گاه نوشت های یک نویسنده

میدانم که این بازی روزی تمام خواهد شد،اما حتی اگر بازنده هم باشم؛ میخواهم که خوب تمام کنم.


How does success look like

از این سخنرانی زرد انگیزشی ها گوش کردین تا حالا؟ از این‌هایی که می‌گن تلاش کن و به خودت باور داشته باش و از فرصت ها استفاده کن تا صعود کنی به قله‌ی موفقیت ها و اونجا بر فراز قله از زندگی لذت ببری؟

خب برای من قیافه‌ی موفقیت اینجوری نیست. موفقیت یک چیز پایدار نیست. چون ما تا به یک موفقیت می‌رسیم؛ یک هدف دیگه انتخاب می‌کنیم تا به اون برسیم. برای همین رسیدن به قله و نشستن روش تا ابد نمی‌تونه تصویر درستی باشه. حتی فاتحان اورست هم بعد از صعود و ثبت رکوردهاشون باید همه‌ی اون مسیر رو دوباره برگردن. دوباره سرما بکشن، با فضله ها و زباله‌های انسانی رو به رو بشن، با ذخیره غذای کمتری نسبت به شروع صعودشون سر کنن و الخ.

شاید حتی موفقیت نه، شاید زندگی، زندگی برای من به صورت یک جاده‌ست. و نه یک جاده‌ی معمولی. یک جاده مثل جاده‌ی ابریشم باستان. طولانی، پرسختی، پرشگفتی.

چون زندگی فقط هدفایی که من می‌خوام رو بهم نمی‌ده. اون وسط یه سری تجربه ها که خودش فکر می‌کنه برام لازمه هم می‌ده. مثل بیماری، مرگ عزیزان و آدم های ۱۸۰ درجه متفاوت!

من فکر می‌کنم من کل زندگیمو دارم توی این جاده می‌دوم. فارست گامپ طور. تو جاده هم طبیعت بکره هم بلایای طبیعی. هم دریاست هم سونامی. هم صحراست هم طوفان شن. پشت هر پیچ جاده چیزیه که من می‌خوام ببینمش و دارم بخاطرش طوفان و سونامیارو تحمل می‌کنم. هر پیچ غافلگیری های خاص خودشو داره. گاهی بیشتر از اونچه فکر می‌کنی زیباست گاهی بیش از حد معمولی. ولی در هر صورت دوسش داری، چون بخاطرش کلی دویدی.

بعد از یکم موندن، استراحت کردن و لذت بردن، به مسیر ادامه می‌دم. دوست دارم همه‌ی زندگیمو بدوم تا زندگی بهم چیزای بیشتری نشون بده.

دویدن خسته کننده‌ست ولی لذت بخشه. مناظر پشت پیچ ها قشنگن ولی در طولانی مدت ملال آورن.

من هرچقدر بدوم باز هم پیچ هست. هیچوقت نمی‌تونم به ته جاده برسم اونطوری که فکر می‌کنن می‌شه به قله رسید. یه روزی وسط جاده میفتم و مسیرم نیمه تموم می‌مونه. ولی خب تا اون روز می‌دوم. من امروزو می‌بینم. تا وقتی که امروزو بتونم بدوم، می‌دوم.


و من می‌ترسم از روزی که دیگر سر ذوق نیایم.

After the ball | Henri Gervex

پیش‌نوشت: جرقه‌ی این پست از بعد از خوندن کتاب "سعادت زناشویی" از تولستوی زده شد. یا شاید بهتر باشه بگیم من ۶۰ خطی توی ریویوم نوشتم و یکهو همه‌ش پرید :))))))) و من نفس عمیقی کشیدم، پنل بیان و باز کردم، به کنکور و گودریدز پوزخند زدم و گفتم اصلا همینجا می‌نویسم!

چند وقت پیش دوستی داشت بهم می‌گفت:" خواهشا چرت نگو. به هر حال همه ازدواج می‌کنن دیگه‌. می‌دونی که توام می‌کنی. هی نگو نمی‌کنم نمی‌کنم. اصلا می‌تونی برای من دلیل قانع کننده بیاری که چرا نمی‌کنی؟"

اونجا نتونستم بهش دلیل قانع کننده بدم. حقیقتش حتی توی ذهنم هم خیلی دلیل واضحی نداشتم. بیشتر به خودم می‌گفتم:" خب هر زوجی که من تا به حال دیدم ازدواجشون به شکست(شکست فقط طلاق نیست از نظرم. شکست یعنی اینکه بعد از چندسال زندگی با کسی که عاشقش بودی، دیگه دوسش نداشته باشی. و با بی حسی یه هم‌زیستی مسالمت آمیز داشته باشین) منجر شده. منم حتی اگه پاسبلیتی شکست باشه نمی‌خوام بهش تن در بدم."

بعد کتاب شاهکار تولستوی رو خوندم و فهمیدم که فهمیدم چرا نمی‌خوام ازدواج کنم. اول بیاین بهتون ارائه‌ی جدیدم از سیر عشق رو نشون بدم.

به این نتیجه رسیدم فرایند عشق به سر مرحله تقسیم می‌شه:

1. شور

یک نفر چشمتون رو گرفته. دوست دارید بیشتر درباره‌ش بدونین؛ بیشتر بشناسینش.(مدل آکوردش اینجوری شروع می‌شه که میرین به یکی می‌گین اصل می‌دی؟ :)) هر اطلاعاتی که ازش به دست میارید و هر نقطه اشتراکی که کشف می‌کنید باهاش دارید، براتون لذت بخشه‌. دوست دارید علایق و سلایق و اینترست هاش رو کشف کنید و این اکتشاف ها رو هم دوست دارید. و حتی دوست دارید درباره‌ی علایقشم اطلاعات به دست بیارین. مثلا اگه عاشق یه دانشجوی فلسفه شدین، برین یکم فلسفه بخونین ببینین چی داره که آدمی که شما ازش خوشتون میاد رو انقدر مجذوب کرده. =)

2. شیدایی

اینجا تقریبا بیشتر چیزایی که قرار بوده از طرف بدونین رو فهمیدین. حالا دو تاتون بیشتر تشریفات و یه سری نقش بازی کردن های اولیه رو کنار گذاشتین و کاملا خودتونید. می‌دونین پسری که عاشقشین وقتی ریش در میاره به پیرمردای شصت ساله می‌مونه یا اینکه فقط با ریش خوشگل می‌شه و بدون اون شبیه کلاس پنجمیا می‌شه. می‌دونین دختری که دوسش دارید وقتی گریه می‌کنه چه شکلی می‌شه یا توی خواب چجوری لبخند می‌زنه. اینجا مهرتون با هم محکم شده و در اوج خودشه. دوست دارید با هم وقت بگذرونید. هر تجربه‌ی پیش روتونو با هم به اشتراک بذارید، با هم بگید، بخندید، همو دلداری بدید، پشت هم باشید و تا سه صبح درباره‌ی موضوعاتی که خدا می‌دونه چجوری بحثشون باز می‌شه حرف بزنین. بیشترا توی فیلم ها و داستان ها برامون آخرای مرحله‌ی یک و کل مرحله‌ی دو رو به تصویر می‌کشن. و توی ذهن اکثریتمون هم وقتی حرف از عشق می‌شه مرحله‌ی دو به یاد میاد. اون شور و تاب و شیرینی ها و زیبایی ها تااا وصال. بعد وصال؟ به خوبی و خوشی با هم زندگی می‌کنیم دیگه!

شاید بپرستینش، ستایشش کنید، براش احترام خاصی قائل باشید، تحسینش کنید، احساس حمایت گونه‌ی شدیدی بهش داشته باشید و حس های ارزشمند و معنا دار دیگه. طرف رو به حدی دوست دارید که می‌خواید تا آخر عمر باهاش وقت بگذرونین. از اینکه محل زندگیتون یکجا نیست و نمی‌تونین ۲۴ ساعت روز ببینینش دلخور می‌شید. دوست دارید همه چیز رو با معشوقتون مشترکا تجربه کنید. و خب ممکنه ببریدش کلیسایی محضری جایی پیمان اشتراک تجربه هاتونو تا مرگ ابدی کنید :)) یا اگه پارتنرتونه تصمیم بگیرید خونه هاتون رو یکی کنید. اینجاست که کم کم وارد مرحله‌ی سوم می‌شیم‌.

3. مَد‌ (همونی که بعد جزر میاد)

 مرحله‌ی سوم چطوره؟ بذارید بهتون بگم: سخت!

از مرحله‌ی یک کاملا عبور کردید و یجوری طرفتونو می‌شناید که انگار خودتون به دنیاش آوردین. از اون احساس کنکجاوی آمیخته با ستایشتون به احتمال زیاد کاسته شده. مثلا میفهمید استاد فلسفه ای که عاشقش شده بودید تقریبا ذره ای یادگیری و نظریه های بنیادی شناختی براش ارزشی نداره و کلا به خاطر استاد استاد صدا شدن هنوز داره تدریس می‌کنه. یا اون دختری که خیلی بامتانت و فرشته وار شناخته بودینش وقتی عصبانی می‌شه بدترین فحشارو بهتون می‌ده. مرحله‌ی دو رو هم تا حدود زیادی طی کردین. با هم سفر کردین، با هم بیرون رفتین، خوابیدین، مهمونی رفتین و مهمونی گرفتین و تقریبا کل تجربه های مشترکی که تو آرزوهاتون بوده رو با هم به اشتراک گذاشتین. قبلا عصبانی بودید که چرا ۲۴ ساعت روز پیشتون نیست تا در آغوش بکشینش، الان عصبانی هستین چون ۲۴ ساعت روز پیشتونه و نمی‌ذاره بعد از ظهرا بخوابین. 

نه ازش اطلاعات جدیدی مونده که کنجکاو دونستنش باشین، نه تجربه‌ی جدیدی که خواهان به اشتراک گذاشتنش باشید. و تازه علاوه بر این ها، همون آدمی نیست که عاشقش شدین! چون هم توی آشنایی اولیه یه چیزهایی رو نشون نداده (یا شما ندیدید یا حتی دیدید و نخواستید توجه کنید) و هم در طول زمان تغییر کرده بالاخره :))

اینجاست که معمولا توی دلتون می‌گید:" من چی تو این طرف دیدم ازش خوشم اومد؟" به نظرتون دیگه عاشقش نیستید. عشق سقوط کرده. دیگه از ندیدنش بی تاب نمی‌شین و دیوونه‌ی تجربه های دوتایی نیستید. اتفاقا خوشحال تر می‌شید اگه اتاقاتونو جدا کنید یا یه مدت سفر تنهایی برید. یا یه سری اتفاقاتی براتون بیفته که مختص خودتون باشه.این ها در بهترین حالته. ممکنه بفهمید طرف دست به زن داره. یا به شما متعهد نیست و داره بهتون خیانت می‌کنه. یا دیگه اون مهندس ساختمون جذابی نیست که عاشقش شدین. بلکه یه کارفرمای عوضیه که تا می‌تونه زیردستاشو زجر می‌ده و در زندگی خصوصیش شما رو هم. 

به هر حال تاب و تب اولیه‌ی عشق سقوط کرده. و در بهترین حالت شما به وجود یکی دیگه کنارتون عادت کرده‌ید و باهاش مشکلی ندارید‌. یه همزیستی مسالمت آمیزه. یه هم‌خونه‌ی آشنا. و در بدترین حالت، زندگیتون سراسر جنگ و دعوا و قهره. آمیخته به نفرته. یا حتی یه جنگ طولانیه برای طلاق هر چه سریع تر :))

■اگرچه، یه عده‌ی خیلی کمی، می‌تونن رابطه رو تا حد خیلی خوبی نجات بدن. مثلا دونفری هم رو در یک مشکلی که برای یک یا هر دو طرف پیش اومده حمایت کنن و دوباره اون مهر و احترام نسبت به هم رو برگردونن. و برگردن به سوال"من چی دیدم توی این طرف که عاشقش شدم؟" و بگن اون واقعا آدمیه که می‌خواستن. اون واقعا دوست داشتنیه و من دوسش دارم. اونم دوستم داره.

 

■ یا حتی مرحله‌ی دو رو یادتون میاد؟ اگه شما کلیسا و محضر نرفتید و مثل لو‌ی "من پیش از تو" رفتید خونه‌ی معشوقتون زندگی کردین بازم به مرحله‌ی سه می‌رسین. در نهایت می‌تونید مثل لو بعد از ۷ سال رابطه با پاتریک بی صدا رابطه رو تموم کنید تا بعد از مراحل موو آن و ایناها، یکی دیگه رو ببینید و ببینید که ا! اشتیاق دارید بشناسیدش :)) و باز سیر عشق طی کنید و باز به مرحله‌ی سه برسید. باز آدم بعدی. باز آدم بعدی. بعد چند رابطه الگوریتم کار دستتون میاد اصلا‌. و حتی بعد از چندین رابطه دیگه سر ذوقم نمیاین. کم کم این توی همه‌ی وجهه های زندگیتون صدق می‌کنه و طبق گفته ها پیر میشین و دلتون سکون می‌خواد. چیزی شگفت زده‌تون نمی‌کنه و با چیزی سر وجد نمیاین. و من حقیقتا از روزی که با دیگه سر ذوق نیام می ترسم :)

ینکه این آدرنالین اولیه‌ی آشنایی و مهره که بدنتون ازتون می‌خواد و اون قضایای عشقای اساطیری و رومئو و ژولیتا و جک و رزایی که ما می‌شناسیم فقط به این دلیل به مظهر عشق حقیقی معروف شدن که در اوج مرحله دو تموم شدن :))

■ اگه چند دونه رابطه داشته باشید، متوجه می‌شید که بعضی آدما خیلی زودتر به مرحله‌ی سه می‌رسن :)) مثل عشق دو تا بچه‌ی کلاس هفتمی می‌مونه که مرحله‌ یک براشون چند روز طول می‌کشه و مرحله‌ی دو خیلی خوب طول بکشه ۶ ماه می‌کشه. چیزی برای ارائه به هم ندارن. عمق ندارن. تازه کلا شخصیتاشون شکل نگرفته و هر روز هم دارن عوض می‌شن و رشد می‌کنن!

■شاید بگید اینی که تو میگی عشق نیست و عشق یه چیز فرازمینی مقدسه که فقط یکبار رخ می‌ده و اگه به آدم درست برسی دیگه اون برای همیشه لاو آف یور لایف می‌مونه. یا "مامان بزرگ بابابزرگ من ۲۰ سالگیشون با هم ازدواج کردن و الان ۸۰ سالشونه و عاشقانه همو دوست دارن" و غیره و غیره.

ولی دوستان من. ایتس هیومن نیچر. این مرحله‌ی شور در وجود داشتن و سرد شدن پس از رسیدن توی طبیعت انسانه. شما ۱۲ سال خودتو می‌کشی بری بهترین دانشگاه، بعد که رسیدی نهایتا بعد سه هفته شروع می‌کنی صبح تا شب از سختی رشته‌ و نقصای دانشگاه غر زدن. برای رسیدن به فلان درجه‌ی شغلی چند سال تلاش می‌کنی و بعد رسیدن بهش باز از سختی تکالیفش و اینکه فلانی با کار کمتر از تو حقوق بیشتر می‌زنه گلایه می‌کنی‌. کتاب اقتصاد ما به این ویژگی گفته سیری ناپذیری. بی نهایت طلبی‌. کلی اصرار می‌کنی با رفقات بری بیرون تا یه بستنی بخورین، میرین و بعد از چند قاشق هم بستنیه دلتو می‌زنه، هم شروع می‌کنی قضاوت کردن دوستات تو سرت :))

و خب حقیقتا نسبت به طبیعتم معترضم :)))))  اون شوق اولیه نسبت به کشف و شهود و معرفت رو دوست دارم‌. اما فروکشی و خوگیری بهش رو نه. دوست دارم اگه عاشق پسری شدم، اون اشتیاق درآغوش کشیدنش و بوسه‌ش تا خود ۸۰ ۹۰ سالگی باهام بمونه(بوسه تمثیله. منظورم تمایل به ادامه‌ی زندگی باهاش و پایداری دوست داشتنشه). اینکه اگه دارم کلی تلاش می‌کنم مهاجرت کنم و برم توی یه کشور بهتر با قوانین منطقی تر زندگی کنم؛ کشوری که هر روز تو اینترنت سرچش می‌کنم و عکس هاش رو می‌ذارم بک گراند گوشیم؛ زبانشو یاد می‌گیرم و حتی زبان های دوم و گویش های مختلفشو یاد می‌گیرم و دلم براش می‌تپه؛ دلم تا آخر عمر براش بتپه. نه اینکه تا رسیدم مایوس بشم که اینجام گرونیه، اینجا که دوست صمیمیم کنارم نیست، اینجا که کباب فروشی نداره، اینجا که فلان اینجا که بهمان :)

با این شناخت تازه و منسجم تر، می‌تونم دو تا تصمیم بگیرم. یکی اینکه غر بزنم که من طبیعتمو نمی‌خوام! برای همین جزر راه نمی‌ندازم که مد رو هم نبینم. یا اینکه بگم من تن به جزر می‌دم؛ شاید چون ارزش مد رو داره :)) می‌دونید، درسته چند هفته بعد از رسیدن به اون بهترین دانشگاهه غر زدنو شروع می‌کنین. ولی همون خواستن دانشگاهه و تلاش برای رسیدن بهش ۱۲ سال به زندگیتون معنا داده. نداده؟ :)))

فعلا که نظرم روی گزینه‌ی اوله :)) هنوزم می‌گم حالا چی می‌شه جزر راه نندازم؟ ولی اینکه به جواب اون چرایی اولیه‌ی سوال دوستم رسیدم برام ارزشمنده. و خب این چرایی همین چرایی می‌مونه. ممکنه پاسخ من به سوال ازدواج میکنی یا نمیکنی با بله و خیر عوض بشه؛ ولی اینکه چرا یه زمانی نمی‌خواستم ازدواج کنم سرجاش می‌مونه :)

پایان انشا.


Brave vs. Cindrella

ای خواننده، حالا که این پست را می‌نویسم ساعت ۲ و ربع صبح است و من باید دو ساعت پیش می‌خوابیدم. راستش باید فردا داستان بنویسم، کلاس کنکور بروم، و فنون ادبی بخوانم اما حیف است وقتی نوک انگشت های آدم جرقه می‌آید، آن را تبدیل به آتش نکند.

راستش را بخواهی، الان از دوستم پرسیدم:"اگه زندگیت یه کتاب بود، دوست داشتی قصه‌ت چطوری پیش بره؟" جواب داد:" دوست داشتم مثل داستان سیندرلا تمام شود."

می‌دانی، جواب عجیبی است. ولی می‌توانم بهت بگویم که صادقانه است. کوچک که بودم، یک نمایشنامه اجرا کردم که نقش من خواندن این شعر بود:" این که دعوا نداره، داد و بیداد نداره، یه روزی تو جارو کن، یه روزی مادربزرگ" داستان عروس تنبلی که کارهای خانه را روی دوش مادرشوهرش انداخته بود و در آن نمایشنامه بدجوری منفور بود.

کارتون هایمان سیندرلا، دیو و دلبر، زیبای خفته و سفید برفی بود. عموما داستان هایی که شادی و خوشبختی شخصیت زن فقط به نجات یک قهرمان مرد وابسته بود.

اما خب، سال ها گذشت و مثل همیشه داد و فریاد ها از غرب بلند شد. جریان های فمنیستی راه افتاد و باید بگویم که در مواردی گندش درآمد. کارتون ها شدند شجاع، فروزن، زوتوپیا که شخصیت های دختر داستان اراده می‌کردند؛ و خودشان بهش می‌رسیدند.

الان اگر از عموم دختر های جامعه بپرسی که برنامه ات برای آینده چیست، می‌گویند دانشگاه بروم و مستقل شوم و دنیا را بگردم و... . الان این ها اصلند. قبلا شاید اولین چیزی که می‌شنیدی این بود که:"دوست دارم یه جفت دوقلوی دختر داشته باشم.."

خواننده‌، انکار نمی‌کنم که من هم از آن دختر ها هستم که می‌گویند می‌خواهند درس بخوانند و بروند خارج از کشور تحصیل کنند. حتی دوستم آن روز بهم گفت :"جوری داری زبان یاد می‌گیری انگار اپلای کردی دو ماه دیگه باید بری." من هم دوست دارم دنیا را بگردم و در یک دانشگاه خوب، در یک شهر خوب درس بخوانم. فعلا برنامه ام همین است و باید قبول کنیم که همین هم سخت است. تعارف که نداریم، شرایطی که در آن زندگی می‌کنیم روز به روز بیشتر شبیه یک شوخی مضحک می‌شود. جوری که باورش نمی‌کنی اما یکهو می‌بینی مدت هاست داری زندگی اش می‌کنی. خلاصه اش را بگویم؛ منی که به پژمرده و شکوفا شدن گلم حالم تغییر می‌کند، فکرش را نمی‌کنم که بتوانم زندگی عجیب غریبم را( که فقط روز هایی که میگرن می‌شومش دیدنی است) با کسی به اشتراک بگذارم. فکر نمی‌کنم بتوانم فرزندی به دنیا بیاورم و مسئولیتش را به عهده بگیرم. چون مادر بودن خیلی سخت است. خیلی قدرت می‌خواهد و خیلی از خودگذشتگی که گمان نمی‌کنم داشته باشم. گمان نمی‌کنم بتوانم حالا حالا فکر شکستن قلبم توسط کسی خودم به دنیایش آوردم را بکنم. یا شکستن قلبش.

اما وقتی می‌بینم یکی می‌خواهد قصه اش را مثل سیندرلا تمام کند، خوشحال می‌شوم. همانطور که صد بار افلاطون توی کتاب فلسفه‌م گفت؛ما اراده و اختیار آزاد داریم. پس هر کس، هر تصمیمی می‌گیرد، به واسطه‌ی اختیارش تصمیم ارزشمندی‌ست(بین تشکیل دادن یا ندادن زندگی مشترک. نه مثلا بین کشتار جمعی و دزدی). و این برای من قشنگ است :) قشنگ است چون بچه که بودم هم کارتون سیندرلا را دوست داشته‌م و هم شجاع را.


Sometimes things don't work out the way you thought they would


بای بای کردن با یک پسربچه‌ی لخت

راستش را بخواهید. من آدمی نیستم که خیلی با بچه ها جور باشم. که قربان صدقه‌ی گستاخی هاشان بروم و قیافه های کوچولوی کج و معوجشان را زیباترین موجود روی زمین بخوانم.

برای همین بیشتر اوقات از رابطه‌شان با خودم تعجب می‌کنم. اینکه خیلی دوستم دارند و وقتی شکم های کوچولویشان را توی بغلم میگیرم، آرام می‌شوند. یا اینکه چنان بلند غش غش می‌خندند که یکهو واقعا احساس می‌کنی زنده‌ای. نمی‌دانم ولی گاهی حس می‌کنم من لیاقت آن همه انرژی خوب را از کوچولوها ندارم. این کوچولوهایی که یک ساعت فرشته اند و یک ساعت می‌توانند زجرآورترین موجود روی کره‌ی زمین باشند.

این همه را گفتم برای اینکه بگویم یک لحظه از آن لحظات سرزندگی دیروز گیرم آمد. داشتم از کلاس زبان برمی‌گشتم و طبق معمول ساختمان ها و معماری هاشان را نگاه می‌کردم که دیدم یک جفت پای لخت از میله های یک پنجره آویزان است و دو چشم گرد سیاه دارد به من نگاه می‌کند. این شد که یکهو دستم را آوردم بالا و برایش تکان دادم. او هم پرشور تر برایم دست تکان داد. آشنایی ما حدودا چهار ثانیه طول کشید اما روز من یکی را ساخت.

اما این پست قرار نبود درباره‌ی بچه ها باشد. راستش را بخواهید با اینکه دقیق نمی‌دانم قرار بود درباره‌ی چه باشد؛ در کل، داشتم به زندگی و مرگ فکر می‌کردم.

به اینکه شاید ارزش زندگی به بای بای یک پسربچه‌ی لخت باشد. به اینکه درست است که من تمام امروز را از میگرن به خودم میپیچیدم و به خاطر پریودی احمقانه ام جلوی مستخدم مدرسه زدم زیر گریه، اما یک پسربچه‌ی لخت برایم دست تکان داد. خب، به گمانم، این چیزی‌ست که باید برایش زندگی کرد مگر نه؟

تازه، پنل را که باز کردم دیدم کلی از آدم های مورد علاقه‌ام پست گذاشته اند! خیلی هایشان بعد از مدت ها حتی.

به هرحال، آدم هر لحظه ممکن است سرطان یا کرونا بگیرد و بمیرد. برای همین باید چیزی داشته باشد که تا زنده‌ست برایش زندگی کند. مثل بت که به جو می‌گفت:

You're a writer. You have to write. At least.. at least, do it... for ME.

+برای جودی بدلی عزیزی که از نامه‌ی من خوشش آمده. باید بگویم که ۹ سالگی را زندگی کن. ۹ سالگی سن خیلی قشنگی است مخصوصا وقتی جودی خوان باشی! ^-^❤

 


چرا غر می‌زنیم؟

تمام آن چیزی که می‌خواهم در یک پست بگویم را در یک جمله می‌گویم: غر نزنید دوستان! هیچ چیز خوبی از توی غر زدن درنمی‌آید! هیچ چیز!

بیایید یک لحظه با من به کل ماجرا فکر کنید: روز بدی داشته‌ید، کاری که می‌خواستید انجام دهید درست پیش نرفته، مدیر شرکتتان باهاتان مثل احمق ها رفتار می‌کند، تا اینجا دلمان برایتان می‌سوزد و اظهار تاسف می‌کنیم.

اما بعدش چه؟

از بچگی فکر می‌کردم همیشه راهی وجود دارد. مثلا یک نمونه‌ی کوچکش که نمره های مدرسه بود. من از آن هایی بودم که همیشه باید معدل بیست می‌بردم خانه. راهکار این بود که امتحان های مدرسه را بیست شوم. وقتی خراب می‌کردم، راهکارش این بود که ارائه ای چیزی بدهم، آن هم خوب پیش نمی‌رفت، تحقیق یا کارهای پژوهشی شخصی معلم برای انجام دادن بود. خلاصه اینکه بگویم هیچوقت نشد که نمره‌ی کم رو برگه‌ی امتحانم ببینم و مثل بقیه بنشینم گریه کنم. یا ساعت ها وقت برای فحش دادن به معلم هدر کنم. همیشه، راهی بود. باید می‌بود.

حالا اگر روزتان خوب شروع نشده، کاری که باید بکنید این است که سعی کنید ادامه‌ش را خوب جلو بروید. یا اگر کارتان خراب شده، سعی کنید یک جور دیگر انجامش دهید، یا از اول انجامش دهید، نمی‌دانم، باید یک کاریش بکنید دیگر!

اگر خوب بهش فکر کنید، می‌بینید اگر صبح بدی داشتید، شروع کنید به غر زدن و گلایه کردن و از زمین و زمان نالیدن، نه تنها صبحتان بد بوده، بلکه تا بعد از ظهرتان هم خراب شده و هم وقتتان هدر رفته. تازه، کسی که بهش غر زدید هم احتمال زیاد روزش خراب شده و احساس می‌کند هیچ چیز عادلانه نیست.

آخرش که چه؟ اگر فکر می‌کنید من اشتباه می‌کنم، ازتان خواهش می‌کنم بیایید و برایم توضیح دهید چه چیز خوبی در غر زدن هست که من خبر ندارم؟

غر زدن فقط در مواقعی قابل قبول است. که مطلقا هیچ کاری از دستتان بر نمی‌آید و شما نه ایجاد کننده‌ی مشکل هستید نه حلالش. مثلا اگر مردم کره‌ی شمالی هرازگاهی بخواهند غر بزنند، خب حق دارند. گرچه، کنار آمدن با رهبر خل و چلشان همه چیز را آسان تر می‌کند تا غر زدن و احساس بدبختی کردن.

در نهایت، دعوتتان می‌کنم که اگر هم خواستید غر بزنید، روی کاغذی چیزی بنویسید یا توی آینه برای خودتان حرف بزنید. غر زدن هنر نیست. و نباید فکر کنیم آن ها که غر نمی‌زنند مشکلی ندارند. برای همین، غر خود را به هیچ انسانی(حتی به معشوقتان که دوستش دارید و دوستتان دارد) منتقل نکنید. اگر حالتان بد است، حتما نیازی نیست که حال کناریمان را هم بد کنیم D:


خودت باش دختر!

می‌دونم! تایتل مزخرفه چون مارو یاد کتاب می‌ندازه و خب هممون تا میبینیمش داد میزنیم اوه محتوای زرد! ران پیپل ران!

اما فارغ از عنوانی که ریچل هالیس معناشو یک‌جور هایی مسخره کرده؛ این عنوان، چیزیه که من واقعا بهش رسیدم. حقیقتا و کاملا بهش رسیدم.

چیزی که درباره‌ی من بود، این بود که من آدم درونگرایی بودم. و هنوز هم هستم راستش. منتهی درونگرای ناسالمی بودم. اونطور که کلاس ششم برگشتم به معلم مطالعاتم گفتم:" یعنی چی که انسان موجودی اجتماعی است؟ شاید شماها باشین ولی من نیستم. من رو توی یه جزیره با یه کتاب ول کنین و من سال ها می‌تونم زندگی کنم!".

چیزی که من اون موقع نمی‌فهمیدم اینه که اون کتاب رو کسی نوشته و درباره‌ی کسانی. و من به نوشتن اون آدم، و دنیای اون داستان نیاز دارم و خود همین یعنی اجتماعی بودن.

علاوه بر این من آدم تنهایی نبودم. یه گوشه می‌شستم و کتابمو می‌خوندم اما دوروبرم پر از آدم بود. و پر از آدم های ارزشمندی هم بود. این رو وقتی فهمیدم که رفتم دبیرستان و درصد اون آدم های ارزشمند خفن از هشتاد به بیست رسید به بیست به هشتاد.

حالا سال های نوجوانی من چطور گذشت؟

پر از انتقاد دوست های عزیزم. پر از انتقاد!

چقدر گوشه گیری! چقدر ساکتی! چقدر مغروری! چقد خودتو دست بالا می‌گیری! فکر می‌کنی علامه دهری؟ چقدر درس می‌خونی! حالا چی بهت می‌رسه؟ چقدر نصیحتگری!

بگذریم که یک سری انتقاد ها که بیشتر به گوش می‌خورد حقیقت داشتند. یعنی پوینتی داشتند و من سعی کردم و سعی کردم تا تغییرشون بدم یا حتی کلا حذفشون کنم. و از همه‌ی اون هایی که گفتند تا من اون تغییرات رو ایجاد کنم ممنونم حقیقتا.

و خب شخصیت من، از شروع قرنطینه وارد یک سری تغییرات شد. تغییرات خوب. و قشنگ ترین تغییرش رقص بود. من شروع کردم به رقصیدن! آهنگ ها را بلند می‌کردم و با راک و پاپ و کلاسیک می‌رقصیدم! از فرانک سیناترا گرفته تا پیت بال(چقدر مرتبط D:) و حالم واقعا بهتر می‌شد. مثل آن قسمت از آهنگ آبا که می‌گوید:

You're the dancing queen, young and sweet, only 17

تغییر بزرگ دوم making friends بود. چون تایم بیشتری پای گوشی می‌گذراندم، بیشتر با مردم صحبت کردم. با مردمی که اگر حضورا می‌دیدم سرصحبت را من، (یا حداقل به آن راحتی) باز نمی‌کردم. شناختن، حرف زدن، خندیدن های زیاد، نگران شدن، لبخند های خرانه(نیش تا بناگوش باز) همه‌ی آن ها برایم تازه و هیجان انگیز و باارزش بود. اینکه برای آدم هایی نگران می‌شدم و مهم تر از آن، مردم شروع کردند به گفتن اینکه وجودم تاثیرگذار است و کمک کننده؛ برایم یک چیز زنده و خارق العاده بود که قبلا نداشتم و با مهارت و خواندن و توسعه فردی به وجود نمی‌آمد هیچوقت.

و اینطوری، در طی این دو سال، آن دختر کوچولوی علامه‌ی دهر(که همه دعوایش می‌کردند که چرا فکر می‌کند اینقدر می‌داند در حالی که خودش هرلحظه و همیشه به خودش نهیب می‌زد که هیچی نیست و هیچ نمی‌داند)، تبدیل شد به دختری که می‌رقصد و می‌خنداند و کمک می‌کند.

دختری که وقتی می‌بیند دوستش ناراحت است، ویدئو می‌گیرد و دلقک بازی درمی‌آورد و اصلا فکر اینکه دلایل ناراحتی را شرح دهد و راهکار بدهد هم نمی‌کند‌.

سه نفر بار ها به من گفتند یو آر مای بست فرند. و حتی اگر این انقضادار باشد هم قشنگ است. 

حالا باز برمی‌گردیم به حالا. 

اینکه خیلی ها برگشتند و با یک صورت چین داده گفتند:

!Omg! You're way too much energetic

و رک تر ها گفتند این سبک بازی ها چیه؟ یا این خنده‌ی بلند پوینتش چیست؟ 

 اینطوری شد که گفتم باید باز تغییرش دهم. یعنی برای تست هم که شده تغییرش می‌دهم تا ببینم اگر دوست داشتم باز وضعیت را عوض کنم.

مثل بقیه بچه های کلاس زبانم(به عنوان نمونه‌ای از جامعه آماری) لباس های کالرفول را درآوردم و مشکی پوشیدم و حاضر شدم. صندلی ام را تکان تکان ندادم. ضرب نگرفتم، جوک نساختم و نخندیدم، آی کانتکت های بامزه برقرار نکردم و فقط نشستم و درسم را خواندم.

ادامه‌اش را حدس بزنید!

دختر ها همه به سرم ریختند که مراسم خاکسپاری‌یی چیزی است؟ چت شده!؟ چرا مشکی پوشیدی؟ چرا بی انرژی بودی؟ چرا نخنداندی و نرقصیدی؟ دِ کلَس واز گِرِی!

خنده‌ام گرفت. حقیقتا خنده‌ام گرفت. این ها دقیقا همان آدم هایی بودند که صورتشان را چین داده بودند و گفته بودند این سبک بازی ها چیست.

چیزی که فهمیدم، این بود که آدم ها فقط دوست دارند چیزی بگویند. درباره‌ی هرچیزی، همه، باید بیایند و نظر بدهند. و همیشه، حتی درباره‌ی ته دیگ ماکارونی، کسی هست که بگوید دوست نداشتم! این دیگر چه بود؟

علت اصلی این تغییر شخصیت من، مک مورفی بود. مک مورفی با آن خنده‌ی معروف و انرژی بالایش. کسی که چیزی برایش مهم نیست جز اینکه خودش باشد. به هر هیتری هم که سر راهش بیاید می‌خندد و خردش می‌کند.

البته، خود بودن به این معنا نیست که با مردم عوضی بازی دربیاورید و بگویید من خودمم! همینی ام که هستم! خود بودن تا آنجایی مجاز است که همه چیز متاثر و تاثیرگذار بر خودتان و دنیای خودتان باشد. مثلا هیتلر نمی‌تواند بگوید من خودمم دیگر! شخصیتی قاتل دارم و اهمیت نمی‌دهم اگر کسی بهش بر بخورد :|

خلاصه بگویم دوستان من، جلسه‌ی بعد می‌خواهم تیشرت جدیدم را بپوشم که رویش یک تنبل دوانگشتی و یک لاما است که من عاشقش هستم. بلند بلند بخوانم و برقصم و بگردم. چون هرلحظه ممکن است کرونا بگیرم و ترقی بمیرم و آن وقت کلی خنده و رقص باشد که خورده باشم و بخواهم بشینم حسرتش را بخورم!

ضمن اینکه، آدم ها آنقدر ها هم در همه چیز جدی نیستند، کسی که بهتان غر می‌زند همان کسی‌ست که وقتی نباشید(یا خودتان نباشید) دلتنگ می‌شود. پس لیو هو اور یو لایک و دیگر حرف های ریچل هالیسی و جول اوستینی!

 

پی نوشت: اگر با نثر انگلیسی فارسی درهم من مشکل دارید جمع کنید از ایران بروید! من دیگر نمی‌توانم از ترس اینکه فلان جمله‌ام به زبان و ادبیات فارسی آسیب می‌زند و از یک بلاگر بعید است ننوشتن را ادامه بدهم!


The funeral

So here we are. I had a funeral yesterday. A friendship funeral. I gotta tell you guys: it was a fucking hard one.

The friendship I had to say goodbye to was 6 years old. So we can say I lost a baby. You know, I loved my baby. Like all other mothers, I used to think she'd grow up and I'll be with her in sad and joy. But this is life you guys. You gotta accept it. It's jelous I think: can't see you happy, with the things and the people who make you happy. So it ruin them all.

Yeah you know, I'm a human. So I got mad and sad at the first step. I wanted to shout, I wanted to cry. Then I wanted to ditch all other friendships to not to be hurt more and more later on. But I suddenly found out that it doesn't matter. I used to think that all things I adore will stay for me. For ever. But they won't as we all know. Not your friend, not your lover and not your mother. They'll all be gone one day and leave you alone.

So what? It means you shouldn't fall in love just because you'd get hurt someday? You shouldn't make friends, just because they might split up one day? Of course not.

I had this great, wonderfull friendship. We dreamed, we laughed, we cried, we went out, we read, we sang together and made the best moments at those ages. We were great together. It's getting dramatic but we were.

But now? It's over. I mean it seems like it was over months ago but I lost my hope recently.

So I'll be alone at the age of 17. I mean all those plans for 18 are gone and I have to go by myself from now on.

I mean, I have other nice people around me. I mean really nice and kind ones. But you know, I don't think I'd find such a great person, such a great relation, to be with.

So yeah baby, thank you for all these years. Thank you for being there for me the times I needed someone. As I hate you so much for doing this, I love you even more for you. I mean the real you. The bastard lovely you. Thank you and goodbye. I don't hope, but I'm sure you'll shine in life's sky, just like you did your whole life.

۱ ۲ ۳ . . . ۶ ۷ ۸
بارها گفته ام که من درکتابهایم خلاصه میشوم و کتابهایم در من. گاهی با سهراب سرمست میشوم و گاهی با فروغ مغموم. ولی مهم همین است که من هم، یک انسان، مثل همه ی انسان های دیگر، اشک میریزم، میخندم، عصبانی میشوم، اشتباه میکنم و زمین میخورم.‌..
تنها کسانی که صمیمی ترین و صادق ترین دوستانم بوده اند و خواهند بود، نوشتن و خواندن هستند...
پس من، با تمام اشتباهات و شور و شیرین های دنیای نوجوانم، آنقدر زمین میخورم تا یک روز بلند شوم روی قله بایستم و با یک لبخند دردمند زمزمه کنم که موفق شده ام :)

Designed By Erfan Powered by Bayan