گاه نوشت های یک نویسنده

میدانم که این بازی روزی تمام خواهد شد،اما حتی اگر بازنده هم باشم؛ میخواهم که خوب تمام کنم.


!I washed your butt for ya

سعی می‌کنم جمله‌ی تاثیرگذارتری را برای عنوان انتخاب کنم. نمی‌توانم. این برایم شیرین تر و دوست داشتنی تر است.

راستش این‌ روزها در من یک نقص فنی به وجود آمده. انگار که از احساسات خالی شده باشم. انگار که fear, joy, anger, sadness و disgustم اتاق فرمان را رها کرده‌اند و با هم رفته اند مهمانی. این روزها، که شاید زیادی این روزها شده نه غمگین می‌شوم، نه استرس می‌گیرم و نه عصبانی می‌شوم. امتحان هایم به مضطرب ترین حالتند و من چیزی حس نمی‌کنم. نمره های غیربیست جدیدم نه برایم وحشتناک است و نه ناراحت کننده. خلاصه که پر از خالی شده ام و این حرف ها.

نیاز به احساسات انسانی داشتم. این شد که بلند شدم و همان لحظه soul را دیدم. همانی بود که نیازش داشتم. همانی بود که باید می‌بود. کلی خندیدم و کلی گریه کردم. دلم می‌خواست همانجا تا پیکسار بدوم و تک تکشان را بغل کنم. فارغ از این که این حس را بعد از هر انیمیشنش دارم؛ احساساتم را به دست آوردم.

به این فکر کردم که من هم زندگی را دوست دارم. جدا می‌گویم. با همه‌ی رکودش، با تمام سوالات بی پاسخش، روز ها و رابطه های عجیب و غریبش، مسائل غیرقابل حلش دوستش دارم. به قول ۲۲، این روزها:

" اون آقاهه تو مترو سرم داد کشید؛ ولی اون رو هم دوست داشتم."

حالا این روزهای من پر از آقاها و خانم های دادکِش است. پر است از سوال هایی که دارم ولی حتی نای پرسیدنشان را هم ندارم. رکود پرهیاهوییست. انگار که سال هاست وضع همینست ولی در عین حال بر که می‌گردی و نگاه می‌کنی، می‌بینی چقدر چیز از دست داده‌ و به دست آوردی. می‌بینی دیروز پارسال بود و امروز امسال است. به همین سادگی و مضحکی.

داشتم میگفتم. همیشه فکر می‌کردم که بیست و دو هستم. که زمین مسخره، احمقانه و وحشتناک است و هیچوقت دوست نداشته‌م درش زندگی کنم. اما حالا میبینم که جو گاردنرم. که هرچقدر هم زندگیم ساده باشد، دوست دارم که نگهش دارم. منظورم این است که برایش بجنگم. 

حالا را ببین. دارم می‌نویسم. صفحه‌ی دوست داشتنی را باز کردم و گفتم که می‌خواهم بنویسم. این صفحه انگار مهمان تر است و بیشتر مرا به نوشتن می‌خواند. نمی‌خواهم که پست خداحافظی ام را پاک کنم. معلوم نیست به اینجا برگشته‌ام یا از آنجا رفته ام یا چه‌. ممکن است هردو باشد یا حتی هیچکدام. فقط میخواهم که بنویسم. بسیار خب. بگیرید که آمدم.


پرنیان سلام رساند و گفت متاسف است

بالاخره خودمو مجبور کردم بیام و بنویسم این پست رو.

حقیقتش خیلی سخته. سخت تر از اون چیزی که فکر می کردم یه وبلاگ جدید درست می کنی و بنگ، پشت سرش یک پست خداحافظی.

ولی خب روشنه که آسون نیست که اگر بود اوایل بهار این پست رو نوشته بودم و تمام:)

نمیخوام خیلی هندی بازی دربیارم ولی واقعا خاطرات خیلی خوبی دارم ازینجا. از روزهایی که پنلو باز می کردم و یک نفس، غمگین، عصبانی، هیجان زده می‌نوشتم و منتظر میموندم تا "کامنت های خوشبو" از راه برسن و چشممو به یه دریچه جدید باز کنن. روزایی که دوست ها و آدم های خوب پیدا می کردم و یه هیجان خوشایند وجودمو می‌گرفت. منتظر نوشتن ها و ستاره ها می‌موندم. وقت هایی که با خجالت چالش ها رو می‌نوشتم و بعد از چندروز پاک می‌کردم.

و اون کامنت ها، کامنت هایی که گاهی می‌گرفتم و برای چند دقیقه، حتی خوشحال ترین و خوش حس ترین دختر دنیا بودم. از اون کامنت های"تو چقد خوب مینویسی و چقد با نوشتنت حس خوبی گرفتم"

بیان و روزها و دوست‌های خوب، مرسی بابت همه چیز.

از این به بعد اینجا  می نویسم.

خوشحال میشم اگر اونجا هم من رو بخونید و حس خوبتون رو بیارین(جدی میگم:)

خداحافظ بیان عزیز و ببخشید بابت تمام بچگی ها و چرت و پرت نویسی ها :)


?Am i not writing anymore

سلام!

آخرین باری که اینجا نوشتم تازه شانزده ساله شده بودم.

حالا تقریبا شانزده سال و دو ماهه ام. احساس کردم به جای این که مثل هرسال بنویسم که گاد آی دونت وانا گرو آپ، بپذیرمش و چندقدم در راهش بردارم تا بلکه به خودم بفهمانم. این شد که گفتم رسمی تر و بهتر بنویسم. و خب، کارهای مهاجرت را شروع کردم. 

که تقریبا خوب هم پیش رفت. اما موضوع به آن روانی که اینجا دستم می آمد و در یک ساعت پست پرپیمانی می نوشتم؛ به دستم نمی آمد.

این شد که از آنجا مانده و از این جا رانده شدم. البته آیا این به این معناست که از نوشتن باز ماندم؟ البته که نه. خیلی بیشتر یادداشت و داستان و خاطره و فکر نوشتم که از جهاتی بهتر هم بود.

همیشه فکر می‌کردم که کار جالبی نیست کار آن ها که هر پنج روز یکبار می آیند خداحافظی می کنند و می گویند برای همیشه خداحافظ بعد میبینی هفته ی بعدش برگشته و ده روز بعدش باز بسته. البته این احساس من است و اصلا لزوما درست نیست اما فکر می‌کردم خب آدم عزیز! برای مدتی ننویس.چرا هی میبندی و باز میکنی؟ انگار که کرکره مغازه است.

(خواهشا به کسی بر نخورد. این موردی که می‌گویم کلا در مورد سه نفراین ها اتفاق افتاده که واقعا این کار را در هرماه مکررا تکرار میکردند)

به هرحال خودم هم با این فکر که چندروز دیگر آنجا را درست می کنم و اینجا میایم اعلام میکنم کلی طولش دادم و از آخر هم این پستی که می‌نویسم اعلام آنجا نیست:)

اما نکته ی دوست داشتنی اش اینجاست که کلی کامنت کجایی؟ و آیا خوبی؟ مدلی گرفتم که این را به یادم آورد که چقدر آدم های اینجا عزیز هستند. فضا و آدم ها صمیمی است و اینکه هیچ وقت خواندنشان را ترک نمی کنم و هروقت بخواهم برمی‌گردم اینجا و آزادانه یک پست احمقانه می‌گذارم=)

البته فعلا با اینکه حس نوشتنم برگشته و از خشکی قلم درآمده‌م آنجا مشکل فنی داده و تا دو تیر که امتحان های مسخره ی مجازی را تمام نکنم، خبری از پست جدید نیست :-)

هدف از نوشتن این پست؟ دوستتان دارم:)


1‎6

1.اواخر دورهمی بود و عقربه تیک تاک می کرد. ساعت گوشیم شد صفر صفر صفر صفر.

توی تاریکی آهنگ گذاشتم  با نور گوشی رقصیدم: ولکام تو سیکس‌تین.

2. حدود سه روز کرختی داشتم. با احتساب امروز. (احتمالا تاریخ انتشار این پست نه فروردین میخورد که روز تولدم بود اما حالا یازدهم است. که ساعت از دوازده شب هم گذشته پس دوازدهم است!) برایم تجربه ی خوبی بود. سریال دوست داشتنی فرندز را شروع کردم و توی این دوروز کلی خندیدم. جهان بهم ریخته و کسی با دوروز بیخیالی از مدار به در نمی شود. با این حال از فردا برمی گردم به خودم. می خواهم به خودم ثابت کنم که آدم بی جنبه ای در سریال دیدن نیستم:)

3.اینترنت را با پول خودم خریدم. سرعتش عالیست و می خواهم ازش عالی استفاده کنم

4. مهم نیست که من پست شماره دار نوشتم. مهم نیست که انقدر هم کوتاه نوشتمش. مهم نیست که من واقعا می خواهم بزنم روی دکمه ی انتشار. حداقل دارم با هر ده انگشتم می نویسمش. دنیا همینطوری است. همیشه سالگرد های تولد را لزوما نباید با نوشتن تمام تجربیات سال قبل و هدف گذاری های سال پیش رو شروع کرد. می توان فردای تولد را به عنوان یک هدیه تمامش را فیلم دید و خندید. ارزش سردرد شدن را دارد. گاهی باید واقعا به خود اجازه داد که روال های همیشگی را بر هم بزنی.گاهی باید به خود اجازه بدهی از ارزش های همیشگیت دست بکشی. گاهی باید کل یک روز را ویست کنی. به خودت اجازه بدهی بد بنویسی. کم و شماره دار بنویسی. بدون اینکه از خودت عصبانی شوی:

باید گاهی رها شد. آن هم با احساس خوب. و بعد از اینکه دیدی چه مزه ی مزخرفی دارد، برگردی به خود اصلیت. با احساس بهتر.


نود و هشت

نرسیدم به نوشتن نود و هشت نامه یا آخرین پست نود و هشت یا این عنواین. البته،  با اینکه الان نود و نه است، رسما نود و نه نیست‌‌. به هرحال، سردرد دارم و باز میخواهم بنویسم. یک هفته بیشتر می شود که مرتبا مینویسم.احساس قدرت می کنم. احساس خوشحالی و خوشبختی. سال نود و هشت واقعا برایم سال خوبی بود. فهمیدم دوستی چیست، عجز چیست، فتح چیست. یک روز رفتم روی پشت با و روی بادکنک هلیومی‌یی آرزو هایم را نوشتم. آن آرزوها براورده شد. نه به خاطر رسیدن آن بادکنک به آسمان. به خاطر اینکه آن آرزوها هدف بود.

من به چشم ها خیلی دقت می کنم. هرکس را میتوانی از روی چشم هایش بفهمی. به چشم های نوروز نود و هشتم که نگاه می کنم، خیلی چیزها می بینم. معصومیت بیشتر، نادانی بیشتر، ناپختگی بیشتر. درد و رنج و لذت کمتر.

به خیلی چیزها رسیدم امسال. از هشتاد کتاب، داستان های چاپ شده، مصاحبه چاپ شده، دوستی های فتح شده و ترک شده، یادگیری تایپ، چندین فیلم، چندین کلاس، دوم شدنی که از اولی های دفعات پیش با ارزش تر بود؛ بزرگ شدن میان پیاده روی ها و کافی شاپ های تنهایی، طرد‌ شدن و ترک کردن، نوشتن، نوشتن، عشق ورزیدن... .

واقعا میخواهم آدم بهتری بشوم امسال. هزاربار هم بگوییم که برنامه ریزی و امید بستن بی فایده است، من تلاشم را می کنم. واقعا می گویم. با تمام بدی ها و کاستی ها و خشم ها و کژی های امسالم، همان چند دفعه کمک هرچند اندک، احساس می کنم روحم را شفاف کرده. 

یکی از بلوغ های نود هشت همین ماه کرونایی اخیر بود. من برگشتم به آغوش نوشتن، آزادانه فکر کردن، فرو رفتن و خلوت کردن و دلتنگ شدن و از یاد بردن. 

دچار بی حسی خاصی هستم. در این دوره نه عصبانی می شوم و نه غمگین. نه از مرگ دیگران میترسم و نه از مال خودم. نسبت به انقراض بشر هیچ حس خاصی ندارم هرچند که گمان نمی کنم به این زودی ها اتفاق بیفتد. نسبت به این شایعه جنگ بیولوژیکی، دلم نمی خواهد باورش کنم. مهم نیست هرچند نفر تکرارش کنند. تا زمانی که واقعا کسی اعتراف نکرده یا سندی نباشد باورش نمی کنم. چه فایده دارد؟ وقتی ادم میتواند بین بلای طبیعی بودن و قساوت یا وحشتناک بودن یک فرد یا افراد انتخاب کند، چرا باید آنی که اعصاب را بیشتر خورد می کند انتخاب کند؟

درس نخوانده ام در این مدت. اما می دانم که خواهم خواند. روشم دستم آمد:فقط باید پشت میزتحریرم بنشینم.

چندساعت دیگر بیدار می شوم و لباس سفید نو میپوشم و چشم میکشم به لحظه ای که شیپور بزنند و برقصم. مثل امروز که با آکاردئون وسط کوچه از جا کنده شدم.

سال خوبی بود واقعا. چندوقت پیش داشتم چت یکی از دوستانم را میخواندم که نوشته بود درست است سال نود و هفت خیلی سال بدی بود... . اگر بخواهیم آنطور حساب کنیم تمام سال های رفته و نیامده بدند. این ماییم که باید اعتراف کنیم احساس واقعی مان نسبت به اعمال خودمان در سال گذشته چیست.

عمیقا متشکرم از تمام کسانی که امسال کنارم بودند، بهم روحیه دادند، تشویق و یا حتی تنبیهم کردند... .

سال خوبی بود و سال خوبی خواهد آمد. می روم بخوابم.

سال نوتان مبارک♡


نامه ای برای... جودی دمدمی

جودی عزیز، سلام...

گمانم اولین باری نیست که برایت نامه می نویسم، اما از آخرین بار چند سالی میگذرد.

نمی دانم نامه ام را که بخوانی مرا یادت می آید یا نه؟ چندوقت پیش دیدم داستان جدیدی درباره ی ریشه ات در خاندان سلطنتی بیرون داده ای. جودی، من آن کتاب را برداشتم، در آغوشم فشردم، و بعد از ورق زدن و نگاه کردن به چهره ات و موهای مریخی ات، دوباره سرجایش گذاشتم.

بله جودی عزیز. آن را گذاشتم همانجا بماند تا بچه های جدید بیایند و لذت زیستن با تو را تجربه کنند. دوسال پیش که آخرین داستانت را خریدم، فقط یکبار آن را خواندم. و این وحشتناک بود. 

سال ها پیش شاید هر کدام از ماجراهایت را سی بار به بالا خوانده بودم.

جودی عزیز، بعد از ماجراهای تو، شاید بیش از سیصد داستان و کتاب را زیسته ام. اما می دانی چیست؟ تو پایه گذارش بودی. تو پایه گذار خلاقیت، شادی، تلاش و بیشتر ویژگی های شخصیتی کودکی ام بودی.

جودی، می دانم الان حوصله ات سر می رود و می روی توی چادر انجمن جیش قورباغه تا با راکی و فرانک جلسه ی نجات دنیا بگذاری.

اصلا به خاطر همین است که از صمیم قلب عاشقت هستم. تو تا آخر عمر، کلاس سوم.ت هستی.

کاش من هم می توانستم تا ابد با تو کلاس سوم بمانم.

اما جودی، من دارم بزرگ می شوم، دارم غم، شادی، اضطراب، مهربانی، شکست و پیروزی را به شکل های متفاوتی تجربه می کنم. خواسته و نخواسته، برای ابد از کلاس سومی بودن درمیایم. انگشتر حال نمایم دستم نیست. اما مطمئنم اگر دستم بود، هر رنگی بود جز بنفش.

پس جودی جان، این نامه را نوشتم که بگویم گرچه دارم دور میشوم، اما هرگز فراموشت نمی کنم.

نمی توانم. تو بخشی از من هستی. تو روزنامه دیواری کلاس ششمم، پخش کردن اعلامیه های صرفه جویی آب کلاس چهارمم، تو تمام برنامه های تابستان های خفنم هستی.

جودی عزیزم،  این نامه را نوشتم تا یک خداحافظی درست حسابی با تو بکنم، تا روزی که بشنوی به چهل و هفت خیریه ی کودکان کشورهای مختلف، داستان های تو را هدیه کرده ام!

 

 

پ.ن: به استینک لاستیک سلام برسان.


COVID-19

توی تاریکی می نشینم و ریسه را به پنجره آویزان می کنم:
"داشتم روی ویرایش آن مقاله کار می کردم. بعدش می خواهم شروع کنم. زندگی واقعی را. خواندن و نوشتن و دیدن و حتی درس خواندن بدون استرس..."
این ها را زیر نور ضعیف ال ای دی ها توی دفترم می نویسم. برف شدت گرفته. آنقدر پرزور می بارد انگار که عزمش را جزم کرده آتش کارگران ساختمان رو به رویی را هر طور شده خاموش کند.
فکر می کنم. برف چاق بود که نمی نشست یا برف ریز؟ یادم نمی آید. تکیه داده م به صندلی و انگشتانم با چتری هایم بازی می کنند.
_ نمی دانم چه‌م شده. فکر کنم اگر رفتم و روانشناسی خواندم روی این حالت خودم تحقیق کنم. همه دارند غصه می خورند و افسردگی گرفته اند آن وقت من اینجا در راضی ترین حالت ممکنم به سر می برم. 
_منظورت از چه‌م شده چیه؟ بده که تو هر شرایطی مسلط به اوضاع می شوی؟
_نه مشکل آنجا نیست. فکر می کنم درست نباشد که حتی آرزو کردم این وضعیت کمی بیشتر طول بکشد. البته آرزو نکردم. فکر می کنم اگر بیشتر طول بکشد خوشحال بشوم. این هم همان است دیگر. چه فرقی دارد؟
_آرزو هم می کردی اشکالی نداشت. ضمن اینکه قرار است کلی بخوانی و بنویسی. از این بهتر؟ دیگران هم اگر همچه معجزاتی داشتند همینطوری آرزو می کردند.
_من یک قاتلم. درسته؟
_چی؟
_من یک قاتلم. آرزو کردن برای این که این شرایط بیشتر طول بکشد چه فرقی می کند با آرزو برای اینکه آدم های بیشتری بمیرند؟
_الان رگ معنویت زده بالا یا چی؟
_هیچی. فقط یادم میفته چند شب پیش که داشتیم برمی گشتیم خانه _آخرین باری که رفته بودیم جایی_ یه پسر کوچولو رو دیدم که دستش رو تا ته کرده بود توی آشغال ها.
_هوممم.
_از اون روز حالم از خودم و تمام احمقایی که چپ میریم راست میایم دستامونو میشوریم بهم میخوره.
_ اینکه تو یا دیگران دستاهاتون رو بشورین یا نشورین فرقی تو وضع اون بچه ایجاد نمی کنه.
_می دونم. ولی این منصفانه نیست. نه تنها منصفانه نیست حتی احمقانه ست. می دونی، حتی از خودم به خاطر اینکه وسواس های احمقانه ی عزیزام با اینکه یک هفته ست تو خونه موندن حالم رو بهم میزنه؛ بدم میاد. میفهمی چی میگم؟ از اینکه اینقدر فکر می کنمم همینطور.
_آره. معلومه که میفهمم.
_"من حتی نمی تونم بنشینم با یک نفر ناهار بخورم و مثل آدم حرف بزنم. یا اینقدر حوصله م سر میره یا اینقدر موعظه می کنم که یارو اگه یه جو شعور داشته باشه، صندلیش رو تو سرم خرد می کنه" نگاه کن. اصلا انگار سلینجر من رو نوشته. یا این رو گوش کن "چرا میرم؟ بیشتر به خاطر این میرم که نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم و درباره هر حروم زاده بدبخت زخم خورده ای که می شناسم قضاوت نکنم" البته من دارم بهتر میشم؛ ولی هنوز آدم آدم نشدم.
_نکن. الان نصف دنیا دارن به این فکر می کنن که چقدر ناشکر بودن و چون نعمت هاشون رو قدر ندونستن اینطوری شده. کافیه تلگرام رو باز کنی،کلی متن کارما و شکرگزاری و توبه و زندگی زیباست می بینی. عوضش تو هنوز به همون چیزهایی فکر میکنی که قبلا فکر می کردی.
_نه دیگه. اونطور ها هم نیست. من این هارو فقط دارم به تو میگم. به بقیه لبخند می زنم یا نوشته هاشون رو لایک می کنم.
پاهایم را میگذارم لب پنجره. آدم صبح ها نمی تواند از این کار ها بکند. سروصدا و دادهای کارگرها موسیقی پس زمینه زندگی من شده. انگار یک موزیک پر قیل و قال جامائیکاییست که همه دارند فالش می خوانندش.
به تک تک گلدان هایم توی هر طبقه کتابخانه نگاه می کنم. به تک تک کتاب هایم. آن هاییکه چندبار خوانده ام، آن هایی که هنوز نخوانده ام، و آن هایی که هرگز نخواهم خواند.
زیر ال ای دی های رنگی لبخند می زنم. پنهانش می کنم. باید نه تا کتاب دیگر تا آخر همین ماه بخوانم. باید  بروم سر وقت درس های عقب افتاده و تست ها. باید زنگ بزنم دوستم تا چهره اش را ببینم. باید کتاب مسابقات را حفظ کنم. گودریدز را آپدیت کنم، بروم و با گیتارم آشتی کنم، آن همه فیلم توی آرشیو را ببینم، بنویسم، بنویسم، بنویسم.
دوست دارم بروم پشت بام و همانجا بخوابم. همانجا هم ، با افتادن نور خورشید روی صورتم بیدار شوم. آنقدر بنشینم تا برف ها آب شوند. نهم است. دقیقا یکماه تا تولدم مانده. چهار روز تا تولد دوستم. یک هفته تا تولد آن دوست دیگرم. باید یادم بماند بهشان تبریک بگویم.
به تولدم فکر می کنم. به اینکه اگر همینطور پیش برود باید تنها جشنش بگیرم. قبل تر ها فکر می کردم معرکه می شود اگر یک تولدم را تک و تنها لب دریا یا توی دشتی جنگلی جایی بگیرم.
اما حداقل نه برای شانزده سالگی. این موقع آدم باید با دوست هایش برود بیرون و تا نصفه شب نیاید خانه. کاری ندارم که اگر وضع موجود هم نبود نمیشد آنطوری برگزارش کرد.
به هر حال همینطوری است دیگر. آدم بزرگ می شود. آدم پیر می شود. چه در قرن شانزده چه در یک تراژدی مضحک در قرن بیست و یک.
هر وقت به بزرگ شدن فکر میکنم، یاد هولدن می افتم. یا کافکا. البته نه خودش. آنی که موراکامی خلق کرده بود.
بدجوری آرام و راضیم. حالم شاید از همیشه بهتر باشد. برف همچنان می بارد. پاهایم را توی خودم جمع می کنم و همان جا روی صندلی خوابم می برد.

 


این داستان:بازگشت جرقه

یک نقل قولی خونده بودم که بعد یک چندتا مقدمه گفت خلاصه همه قراره همو اذیت کنند پس دنبال راه ها و آدمایی باشیم که به اذیت شدن بیارزه.

خلاصه.بین دیر به دیر نوشتن و بدنوشتن یک رابطه ی مستقیم هست. این شد که مدتی شده بود که توی فضای بی ستاره و چند ستاره ی ضغیف اخیر بیان در رفت و آمد بودم اما نمی نوشتم. وقتی دیر به دیر می نویسیم سیستم دفاعی ذهن اینطوری توجیه می کنه که خب موضوعی برای نوشتن نداری! گقتنی هارو قبلا گفتی و هرچی بگی فقط تکراره.

به هرحال. دیشب جامعه شناسی رو باز کرده بودم و هنوز هیچی نخونده بودم که چشمم افتاد به یک اسم. دکتر فرامرز رفیع پور .جامعه شناسی که دبیرمون معرفی کرده بود و من همون جا گوشه ی کتابم نوشته بودمش. این شد. بله. همینطوری شد که جرقه بعد از مدت ها برگشت.و من با آغوش باز ازش استقبال کردم.

بعد از خوندن بیوگرافی دکتر رفیع پور، یک چرخی بین مقاله ها و آثارشون زدم. از اینکه بعضی هارو میدونستم لبخند می زدم و از ناشناخته بودن اون های دیگه لبخندی گشادتر:))

پاهام شروع کردن به یخ زدن،ضربان قلبم پیچید توی گوش هام، میگرنم شروع کرد به قردراوردن، انگشت هام از این مقاله به اون مقاله، از ماکس وبر به دکتر فردین علیخواه ، از فرهنگ غرب به خرده فرهنگ های جوامع آفریقایی پرواز می کردن و چشم هام می رقصیدن.

ساعت شد دو و نیم شب. اون تیرکشیدن خوشایند پشت از فهمیدن و یادگرفتن و کشف کردن  اونقدر سرمستم کرده بود که حتی به آقای علیخواه هم پیام دادم و ازشون خواستم بهم کتاب معرفی کنن و القصه.

ساعت سه نصفه شب بود و من رفته بودم توی رخت خواب(بدون ذره ای امتحان جامعه شناسی فردا را خواندن).

فردای آن شب(امروز) زنگ اول دویدم پیش معلم جامعه ام و کلی درباره ی ماجرای دیشب و شوق و ذوقم تعریف کردم. گفتم یکم برای شروع سخت بوده و اگر می شود برای بچه ها یک چیز اسان تر باشد بهتر است. خانم گفت کتاب های جامعه همه تخصصی هستندو خودش سن من که بوده گرچه هیچی نمیفهمیده آنقدر شریعتی خوانده تا بالاخره یک چیز هایی فهمیده. گفت حالا درس خوندی؟ گفتم نه دیگه خانوم همه اش داشتم مقاله میخواندمD: اعتراض کنان گفت که اول درس بعد مقاله و بدوم بروم بخوانم =)

تا زنگ آخر که امتحان داشتیم خواندم و کامل شدم(بله میدانم حالا مگر چه خبر است!) وسط تصحیح کردن برگه گفتم خانم تو مدرسه خوندم. هی یی کشید و گفت(بله باز هم میدانم خبری نیست) خب تو که اینقدر هوش داری درس بخونی چی میشی؟ گفتم خانوم خوبه دیگه. گفت اره ولی اول درس بعد مقاله گفتم خانوم برای من برعکسه D: گفت خب به هرحال معدل مهمه! گفتم خانوم حالا خوب شد معدلم. گفت میتونستی بیست بشی!(حالا نگاه کن:/)

فکر کنید :) توی این هم گفته ام  که ترجیح میدهم بجای موضوعات جذاب ولی تالیفات خشک مدرسه منابع آزاد بخوانم. هرچندکه مصاحبه خیلی خشک و مختصر از آب درامده ولی دوستش دارم.(البته انجایی که این جمله را گفته ام توی عکسی که از روزنامه گذاشته ام نیست)

در طول روز بین عطش خواندن،ادبیات،منطق،اقتصاد،زبان،یادگیری کدزنی!،جامعه شناسی، کتاب های ادبیات داستانی، کتاب های علمی و....... در حرکتم و نظریه هزینه فرصت بدجور قدرت نمایی می کند. تا الان هفتاد کتاب خوانده ام و اگر بتوانم این ماه ده تای دیگرهم بخوانم به 80 تای سالم می رسم. اگر هم نه که هفتاد و پنج هم عدد خداست :) فعلا جامعه شناسی به زبان ساده ی آقای زیباکلام را دانلود کرده ام و در کنار سانست پارک پل استر عزیز و ناطوردشت سالینجرخان انتظارم را می کشند و من هم انتظارشان را می کشم هرچند بایدبجای انفعالِخواندن، در کرییتیویتی نوشتن داستان غرق شوم و فیلم دوپاپ را برای جلسه ی فردا ببینم. از فیلم های اخیر زنان کوچک و داستان ازدواج و 1917 را دیده ام و همه شان را دوست داشته ام. فیلم زنان کوچک هم اقتباس خیلی خوبی از کتاب آلکوت است و به خاطره داران با این کتاب پیشنهاد میگردد. تازه هم کتاب همسران خوب(ادامه ی زنان کوچک) و هم خود زنان کوچک در فیلم گنجانده شده.اگر دوست ندارید اینده ی این چهارزن کوچک را قبل از خواندن کتاب بدانید درنظر داشته باشید.

کسی هم با من از بیست و چند روزی که مانده حرف نزند.و از سی و هفت روزی که تا شانزده سالگی ام مانده.(البته خیلی ها که میگویند یعنی تمام شدن شانزده  سالگی و رفتن در هفده و اگر بهشان رو بدهی تا بیست سالگی هم می روند. من اینهارا قبول ندارم. کام آن! تازه یاد گرفته بودم به جای چهارده پانزده تلفظ کنم!) البته فکر نکنید از آن کودک های در گذشته گیر کرده ام ها! خیر بنده با قد صد و شصت و شش و پاهایی که هنوز هم از رشد درد می کند و چاقالو شدن هایی که ناشی از عدم تحرک است و حرف های گنده گنده ای که گاهی اطرافیانم را می آزارد اصلا قیافه ام به خواهانان کوچک ماندن نمیخورد:d

چند روز پیش شیمی تجربی را دانلود کردم و با کمی اندوه ورقش زدم. ولی به این نتیجه رسیدم چندبار دیگر هم برگردم میایم همین رشته. حتی اگر در آینده فقیرترین ادم روی زمین بشوم_که نمی شوم_ ^_^

همین دیگر. پست هیجان نوشتانه ای احمقانه از ان ها که عقل و احساسم همیشه بر سر نوشتن یا ننوشتنشان در جنگ است :()

+دوخط اول بسی ضایع شروع شده!میدانم!


Teddybear

Sometimes, you can't look at their faces anymore...

That lovely face, that smile wich you've known it for many years, becomes ugly. You can't look at that anymore.

Sometimes, you just wanna sit down, hug somebody, start crying, and talk and talk... .

He or she just listens, in the end, just smiles and says it's gonna be finish oneday.

But it's IMPOSSIBLE.

They, soon or late, will show who they really are.

And you can't look at that lovely face anymore.

You can't understand.you can't accept. You scare. Not because of what they say. Because of being friend to that guy for many years.

Sometimes, all the people, become haters. You just wanna talk to your dearest one. But sadly you forgot that she went your hater from now on.

And at that time, you sit, hug your teddy bear and start talking...

You realize that you MUST tell all you have in your heart and mind to your teddybear from now on

And yes. My Teddybear became my dearest one from now on.

You'll see me even stronger and happier from now on.

I'm gonna prove it. 

+می دانم که این را میبینی. و چون نمی توانی بخوانیش توی گوگل ترنسلیت می زنی. گوگل ترنسلیت هم بدترین ترجمه ی ممکن مثل همان گو ددی دستت می دهد. اما نمی توانستم احساساتم را به فارسی بیان کنم. شاید برایت نامه ای بنویسم.


کمک!

سلام. من اینطوریم که کلی کتاب و نویسنده تو ذهنمن. کلی آرزو و هدف، کلی کتابی که دوست دارم بخونم، و کلی دعا برای لحظه ی تحویل سال.

ولی وقتی در لحظه یکی بهم میگه یدونشو بگو، همش از ذهنم پاک میشه و نمیتونم اسم نویسنده‌هه رو بگم یا ارزو کنم و آبروم میره!

خلاصه که مادرم قراره بهم هدیه بدن. ولی دو روزه هیچییی به ذهنم نمی رسه. لطفا کادو ها و هدیه هایی که همیشه تو ذهنتون هست یا خوبن رو بگین تا یکم برای من یادآور باشن. مرسی.[اه]


یک ترم انسانی

"توی حموم درس میخوندم." با خنده می گوید.

"می زداااا" با هیجان دست هایش را تکان می دهد.

"آره، سیاه و کبودم میکنه خانوم." لبخند می زند.

"پلکش لای پنجره گیر کرده بود" ، " بچه‌م وسط خیابون افتاده بود. ماشینا از روش رد می شدن." با لبخند می گوید.

" اند آیو جاست کام اوت. توک ا تکسی تو دِر" نگاهش را به درخت ها دوخته.

... .

این ترم، پر درس ترین ترم زندگی‌م بود(چه به معنای مجازی کلمه و چه به معنای واقعیش :) .بیشترین تغییرات، عمیق ترین تغییرات(نسبت به قبل)، تلخ ترین تغییرات و شیرین ترین هاشون.

جمله های بالا شاید کم_تلخ ترین جمله هایی باشن که تو طول این ترم شنیدم. تک تکشون قلبمو لرزوندن. باعث شدن چشم هام رو ببندم و دست هامو مشت کنم.

توی این جمله ها بود که بزرگ شدم. توی این جمله هاست که آخرین تارای وصل به دنیای بچگیم دارن دونه دونه پاره میشن.

پر از جاذبه، شور، زیبایی و سیاهی بود این ترم برام. یاد فیل افتادم. وقتی آنه چندتا جمله ی شاعرانه پشت سر هم گفت و آخرش رو با یک جمله ی دردناک تموم کرد؛ بهش گفت کاش حرفتو با اون جمله ی آخر خراب نمی کردی. شاید جمله‌م با اون کلمه ی سیاهی خراب شده باشه اما با اون سه واژه ی کنارش هم وزنه.

رابطه‌م با چندتا از عزیزترین آدمای زندگیم عوض شد. با یکی‌شون از هم پاشید حتی. و من فکر می کنم این میتونه نقطه ی عطف زندگی من باشه. و من قدرتمند تر از همیشه خواهم شد. خیلی قدرتمند تر از اونی که قبل نقطه بودم.

رابطه‌م با چند تا از عزیز ترین آدمای زندگیم عمیق تر شد. سر هامونو گذاشتیم روی پای هم و گریه کردیم. و من بعد از این گریه ها قوی تر خواهم شد. خیلی قوی تر از اون زمانی که نگاهم با شوق به آسمون و طبیعت بود.

تلخی و غم رو خیلی چشیدم تو این ترم. بیش از پیمانه‌م. مزه‌ش؟ یخی که مزه ی آووکادو بده. راستش فهمیدم که، غم خوش طعمه. قویه. اینطوری با هم کنار اومدیم و بعنوان لیموناد عصرانه‌م سر کشیدمش.

آدم ها توی روی تو لبخند می زنن. آدم ها توی روی تو فحش می دهند. آدم ها توی روی تو تف می اندازند.

تو آدم ها را قضاوت می کنی. تو از آدم ها منزجر می شوی. تو با آدم ها دوست می شوی. تو عاشق آدم ها می شوی.

روزی که داری بهشان فحش می دی و سرشان داد می کشی، روزی که داری باهاشان گپ می زنی و روزی که داری بوسه‌‌ به گونه شان می زنی و دست در گردنشان انداختی؛ یکهو آدم ها می نشینند روی صندلی، ماسکشان را بر می دارند و شروع می کنند به تعریف داستان واقعی زندگیشان.

می گویند و می گویند. تو ملتمسانه نگاهشان می کنی. آرزو می کنی کاش به جایش دست بلند می کردند و پی در پی بهت سیلی می زدند. آرزو می کنی کاش نمی شنیدی. کاش کر بودی. کاش کور می ماندی. کاش هیچکس تو را از جزیره ی دو در سه ات بیرون نمی کشید و پرتت نمی کرد توی سیل. ولو اینکه آن سیل تو را بسازد.

و آن وقت است که از خودت منزجر می شوی. ریز و درشت فکر هایی که درباره ی طرفت می کردی به ذهنت می آید. چطور توانستی؟ چطور توانست؟ چطور توانسته تا اینجایش را دوام بیاورد و حتی هر روز بهت لبخند بزند؟ نمی فهمی. می شکنی. خودت را لعنت می فرستی برای غصه های کوچکی که میخوری.

و از فردا، قصه ی قضاوت و قساوت و قهر و غیبت را از سر می گیری.

من تا به حال ماسکم را برای کسی برنداشته ام. به این رسیدم که غم های مشترک می تواند آدم ها را بهم نزدیک تر کند‌. فرقی ندارد به‌هم بگوییدشان یا نه. همین که شما قبلا لمسش کردید و می دانید که هیچکسی توی این دنیا نیست که کوچک و بزرگش را تجربه نکرده باشد(یا نکند) کافیست.

در شب هایی که تا دیروقت درس می خواندم و جوش می زدم، در شب هایی که مثل آدم درس می خواندم، در شب هایی که می نوشتم، در شب هایی که می رقصیدم، هر شب یک ستاره بود. و من از میان آسمانی رد شدم که هر ستاره اش بدنم را سوزانده.

و من ، جای سوختگی هایم را دوست دارم. نگاه کن، آنقدر این اکسیر غم لذت بخش است که نمی توانم از مدام نوشتنش دست بکشم.

آن شوق دیدن همدیگر، روزهای چهارشنبه، کنار کتابهایی که خیلی دوستشان داشتیم و آدم هایش را نه، آن کلاس های منطق با قضیه ها و شور فهم مغالطه ها و سرمنشا بحث ها، آن زنگ های آرامش بخش دینی، مثل مورفین، بی مانند به تمام کلاس های دینی‌یی که تا به حال داشته ام، آن کتاب خواندن های زیر میز، آن دفترچه ی آبی خال خالی که یک کتابدوست به من داد، تک تک کلاس های مدرسه ام، تک تک معلم ها، آن شوق و لرزه ی اندک ناشی از فهم راز ها، آن اتاق بزرگی که سراسر مجسمه های تاریخی برنزی، از فراعنه گرفته تا سردار ها بود و دیروز کشفش کردم. آن یک ثانیه ای که نفسم حبس شد موقع دیدنش، آن برف بازی ها و آدم برفی ها بعد از شب بیداری های امتحان ها، آن رقص های یواشکی سر کلاس، آن تولد های غافلگیرانه برای معلم ها و آخر آن سر خوردنم توی سالن و خندیدن خرخرانه ی مستخدم مدرسه و در پی‌ش صدای خروسکی سرماخورده ی  پرحرص من در اعتراض به آن خنده.

همه ی این ها قلبم را پر از شادی، چهره ام را پر از زیبایی و سرم را پر از شور کرده. من سه سال و نه ماه و نه سه ماه و نه روز در طول این ترم بزرگ شده‌م. حالا خوشحالم و راضی. از تمام گریستن هایم، رقصیدن هایم، از تمام ذوق زدن ها و بچگی کردن هایم، از تمام نوشتن هایم، از تمام چت هایم.

نمی توانم بنویسم از تمام "حرف هایم. رفتار ها و فکر هایم". و از این بابت ناراحتم. چند نفر را با حرف هایم رنجانده ام. از دلشان دراورده ام. ولی فکر می کنم به آن روزی که از هر حرف و هر عملم، زیبایی بیرون بریزد. و بپاشد روی تمام قلب آدم ها.

امروز صبح معلم ازمان خواست بیاییم و از کتابی که خواندیم و خوب بوده و میخواهیم دیگران هم بخوانند، حرف بزنیم. حنانه آمد بالا. کتاب یک قدم تا لبخند و دو قدم تا لبخند را معرفی کرد. با آن بلند بالایی و شور زیبایی و لبخندش، که مرا حتی در فکرم از تمسخر آن دو کتاب باز داشت. آنقدر زیبا گفت که من هم لبخند زدم. این دختر یکی از نعمت ها در طول این ترم بود.  تاثیری که او در آن چند دقیقه گذاشت صد برابر تاثیری بود که خود کتاب در دوازده سالگی روی من گذاشته بود. به امید آن روز که من هم مثل حنانه، رنگ بپاشم روی قلب خاکستری آدم ها.

خیلی پر اتفاق و پر تجربه و آزمون و خطا بود این ترم. و من ذره ای از انتخابش پشیمان نیستم. حالم خوب است.

این ترم، با معدل 19.82 و رتبه ی دوی کلاس هم تمام شد.

امروز نهم است و دقیقا دو ماه دیگر پانزده سالگی تمام می شود و شانزده ساله میشوم. احساس می کنم آماده ام. هرچند مثل همیشه احساس می کنم می شد بیشتر طول می کشید و کمتر زود می گذشت :)

دلم می خواهد کلیشه ترین جمله ی پایانی ممکن را بگویم و بروم در آغوش بالشتم:

به پایان آمد این دفتر،

حکایت همچنان باقیست...

 

 

 

پی.اس: تناقض لحن گفتاری اول نوشته و بازگشت به لحن نوشتاری از نیمه‌. بله بله. چه می شود کرد؟ دلم می خواهد ویرایشش نکنم. همینطوری ایراددار دوستش دارم :)

عکس نوشت:آدم برفی شیش ماهه ی من روی میز پینگ پنگ، دوران امتحانات، به وقت نیم ساعت بعد از امتحان جامعه :)


برای ری‌را، پونه، فروغ و دیگران

می خواهم بگویم که معذرت می خواهم. می خواهم بگویم که دلم برایتان تنگ شده. میخواهم بگویم هر باز که به چهره هاتان نگاه می کنم دستانم را مشت می کنم تا اشک نریزم.

می خواهم بگویم که این روز ها هر وقت عکس شما جایی در رسانه ها باز می شود، مردم تند تند ردش می کنند. یک دسته که قلبشان پاره پاره‌ست و می خواهند از متلاشی شدنش جلوگیری کنند و عده ی دیگر راستش را بخواهید خب، ناراحتند ولی غمگین نیستند که دشمن شاد نشود. فقط متاسف اند که اینطوری شده هرچند که شما باید بدانید می شود دیگر. خیلی بارها پیش آمده و ما اولینش نیستیم. کنار آمده اند آن ها.

ری‌را، پونه، فروغ و دیگران عزیزم. امیدوارم مرا ببخشید. من را ببخشید که چندین عکس از آرش و مهدی و ایمان و ... گذاشتم و چهره های شما را، چهره های زیباتان را، بریدم و تار کردم و فِید کردم و آن پشت ها گذاشتم.

پونه ی عزیز، امیدوارم مرا ببخشی. نمی دانم اگر تو به جای من بودی چه می کردی. نمی دانم کارم درست بوده یا غلط و الان ناراحت باشم یا خوشحال.

می دانی. به هر حال همه انسانند. دلیل آوردن برای مرگ کار سختی هست و از دست دادن آن ها که دوستشان داری از آن هم سخت تر*. به هرحال ما قرار بود اول، به گفته ی ناظم، برای یک نفر نماهنگ درست کنیم. یک نفر که فارغ از گذشته اش هرکه بود انسان بود. اما می دانی، من مثل آن مادر هایی که دروغکی می گویند همه ی بچه هاشان را یکسان دوست دارند؛ نتوانستم وانمود کنم که غمم برای آن یک نفر، بیشتر از غم و حال بدم برای تو و ری‌را و دیگران است. پس تصمیم گرفتم فارغ از اینکه جواب همیشه یکسان است، ما ها همیشه محکومیم، فارغ از اینکه تو نباید شب عروسی ات موهایت را جلوی آن همه نامحرم نشان می دادی تا عکس هایت را منتشر کنند، فارغ از اینکه انتشار عکس های ری‌را در بغل مادرش گناه نابخشودنیست، فارغ از اینکه بی برو برگرد کلیپ ساختن برای آن یک نفر_ که عکس هایش می تواند در تمام شهر پر شود_مقام آور بود اما کلیپ درست کردن برای تو، تویی که عکست حتی با حجاب و این حرف ها هم چاپش مشکل دار است، حتی از مدرسه هم به اداره ارسال نمی شد؛

تصمیم گرفتم که کلیپ تو را و بقیه تان را درست کنم.

فقط می خواستم بگویم، من بین آن همه توییتری و بادهوارو نبوده ام. من زار زدم. در فراغت اشک ریختم و آن ها باید می فهمیدند. باید می فهمیدند که تو، زنده ای. تو، ری‌را، آرش، فروغ، محمد، همه تان، همه تان زنده اید. زنده تر از خیلی از ما. تا ابد.

باید به آن ها می فهماندم.

فقط می خواهم مرا ببخشی. شاید تقصیر خودت بوده. تقصیر آن لبخندت شب عروسی که مرا مسحور کرده بود. باید می بودی. باید توی آن کلیپ می بودی. می دانستم تو ذره ای نیاز نداری، می دانستم. اما باید به آن ها می فهماندم. مرا بخش که چهره ی خوشگلت را کات و فِید کردم.

و مرا ببخش که با همه ی این کارها، با همه ی این توهین هایی که به تو، خودم، و خودمان کردم، باز هم صدایم بهشان نرسید.

می دانم که مرا می بخشی. ولی هرگز نخواهم فهمید کارم درست بوده یا غلط و غمگین باشم یا خشمگین؟ ولی می دانم که لبخند دلربای تو و لبخند پاک ری‌را همزمان هم زخم های قلبم را ترمیم می کنند و هم لبخندی به لبانم میاورند که خون از میان پوسته هایش بیرون می زند.

به پونه، ری‌را، فروغ و دیگران:

متاسفم و دوستتان دارم‌.

 

 

 

 

 

*فردریک بکمن


THIS IS ME

I am not a stranger to the dark  
Hide away, they say
'Cause we don't want your broken parts
I've learned to be ashamed of all my scars
Run away, they say
No one'll love you as you are

But I won't let them break me down to dust
I know that there's a place for us
For we are glorious

When the sharpest words wanna cut me down
I'm gonna send a flood, gonna drown them out
I am brave, I am bruised
I am who I'm meant to be, this is me
Look out 'cause here I come
And I'm marching on to the beat I drum
I'm not scared to be seen
I make no apologies, this is me

Oh-oh-oh-oh
Oh-oh-oh-oh
Oh-oh-oh-oh
Oh-oh-oh-oh
Oh-oh-oh, oh-oh-oh, oh-oh-oh, oh, oh

Another round of bullets hits my skin
Well, fire away 'cause today, I won't let the shame sink in
We are bursting through the barricades and
Reaching for the sun (we are warriors)
Yeah, that's what we've become (yeah, that's what we've become)

I won't let them break me down to dust
I know that there's a place for us
For we are glorious

When the sharpest words wanna cut me down
I'm gonna send a flood, gonna drown them out
I am brave, I am bruised
I am who I'm meant to be, this is me
Look out 'cause here I come
And I'm marching on to the beat I drum
I'm not scared to be seen
I make no apologies, this is me

Oh-oh-oh-oh
Oh-oh-oh-oh
Oh-oh-oh-oh
Oh-oh-oh-oh
Oh-oh-oh, oh-oh-oh, oh-oh-oh, oh, oh
This is me


When the sharpest words wanna cut me down
I'm gonna send a flood, gonna drown them out
This is brave, this is proof
This is who I'm meant to be, this is me

Look out 'cause here I come (look out 'cause here I come)
And I'm marching on to the beat I drum (marching on, marching, marching on)
I'm not scared to be seen
I make no apologies, this is me

When the sharpest words wanna cut me down
I'm gonna send a flood, gonna drown them out
I'm gonna send a flood
Gonna drown them out
Oh
This is me


YES, I UNDERSTAND

من اینجا نشسته ام. راه می روم. میخورم. میخوابم. و آن طرف. آن ور دنیا، جایی محصور در آب ها، دارد می سوزد...

هر دقیقه یک انسان و چند هزار موجود زنده دیگر از بین می روند. چهره هاشان را میبینم غصه ام میگیرد...

نگرانم و غصه دار و کاری از دستم بر نمی آید. حتی چند بار خواستم غمم را با چند نفر شریک شوم و با همچه مکالمه هایی مواجه شدم:

_وااااای حالا چیکا کنم؟ اوف چقدم که تو زندگی پرمشغله ی من کوالاها مهمن!!

_اخبار منفی رو منتشر نکن انرژی منفی خوب نیست برام.

بله میدانم. همه تان در دنیاهاتان غرق شده‌ید. تا عمقش فرو رفته اید. مهم خودتانید و اینستاگرام هاتان. مهم خودتانید و عزیزان خودتان. تعصبات خودتان. دغدغه های خودتان.

بله می دانم. مهم خودتانید. مهم نیازهای اولیه ی خودتان است. مهم حل مشکلات خودتان است.

بله می دانم. با نشستن و غصه خوردن هیچ گره ای از کار هیچ کسی باز نمی شود. بله می دانم. نمیخواهید بشنوید چون نه فایده ای برایتان دارد و نه میتوانید فایده داشته باشید.

بله می دانم. حتی غصه های بزرگ تر دارید. تشنه اید. تشنه ایم. تشنه فریاد. تشنه اشک. تشنه محبت. تشنه خون.

تشنه اید و هیچ چیز نمی فهمید. آنقدر که حاضرید وسط تشنگیتان از آب دریا بنوشید.

هیچکس نیست سیرابتان کند. چنگ میزنید به قطره هایی که به دست میاورید. هیچکس حاضر نیست به جز چند قطره ی لای انگشتان خودش به طرفی نگاه کند.

غافل از اینکه به غیر از قطره گل های لای انگشتان خودش، توی مشت بغلیش آب زلال باشد.

بله می دانم‌. من زیادی فکر می کنم. من زیادی حرف می زنم. من زیادی بزرگم. من زیادی کوچکم. 

نیو ساوث ولز. این ‌کلمه را که میبینم تمام خاطرات مارتین و جسد سوخته ی برادرش توی ذهنم می آید‌. خاکستر برادرش را که به باد داد و کمیش هم روی پایش ریخت.

"برادرم را از روی کفش هایم تکاندم"...

چرا میخواهم بدانم؟ چرا زیادی می دانم؟ این مواقع است که در حسرت بیخیالی اطرافیانم می سوزم. به اینکه در چه مواقعی مینشینند به ست رنگ لباسشان فکر می کنند. به اینکه هی تصاویر ۱۹۸۴ و فارنهایت ۴۵۱ توی سرم زنده می شود و هی مقایسه می کنم و با خودم می گویم: "چیزی نمانده"

بله می دانم. دیگر نمی شود هیچ کاریش کرد. هیچ کس را نمی شود هیچ کارش کرد. تلاش می کنم دو کلام با کسی حرف بزنم تا یکم فکرها را نرم کنم. نرم نمی شود. دیگر یک بچه ی چهارساله هم نرم نمی شود. سرت داد می زنند و ادعای توهین به اعتقاداتشان می کنند. پوزخند می زنند که چه حوصله ها داری. بد و بیراه می دهند که چرا به خودت اجازه میدهی به من بگویی؟ فکر کردی که هستی؟

من باید که باشم؟ من که هستم؟ شما کی‌یید؟

هرکس دارد در چاه خودش فرو می رود. چیزی نمی توانم بگویم. کاری نمی توانم بکنم‌. حرف نمی توانم بزنم. توی خودم بریزم، محکوم میشوم به دوری و کناره گیری و خود دست بالا گیری. حرف می زنم، محکوم میشوم به نصیحت کن و پرمدعا و ادعای فضل گر. همین را بگویم که بمیرم هم حاضر نیستم حرف بزنم در مورد موضوعاتی که شما حرف می زنید. من نشخوار نمیکنم. من حرف استفراغ نمی کنم.

من میخواستم معلم شوم. من عشق به درمان مردم نداشتم اما میخواستم کلی درمانگر تربیت کنم. میخواستم نرم کنم و شکل دهم و بسازم‌.

حالا احساس می کنم همه چیز از سنگ است. سنگ که به هرحال خرد می شود. همه چیز از فلز است. از بدو تولدشان یک تکه سنگ آهن هستند. من مربی مهدکودک هم شوم کاری از دستم بر نمی آید. تنها چیزی که میخواهم این است که همه شان ازم دور شوند. تحمل ندارم. تحمل صورتک ها و مترسک های حال بهم زن هالووینی هرروزه دور و برم را ندارم.

بله می دانم. مشکل از من است. من زیادی می دانم. من زیادی فکر می کنم. 

محکومتان نمیکنم. شما آنقدر فرو رفته اید که هیچ کاری برایتان نمی شود کرد. من آنقدر دورم که با هیچ تظاهری نمی توانم نزدیکتان بیایم. حدی دارد دیگر.

مگر اینکه من هم... نه. عمرا. مگر اینکه بمیرم.

بله می دانم. تقصیر شما نیست. تقصیر من است...

+شدیدا نیاز دارم به اینکه حس کنم هنوز "انسان" وجود دارد. نمی دانم خودم را دعوا کنم یا طبیعیست که حتی آن ها که دوستشان دارم هم دیگر نمی توانم به‌شان نگاه کنم. به چشم هایی که بی فروغ تر می شود هرروز و دهان هایی که باز تر و حرف هایی که بی معنا تر می شوند.

نمی دانم کدام را انتخاب کنم؟ عیان ترینِ خودم را به نمایش بگذارم، خودم را رها کنم‌. این سینه ی سنگین را آزاد کنم، و هرکه ماند، ماند و هرکه رفت، بهتر...

یا ماسک درست کنم. یک ماسک. حداقل شباهت هایی هم با خود واقعی ام داشته باشد. باهاشان که هستم بر صورتم بگذارم. به قلمروی خودم که بر می گردم برش دارم. این راهیست که فکر می کنم بیشتر آدم های با وضعیت اینطوری در تاریخ انتخابش کرده اند. ناچاراً.

خب. بوده اند هم که یک "به یه ورم" بلند به آدم ها و دنیا گفته اند و خودشان مانده اند. عجیب دلم می خواهد من هم همین کار را بکنم. منتهی، من، بعضی از آن آدم ها را،

دوستشان دارم.

شدیدا نیاز دارم مثل خودم ها را پیدا کنم. که یک مشت به شانه ام بزنند و بگویند هی رفیق! این داستان هر روز ماست. بیخیالشون. تو ما رو داری.

راستش، من یک دانه دارم‌. و از قضا باید از سی روز ماه، بیست و نه روز و بیست ساعتش را آدم سنگی ها حالم را بد کنند تا آن چهارساعتی را که با همیم تلخی ها و خشم های فروخورده مان را توی یک شیرموز بریزیم و با هم سر بکشیم.

من نیاز دارم بروم سر کلاس تا توی حرف های معلم جامعه و زبان و دینی ام غرق شوم. حرف های شخص خودشان. نه که هرشب یک مشت جمله حفظ کنم تا در نود دقیقه در امتحان هایشان بلغور کنم.

بله می دانم. سعی می کنم کنار بیایم. سعی می کنم خودم را بکوبم و از نو بسازم. سعی می کنم بخندم و برقصم و بگذرم. اینکه فکر کنی سر یک آتش سوزی اینطور من هم منفجر شده ام اشتباه‌ست. من تمام طول دوران میان این انفجار ها را توی خودم می ریزم. صورت مسئله که پاک نشده. هیچ وقت پاک نمی شود. من با خنده و گذشتن و اینطور کارها دارم سر خودم را شیره می مالم. که شکل مسئله را عوض کنم تا دوره های موقتی فکر کنم که آن مسئله با موفقیت حل شد و این هم مسئله جدیدی برای حل کردن.

و بعد، جرقه های کوچک لازم است تا اینطور ترمز ببرانم. آخرش را هم میدانم. روند همیشه یکیست‌. منتهی آنقدر تکرار می شود تا هر دفعه فاصله ی بین انفجار ها بیشتر شود. از ماه به سال بکشد و از سال به دهه.

بله می دانم. چند وقت پیش باهم صحبت می کردیم درباره این که فهمیدن سخت است و درد دارد. به این فکر می کردیم که آدم های پر و فهیم تاریخ چطور می توانستند بسازند و دوام بیاورند بین دیگران؟

+هرکس که شرایطش را تجربه کرده باشد می فهمد چه می گویم. فقط لطفا به کسی از هیچ جایی از متن بر نخورد چون اصلا همچه قصدی نداشتم و حوصله ی توضیح واضحات هم ندارم. تو خود ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی.

۱ ۲ ۳ ۴ . . . ۶ ۷ ۸
بارها گفته ام که من درکتابهایم خلاصه میشوم و کتابهایم در من. گاهی با سهراب سرمست میشوم و گاهی با فروغ مغموم. ولی مهم همین است که من هم، یک انسان، مثل همه ی انسان های دیگر، اشک میریزم، میخندم، عصبانی میشوم، اشتباه میکنم و زمین میخورم.‌..
تنها کسانی که صمیمی ترین و صادق ترین دوستانم بوده اند و خواهند بود، نوشتن و خواندن هستند...
پس من، با تمام اشتباهات و شور و شیرین های دنیای نوجوانم، آنقدر زمین میخورم تا یک روز بلند شوم روی قله بایستم و با یک لبخند دردمند زمزمه کنم که موفق شده ام :)

Designed By Erfan Powered by Bayan