گاه نوشت های یک نویسنده

میدانم که این بازی روزی تمام خواهد شد،اما حتی اگر بازنده هم باشم؛ میخواهم که خوب تمام کنم.


مادربزرگ سلام رساند و گفت متاسف است

اوایل دوست نداشتم وبلاگم همه اش معرفی کتاب شود‌. یا از متن های یک خطی و کوتاه پر شود. یا اینکه هروقت بخواهم درباره ی کتاب هایم بنویسم، تا آخر ماه صبر کنم و همه ی ان ها را با هم بنویسم.

اما بعدش به این نتیجه رسیدم که نمیخواهد خودم را محدود کنم و برای خودم را تعیین تکلیف کنم چه بنویسم و چه ننویسم. هر چه دلم میخواهد بنویسد را باید بنویسم. هر لحظه که بخواهم بنویسم، بنویسم‌. از این بعد قانون نویسندگی من این است.

همین الان کتاب مادربزرگ سلام رساند و گفت متاسف است را تمام کردم.

و تمام سی صفحه ی آخر را یکریز داشتم گریه می کردم. کتاب به نظرم عاااالی بود. 

یک کتاب بی همتا مگر آن که کتاب های دیگر فردریک بکمن مثل آن باشند.

ِآنقدر متاثر شدم که رفتم توی اینستای بکمن و کامنت گداشتم و ازش تشکر کردم.

(چرا نویسنده های خفن انقدر پست های چرت میگذارند؟ آن از استیو تولتز این هم از ایشان)

 

کتاب یک نثر آرام دارد و که آرام آرام در جان آدم فرو می نشیند. اوایل کتاب کمی معمولیست. یعنی از آن شروع های فوق العاده ندارد که نتوانید کتاب را زمین بگذارید.اما پیشنهاد می کنم که زمینش نگذارید. کتاب تازه برای هری پاتر خوان ها هم که دیگر نور علی نور است. چون شخصیت اصلی عاشق هری پاتر است و هری پاتر در متن کتاب به وضوح خودنمایی می کند.

داستان یک دختر تقریبا هشت ساله به نام السا و دوستی جادویی اش با مامان بزرگش. و آرام آرام که کتاب پیش می رود گذشته ی نه چندان خوب آدم هایی که دوستشان دارد برای السا رو می شود.

شخصیت اسا متفاوت است اما باور پذیر است. خصیصه های اخلاقی خاصی که بکمن برایش انتخاب کرده دوست داشتنی‌ست و در عین حال گاهی روی اعصاب.

نثر بکمن مثل اگزوپری است. آرام و ساده و ملوس. در عین سادگی حقیقت هایی پیچیده درش نهفته است.

حتما حتما بخوانیدش. اگر می توانستم خیلی هارا مجبور میکردم بخوانندش.

مشتاق شدم مردی به نام اُوه اش را بروم بخوانم.

خیلی خیلی زیاد!

 

جمله هایی از کتاب:

_مامان بزرگ میگفت ترس ها مثل سیگارند: ترک کردنش سخت نیست، شروع نکرونش سخت است.

_با هیولا ها درگیر نشو وگرنه خودت تبدیل به یکی از اون ها میشی. اگه برای یک مدت طولانی به یه گودال نگاه کنی،گودال هم به تو نگاه می کنه.

_دلیل آوردن برای مرگ کار سختی است و از دست دادن کسانی که دوستشان داری از آن هم سخت تر.

مامان بزرگ میگفت: نکته اصلی زندگی این است که هیچ کس صد در صد نکبت نیست و در عین حال همه نکبت هستند. بخش سخت زندگی انجا است که باید تلاش کنیم تا جایی که می شود از نکبت بودن فاصله بگیریم.

یکبار السا از مامان بزرگ پرسید چرا این همه از آدم هایی که کمتر نکبت هستند میمیرند و این همه از نکبت ها نمیمیرند.

اصلا چرا همه باید بمیرند گیرم نکبت باشند یا نباشند. مامان بزرگ سعی کرد حواس السا را با بستی پرت کند و موضوع را عوض کند، چون مامان بزرگ بستنی را به مرگ ترجیح می داد.اما السا این قابلیت را داشت  که به طرز شگفت انگیزی کله شق باشد. بنابراین مادربزرگ تسلیم شد و اعتراف کرد تصور میکند بعضی چیزها باید کنار بروند تا فضا باز شود و چیز های دیگری جایشان را بگیرد.

 

:))

یکشنبه برم ببینم کتابخونه داره بگیرم:)
مردی به نام اوه فیلم هم داره ولی اصلا فیلمش رو نبینید,من تا وسطاش خوندم بعد رفتم فیلمش رو دیدم دیگه نخوندمش,در حالی که فیلمش خیلی خلاصه تره.
باشه حتما ، نمیبینمش. اصلا فیلمِ کتابا خیلی با خود کتابا فرق دارن و تخیل رو از آدم میگیرن. به نظرم فیلما قداست کتابا رو میشکنن. هیچ وقت قبل خوندن یک کتاب فیلمشو نمیبینم و بعدش هم اگر ببینم سعی می کنم بی تفاوت باشم که از حذف و اضافه هایی که تو فیلم هست و تو کتاب نیست ناراحت نشم :)
وای خدا، من تا حالا از فردریک بک‌من فقط "و هر روز صبح راه خانه دورتر می‌شود" رو خوندم، و واقعا خیلی دوست دارم کتابای دیگه‌ش رو هم بخونم. مخصوصا همین مادربزرگ رو. 
جدا؟
معمولا همه اول مردی به نام اُوه‌ش رو میخونن‌.
چطور بود حالا؟
من چون دوستم داشت، ازش گرفتم خوندم.
خیلی قشنگ بود، خیلی هم کوتاه بود، کلا خوب بود. 
منم اینو از دوستم گرفتم اتفاقا !
من از فردریک بکمن مردی به نام اوه رو خوندم و بی نظیر بود. خیلی دوستش دارم هم کتابش رو هم شخصیت اوه رو ولی هنوز فیلمشو ندیدم. 
و می دونستی که بکمن وبلاگ نویس بوده؟!!
این کتابی که معرفی کردی دومین کتابیه که دلم می خواد ازش بخونم و تو مشتاق ترم کردی :)))
دریباره دو پاراگراف اول وبلاگت هم بسی موافقم :)))
ذوووق😃😃😃
بلی بلی میدونستم. وبلاگشم رفتم تازه!
ولی متاسفانه زبانش رو نمیتونم بخونم.
منم مردی به نام اوه رو خیلی مشتاق شدم بخونم. راستش اولین کتابی که ازش خوندم، تمام آنچه پسرکوچولویم باید درباره ی دنیا بداند بود.که خب زیاد خوشم نیومد.
ولی نثر ساده ای که داره، اگر حوصله کنی، عاشقش میشی.
😃😄😀

مردی به نام اوه هم نثرش خیلی ساده است و چند صفحه ابتدایی کتاب شاید حتی حوصله سربر باشه ولی صبور باش فقط همون چند صفحه است رفته رفته جذاب تر می شه.
رمان سوز و گداز عشق گرازیلا هم خیلی قشنگه... مخصوصا برای شما که دوس دارین گریه کنین!... من خودم یه سطل باهاش گریه کردم!
باشه حتما😄
ممنون از پیشنهادتون.
اثر کیه؟
خیلی هم دوست ندارم گریه کنم.ولی وقتی گریه میکنم دوسش دارم!😉
آخ که چقد دلم میخواد اینو بخونم.حالا که تو گفتی خیلی جدی رفت تو لیستم:)
اُوه‌ش رو خوندی؟
اگه نخوندی اول اینو بخون چون میگن اون قوی تره.
بعد اونو که از هردوش لذت ببری.
:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
بارها گفته ام که من درکتابهایم خلاصه میشوم و کتابهایم در من. گاهی با سهراب سرمست میشوم و گاهی با فروغ مغموم. ولی مهم همین است که من هم، یک انسان، مثل همه ی انسان های دیگر، اشک میریزم، میخندم، عصبانی میشوم، اشتباه میکنم و زمین میخورم.‌..
تنها کسانی که صمیمی ترین و صادق ترین دوستانم بوده اند و خواهند بود، نوشتن و خواندن هستند...
پس من، با تمام اشتباهات و شور و شیرین های دنیای نوجوانم، آنقدر زمین میخورم تا یک روز بلند شوم روی قله بایستم و با یک لبخند دردمند زمزمه کنم که موفق شده ام :)

Designed By Erfan Powered by Bayan