می کشد و می رود وقتی در آپارتمانش را پشت سرش می بندد، صدای اپرای ایتالیایی از آپارتمان به گوش می رسد....

 

از کتاب مادربزرگ سلام رساند و گفت متاسف است، فردریک بکمن


عصیان فروغ و خدا، من و مطالعات

مطالعات می خوانم. وسطهایش گاهی داد میزنم و با کتاب بحث و جدل می کنم. به آن درس های ازدواج و خانواده که می رسم، نمی دانم از تلاش سخیف کتاب برای جادادن اعتقادات مسخره اش داد بزنم یا بخندم یا آه بکشم.
ده جا تلاش کرده بگوید زن باید در خانه بنشیند و شوهرداری و بچه داری کند و اگر نتواند این ها را خوب انجام بدهد، تقصیر خودش است که رفته کار کرده یا فعالیت اجتماعی داشته :|
"مهم ترین عوامل ناسازگاری مرد و زن: گاهی بین نقش هایی که فرد باید ایفا کند تعارض بوجود می آید، برای مثال خانمی که شاغل است، هم وظیفه شغلی دارد و هم وظایف (اه گاد!) مادری و همسری بر عهده اوست و می خواهد این وظایف(:/) را انجام دهد پس با دشواری هایی رو به روست!"
میخواهم برم توگوشی یی بگذارم تو دهن مولف کتاب ، میخواهم کتاب را از پنجره پرت کنم بیرون، میخواهم رویش بالا بیاورم، میخواهم اگر همچین سوالی در امتحان آمد بعد از نوشتن این یک پرانتز باز کنم و کلی چیزدرباره ی فمنیسم و غیره بلغور کنم، میخواهم از رفتن به انسانی منصرف شوم، اما یک لحظه یکی از من های درونم می گوید: ساکت شو بشین سرجات دیگر! بعد یاد پست سارا می افتم، به لحظات فانی که با چرندیات کتاب روی تخته برای خودشان آفریدند. به خودم می گویم چه نیازی دارد همش حرص بخوری؟ وقتی حرص خوردن جز اعصاب خوردی برات چیزی نداره. یک آهنگ بذار، برقص، بعد دوباره بیا با یک پوزخند شیک و مجلسی و دایورت کردن همه ی کتاب، بشین بخوانش فردا را بیست شوی :)
به کوبیاک فکر می کنم. به حرف هایی که درباره ی ایران زده:
اینکه گفته مردم ایران سعی میکنند خودشان را آرام و مظلوم جلوه دهند درحالی که اصلا اینطور نیستند و خشن و بدذات و ملعونند. میخواهند خودشان را فارس جابزنند درحالی که از اعراب جدا نیستند. دیگر کشوری به نام ایران برای من وجود ندارد و فقط گاهی مجبوریم مقابلشان بازی کنیم و بلا بلا بلا.
به دو تا عکس العمل مختلف دربرابرش فکر میکنم:
ایگور کولاکوویچ: میشل کوبیاک عزیزم، از تو دعوت می کنم به ایران بیایی تا ببینی این جا چه مردم فوق العاده ای دارد :)
و واکنش محسن تنابنده: عکس پناهنده های لهستانی جنگ جهانی دوم به ایران را در اینستاگرامش گذاشته و متن التماس آمیزشان برای پنهانده شدن به ایران و آخرش هم نوشته این ها تنها گوشه ای از محبت های ایرانیان به اجداد توست.

یک از صحنه های زیبای ضایع کردن سید عزیز، کوبیاک را :)


من دفعه ی اولی که خبر را شنیدم واکنش محسن تنابنده با چندتا بدوبیراه دادم اما واکنش کولاکوویچ را بیشتر دوست داشتم. یاد آن دیالوگ هایی که یادم نمیاید در کدام کتاب خواندم افتادم که از بچه ها می پرسیدند اگر دستت به هیتلر برسد چکارش میکنی و آن ها هم شیوه های مختلف شکنجه را می گفتند که فقط یکیشان گفته: مجبورش میکردم مهربانی کند و عشق بورزد .این باید از همه چیز برایش سخت تر و دردناک تر باشد :(
نارنجی عزیز برایم کامنت گذاشته بود دختر شانزده ساله. اصرار اندر اصرار که من هنوز 15سالم است. از خودم می پرسم خب،بعد؟! تویِ پانزده ساله، چه فرقی داری با یک دختر چهارده یا شانزده ساله؟ باید برتری یی چیزی داشته باشی. باید کاری کرده باشی. حرکتی زده باشی.
صبحِ انشا دیوان سهراب عزیز را باز کردم تا قریحه ی ادبی ام جریان یابد و یک انشای پر از تلمیح و توصیف باحال قشنگ بنویسم.
موضوع های انشا که از هر دفعه افتضاح تر. مراقب، معلم انشای آن کلاسی ها. وارد می شود، کلی غرغر می کند، می پرسد آن میزی که خالی است جای کیست؟ بچه ها میگویند فلانی. میگوید: خاک تو سرش. از اول تا آخر امتحان سعی کردم نگاه های تنفر و تحقیر آمیزم را متوجهش بکنم. نتیجه اش شد یک انشای چرت و پرت بی سرو ته. بعد امتحان میخواستم بروم با یک لحن کوبنده بهش بگویم که خیرسرش معلم ادبیات این مملکت است آن وقت بدون آن که از وضعیت آن دانش آموز خبر داشته باشد می گوید خاک تو سرش؟ شاید صبح پدرش فوت کرده. مریض شده. از اتوبوس جامانده. بعد قضیه را رها می کنم و برخلاف همیشه بدون خداحافظی، خسته نباشید یا یک کلمه حرف دیگر برگه ام را می دهم بهش و می روم. پشیمان می شوم. در شان من نبود که در حد خودش باهاش رفتار کنم. بر میگردم یک لبخندی چیزی بهش بزنم که دیگر در بسته شده.
شب، آرامش، باد، خش خش درختان. دلم عصیان می خواهد. دیوان فروغ را باز می کنم تا آن 22 صفحه شعر را بلند بلند بخوانم آن قدر که گلویم بگیرد.

فروغ زیبا :)

 

دانم از درگاه خود می رانیم ،اما
تا من اینجا بنده تو آنجا خدا باشی
سرگذشت تیره من، سرگذشتی نیست
کز سرآغاز و سرانجامش جدا باشی
روز های آخر. امتحان های آخر. دوست های آخر. لحظه های راهنمایی آخر. می رویم و می آییم و با خود فکر می کنیم چقدر دلمان برای هم و معلم هامان تنگ میشود. غرور هامان اجازه ی ابراز نمی دهد. می رویم و می آییم.
عاقبت روزی ز خود آرام پرسیدم
چیستم من؟ از کجا آغاز می یابم؟
گر سراپا نور گرم زندگی هستم
از کدامین آسمان راز می تابم
گر نبودم یا به دنیای دگر بودم
باز آیا قدرت اندیشه ام می بود؟
باز آیا می توانستم که ره یابم
در معماهای این دنیای راز آلود؟
این شعر، با آنکه اعتقاد من نیست، اما بدجوری آرامم می کند‌. یک حقیقت پاکیست درونش. همیشه بی نهایت از خواندنش ذوق می کنم و لذت می برم. حتی آنقدر که از سهراب نمی برم. سهراب هنگام ناامیدی های ساده می تواند راز ساده ی زندگی را برایم بازگو کند و کاری کند لبخند بزنم. اما فروغ مواقعی که در اصل و فلسفه ی وجودم و خودم و دنیا مشکل دار می شوم، رک و راست هرچه هست را می گوید.
یکم از آینده می ترسم. یک دوست داشتن آمیخته به ترس. اینکه من، در موقعیت های بد و سخت، اگر پایش بیافتد چطور قرار است عمل کنم؟
ای بسا شب ها که او(شیطان) از آن ردای سرخ
آرزو می کرد تا یک دم برون باشد
آرزو می کرد تا روح صفا گردد
نی، خدای نیمی از دنیای دون باشد
ای بسا شب ها که من با او در آن ظلمت
اشک باریدم، پیاپی اشک باریدم
ای بسا شب ها که من لب های شیطان را
چون ز گفتن مانده بود، آرام بوسیدم
وسط صحبت کردنم با آتنا، بوی سوختن مرغ می آید. می دوم درستش کنم. فقط آبش خشک شده. شروع میکنم سیب زمینی سرخ کردن.
از چه میگویی حرام است این مِی گل گون؟
در بهشتت جوی ها از می روان باشد
هدیه ی پرهیزکاران عاقبت آنجا
حوری‌یی ازحوریان آسمان باشد
"حافظ" آن پیری که دریا بود و دنیا بود
بر جوی بفروخت این باغ بهشتی را
من که باشم تا به جامی نگذرم از آن؟
تو بزن بر نام شومم داغ زشتی را
فروغ را تصور می کنم که موقع سرودن این شعر، در چه حالی و کجا بوده. مطمئنم نیمه شب بوده و زیر درخت نشسته بوده. دوست دارم تصورش کنم در حالی که حرف های دلش را محکم در قافیه ها فریاد می زده. در آخر از همه بیشتر این قسمت شعرش را دوست دارم:
خودپرستی تو، خدایا، خودپرستی تو
کفر می گویم، تو خوارم کن، تو خاکم کن
باهزاران ننگ آلودی مرا، اما
گر خدایی،در دلم بنشین و پاکم کن...
+تکه شعر ها به ترتیب نیستند. برای خواندن شعر کاملش اینجا کلیک کنید.
+کوبیاک را از شش بازی آینده اش محروم و مجبور معذرت خواهی رسمی از ایران کردند. این درحالی که این شش بازی در ایران است و او علاوه بر ایکنه گفته بوده پایش را دیگر در ایران نمی گذارد، گفته بوده شش تا از بازی ها را در لیگ ملت ها بازی نمی کند :/

+سیستم "هشدار کامنت بدون خواندن پست" روی وبلاگ نصب کردم ؛) حواستان باشد D:
+خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و من رستگار ؛)


...Life is too short to just waste a second


از پل رد می شویم. درخت های کاج بلند و سرسبز دورادورش را گرفته اند. سرباز ها، تو گرمای تهوع آور ایستاده اند و خشک و رسمی کلاشینکف هاشان را دستشان گرفته اند. امسال نهمیم و دیگر مثل دو سال پیش براشان دست تکان نمی دهیم و لبخند نمی زنیم.
به این فکر می کنم که آخرین بارهاییست که میبینمشان. روزهای عید و پاییز و بهار و زمستان، هروقت که رد میشدیم من بهشان فکر می کردم. به اینکه چه شد که آنجا هستند. خانواده هاشان کجایند؟ ممکن است بابای همین دوستم که کنارم نشسته آن تو باشد؟ یک روز می شود که من یک کدامشان یا چندتایشان را آزاد کنم؟ به وکیل شدن فکر می کنم. فکرم را پس می زنم. آهی می کشم و بعد فکرم می رود پیش سربازها. دوست داشتم سربازی می رفتم. مادربزرگ من سربازی رفته. خلاصه که دوست داشتم حس آن ها را بدانم. خوشحالند که سربازیشان افتاده زندان؟ خانواده هاشان چطور؟ اصلا گذراندن سربازی در زندان خوب است؟ من که دوست داشتمش. داستان هاشان را می نوشتم و قیافه هاشان را توصیف می کردم. به لباس های سبزشان چشم می دوزم. به خواهرهاشان فکر میکنم.یا مادرهاشان...
خیلی خیلی دوست دارم زندانی جرایم غیرعمد در آینده آزاد کنم. یکی دیگر اینکه کتابخانه وقف کنم. این دو گزینه اصلی ترین دلخواه هایم در بین آن همه ی دیگر است. در آینده انجام می دهمشان.
کمی بعد از آن از جلوی مدرسه ابتدایی رد می شویم. بهشان نگاه می کنم و افکار مختلفم را از سر می گیرم.ذهنم شروع می کند به مقایسه ی دیوار های آجری و بی روح زندان و دیوار های پراز نقاشی و رنگارنگ دبستان.
دیروز Five feet apart را دیدم و هزار پیشه را خواندم و امتحان دینی ام را خوب دادم. هر لحظه از خواندنش را غر زدم و بعد از امتحان بین پرت کردنش تو آب، پاره پوره کردنش و آتش زدنش هیچکدام را انتخاب نکردم. هیچ وقت این کار را نکرده بودم و فکر نمی کنم هم بکنم. همان طور که هیچ وقت زنگ خانه ای را نزده ام فرار کنمD:

سر فایو فیت اپارت کلی گریه کردم:
Life is too short to just waste a second...
و به آن جمله ی:
If you watching this and you able,
Touch him
Touch her...
به پروسه ی بزرگ شدن فکر می کنم. می گویم بیخیال بابا تو هنوز کوچکی که! یکی از من های درونم قیافه اش پوکر می شود.
آن یکی: خیله خب. ولی هنوز تینیجری! سال سوم و هنوز چهار سال دیگه داری!
به ایمیلم فکر می کنم که چهارده سالگیم برای خود پانزده ساله ام فرستادم و منتظرم بیاید. پاییز میاید. یادم نمی آید که تویش چه نوشته ام و منتظرش هستم. به روزی که بیاید فکر میکنم. خوشحال و سرمستم و ایمیل را با خوبی باز می کنم یا با گریه و اشک؟
از امتحان برمی گردیم. یک پسر دارد تو خیابان می رقصد. خیلی هم بامزه. یا امتحانش را خوب داده یا آن سوالی که همه اشتباه نوشتند را درست نوشته. شاید هم ناهار قرمه سبزی دارند.
هزارپیشه ی بوکوفسکی را بی سانسور خواندم و حقیقتا ازش منزجر شدم. دیگر خیلی عیان نوشته بود. مثل این داستان های بچه دبیرستانی ها بود که پارت پارت تو کانالشان می گذارند.
یکی از بچه ها تو امتحانش به جای غسل ، طرز تیمم را نوشته.
می آیم خانه و دونات می خورم. والیبالمان با چین و آلمان خیلی عالی بود. خیلی خفنیم ما. چقدر بچه ها امسال خوب بازی می کنند. و چه چیزی جز یک برد عالی با دونات می چسبد و اینکه امتحانت را تازه ده شب شروع کنی به خواندن و فرداش هم عالی دهی. برای یکی از بچه ها خاطره بنویسی. و یک پروانه ی نارنجی از جلوت رد شود.
زندگی همین است دیگر مگر نه؟
بارها گفته ام که من درکتابهایم خلاصه میشوم و کتابهایم در من. گاهی با سهراب سرمست میشوم و گاهی با فروغ مغموم. ولی مهم همین است که من هم، یک انسان، مثل همه ی انسان های دیگر، اشک میریزم، میخندم، عصبانی میشوم، اشتباه میکنم و زمین میخورم.‌..
تنها کسانی که صمیمی ترین و صادق ترین دوستانم بوده اند و خواهند بود، نوشتن و خواندن هستند...
پس من، با تمام اشتباهات و شور و شیرین های دنیای نوجوانم، آنقدر زمین میخورم تا یک روز بلند شوم روی قله بایستم و با یک لبخند دردمند زمزمه کنم که موفق شده ام :)

Designed By Erfan Powered by Bayan