گاه نوشت های یک نویسنده

میدانم که این بازی روزی تمام خواهد شد،اما حتی اگر بازنده هم باشم؛ میخواهم که خوب تمام کنم.


مهر دهم برای من

1. خوبی و پاکی هر فرد تو گفتارش نیست، از خودش ساطع میشه. آدمی که خوبی درونش هست، حرف هایش روی تو اثر گذار نیست. سکوتش تاثیر میذاره. صحبت درباره ی کارهای درستش روی تو تاثیری نداره. رفتارشه که اثربخشه. خانم نوری برای من چنین آدمی هستن. بهترین معلم دینی‌یی که تا به حال داشتم. حرف که می زند آدم مسحور می شود. حرف هایش بوی شکوفه های آبی می دهد نه ریا. آدم های معتقد که حرف میزنند، از بوی حرف هایشان میفهمم که اعتقادشان چقدر واقعیست. آنقدر که وقتی گفت کسی که دارد سرتان داد میزند(مخصوصا بزرگترتان باشد)، با داد جوابش رو ندین؛ واقعا اینکار رو کردم. میدونستم کار درستیه. جزو شعارای ذهنم هم بود اما واقعا عملیش کردم، جزیی از درونم شد. متانت و آرامش و ادبیات را خیلی میخواهم که از این آدم یاد بگیرم.

2. برای اولین بار توی تاریخ تحصیلم برگه تاخیر گرفتم. اگر تاخیرم از گشتن توی کتابخونه بود خیلی خوب میشد. اما وایستاده بودم و به دوستم میگفتم نباید خودش را بیشتر توی این منجلابی که هست بکند. داشتم میگفت باید مواظب احساساتش باشد. درسته، داشتم نصیحت می کردم. و بعد در کلاس رو که باز کردم و معلمم گفت برگه بگیر، رفتم برگه گرفتم و وقتی ناظم گفت چکار میکردی؟ گفتم کتابخونه بودم ولی دروغ بود. کتابخونه بودم اما نه تا لحظه ی آخر. گفت که آخرین بارم باشد و این بار را نادید میگیرد. از دو چیز ناراحت بودم. دروغم و سرزنش شدن. آدمی نیستم که این چیزهارا تحمل کنم. اما خودم بودم که چند دقیقه قبلش داشتم دوستم را نصیحت میکردم. نمیگویم آن سرزنش از طرف خدا به خاطر نصیحت کردنم بود و این خرافات. اما تجربه حسی بود. اینکه چقدر حس بدی دارد و اگر خودم نمیخوام بشنوم چرا داشتم به دوستم همان حرف های نهی از منکری حال بهم زن را میزدم؟

3. یک روز خودم را فرستادم کتابخانه و کلی خودم رو دعوا کردم.

_خجالت نمیکشی زنگای قبل از امتحانا میای کتابخونه برای درس خوندن؟ واقعا درسته که تا الان به جز دشمن عزیز همه کتابایی که گرفتی کمک درسی بوده؟

و خودم را انداختم وسط قفسه ها.لای کتاب های انگلیسی قدیمی، کتاب های گنده ی فلسفه و منطق و روانشناسی، قسمت ادبیات جهان و کتابای جنگ و صلح، دن کیشوت، جنایات و مکافات و آن همه کتابی که یک برگشان می ارزید به صد تا خیلی سبز و گاج و مشاوران را رها کرده بودم و رویم هم میشد پا به کتابخانه بگذارم؟ سرزنش کردن بس بود. به پرنیان حقیقی برگشتیم و سه جلد کتابمان را به امانت بردیم. (هرکه دور جوید از اصل خویش، باز جوید روزگار وصل خویش)😃

4.انتخاب خودم بود. تصمیم گرفته بودم قوی روش وایستم و ادامه بدم. انتخاب اینکه کلاس زبان، کارگاه داستان، خواندن کتاب را حفظ کنم و از دست ندهم.

از مدرسه با آن زنگ آخر منطق و تحلیل رفتن مغز، خانه آمدم، بعد از ناهار و حمام سوی کلاس زبان روانه شدم. بعد از تمام شدنش هم، پیش به سوی کارگاهمان. که وقتی سرکلاس میروی چقدر لذتبخش است اما هرچه نباشد نویسندگی انرژی تو را میگیرد. چیز زیادی از تو نمیخواهد، فقط همه ی وجودت را.(اگه گفتین تلمیح به چه کتابی‌ست؟)

۸ و نیم شب خانه رسیدیم. شستن صورت و نسکافه و عملیات کبریت لای پلک گذاری انجام داده، با وجود امتحان فنون بنشستیم سر خواندن پرسش اقتصاد.

فقط فصل اول دوساعت طول کشید. ساعت دوازده شد. درس اول فنون یک ساعت طول کشید. درس دومش هم همان حدود با 45 دقیقه ای دور کردن سوالات. آخر، ساعت را که نگاه کردم، سه دقیقه به سه صبح بود.

دیروز به معلمم گفتم چون هفته ی پیش حالم خیلی بد بود و امتحان نداده بودم امروز از من بگیرد. گفت که باشد ولی شفاهی میپرسد.

خانم وقتی وارد شد، فصل دوم را از چند نفر پرسید. دیروز فامیلم را پرسیده بود، فکر میکردم همین الان است که بگوید خیلی خوب نوبت تو شد. اما یکهو گفت تمام. خواست شروع کند به درس دادن. دستم را سریع بردم بالا. گفت آخ! از تو نپرسیدم! خیلی طول میکشه . موندی دیگه.

گفتم خانم سریع بپرسین من جواب میدم. مخالفت کرد و گفت درسش مانده و بروم از آن دوکلاس دیگر بپرسم امتحانشان کی هست تا با آن ها بدهم.

آرام گفتم: باشد. 

باز دوام نیاوردم و دوباره دست بالا بردم: خانم من وقت گذاشتم.. تا سه ی صبح خواندم.. هیچ جوری نمی شود ازم بپرسید؟

گفت میشه دیگه. این ها رو داره همیشه. با یک جلسه غیبت تا آخر ترم باید هی بگردین و بدویین تا اونو جبران کنین.

درجه ی غم داشت فوران میکرد: بله درست میگید خانوم. فقط گفته بودید درستون ارجحه. قبل از امتحان فنونم خوندم. اما بله درست میگین مشکلی نیست با همونا امتحان میدم.

تغییرات هورمونی احساسات را در دلم میپیچانید و توی گلویم می راند. در ظاهر خیلی با آرامش و قدرت کنار آمده بودم اما توی خودم غوغایی بود. چشم هایم گشاد شدند و به بالا چشم دوختم تا آن دو قطره آب نریزند پایین.

_یعنی چی؟ این مسخره بازی ها چیه؟ چرا بغض کردی؟

_من خونده بودم.. خونده بودم.. تا سه ی صبح.. چرا.. نباید بپرسه.. چرا همون اول بهش نگفتم ازم بپرسه..؟

_ بابا خوندی دیگه. یاد گرفتی. علم کسب کردی. هدفت که نمره نبود. مگه یادت رفته گفتی برای دانش خودت میخونی؟

_خب آره.. اما من ناراحتم.. حقم دارم که باشم.. برو توام دیگه

_قرار بود جو بچه ها روت تاثیر نذاره.. اینا کارای تو نیست.. اینا کارای فاضلی و دانشپوره.. مسخره خانوم! تو قراره کلی اتفاقای اینجوری و حتی بدتر و سخت تر برات بیفته، اون روز دیگه قضیه یه درس ساده نیست! آدمایی که میبیننت چند دونه همکلاسی دخترت نیستن.. قوز نکن! نگاهتم بیار بالا!

_هوم.. راست میگی.. من..ولی خب آره ایناهایی که میگی رو همیشه میگم و قبول دارم.. ولی الان دوست دارم گریه کنم.. یا برم تو حیاط چندتا جیغ بکشم.. نه اینکه از اقتصاد باشه ها.. نه فقط میل به گریه..

_حتی الان خجالت میکشم که دارم تو رو قانع میکنم. دلیل گریه و غصه‌ت خیلی بچگانه‌ست. خجالت نداره واسه چیز انقد کوچیکی بهت بگم قوی باش و به خودت بیا؟ بعد اون روزی که یه شکست خیلی بزرگ خوردی چی دارم بهت بگم؟ این یکتای علامت سوال که میدونی به همه کلاس اشراف داره، خوشت میاد بعد بیاد برگرده و یه نگاه چقد_گرفته_ای بهت بندازه؟

_ خیله خب.. منم میدونم که تو راست میگی.. اما خودمم نمیفهمم این بی منطقی غصه‌مو . اونکه چرا ولی مگه نمیگفتیم که وی دونت کِر ابوت هیترز وینینگ اُر لوزینگ اَت دِ اند آف د دِی؟

_  حالا که من بهت فهموندم. بسه دیگه صاف بشین پاتو بنداز رو پات و غیر از گوش دادن دست بالا کن و لبخند بیار رو چهره‌ت.واقعیا نه زورکی. آره آره راست میگی خب توام اشتباه میکنی منم اشتباه کردم. کیپ یور وی اند دونت کر ابوت دم. و نذار جو این غمگین بازیا دیگه بهت وارد شه.

_باشه، مرسی. از حرفایی که زدی و از اینکه هستی. و اینکه خوشحالم که تو پرنیان درونمی. اگه مثلا تو اون نادیا و درون من بودی چیکار میکردم؟

5. مهر امسال برایم پر است از تازه های قوی، دوست داشتنی، اهداف تازه و جذاب، با رعب آور بودنشان و برای اینکه چطور میتوانم به همه‌شان برسم، هم پر از شوقم هم پر از اضطراب و سوال، هم همه‌شان را با هم میخواهم، هم گاهی آینده را میخواهم که بپرم تویش و از حال رد شوم. هی از خودم میپرسم میتونم به همه‌شون برسم؟ بعد جواب میدم آره! چرا که نه؟ و باز یکی دیگر از من ها جواب میدهد: نه! "انسان موجودی کمال جوست فرزندم"! به ایناهایی که فعلا میخوای میرسی ولی احساس نمیکنی که رسیدی، چون توی راه کلی هدف و کار جدید برای خودت تعریف خواهی کرد :)

این هم جذاب است، هم غم دارد و درد دارد. غم از اینکه هرچه بیشتر تلاش میکنی بفهمی و بهتر شوی، بیشتر میفهمی که هیییچ چیز نمیدانی و چقدر بدی و پوچ. و جذاب هم هست که هی میخواهی بیشتر بدانی و بیشتر بفهمی، احساس میکنی حداقل یک میلیونیم از آنچه که هستی بالاتر میروی.

مهر دهم، مهر پانزده سالگی، آغاز جدی تر این زندگی جذاب لعنتی است. آدم درد میکشد و خونی میشود تا ببیند آخرش میتواند روی قله بنشیند و زخم هایش را پانسمان کند و با دهان بی دندانش بخندد؟

به فایت کلاب می ماند.


روش های مبارزه در برابر نابودی خلاقیت یا چگونه از روحمان در مدرسه محافظت کنیم؟

 

پادکستی که صبح گوش کردم یکجورهایی جواب تمام این سوال های و فکر های چندوقت اخیرم بود.

مدرسه‌م خیلی خوب هست. از نظر امکانات، معلم ها، درس ها. ولی موضعم جو و فضای حاکم بر کلاس و مدرسه بود. وارد مدرسه که میشوم سرهمه بلااستثنا توی کتاب هست. اگر دست من بود دلم میخواست همه ی اون کتاب های درسی رو بگیرم بندازم کنار و به جایش کلی کتاب خوب دستشان بدم. کتاب ها و نوشته هاشان جذاب هستند واقعا. اما برای خواندن و فهمیدن. نه حفظ و حفظ و تست :) 

اینطوری شد که نیمه ی اول مهر رو اینطوری بودم‌ که بله،خلاقیت، سلف دولپمنت، کتاب، افزایش سطح مهارت و دانایی، فیلم و نوشتن و تحلیل و تفکر و غیره، از درس های حفظی مدرسه مهمترند. پس ما باید اولویت رو با اون ها بذاریم. اینطوری شد که زنگ قبل از اومدن معلم درس میخوندم، یا اینکه حتی یک بار صلوات نذر کردم معلم تو پرسش کلاسی من رو صدا نزند چون تمام تصور خوبش از بحث کلاسی با من به باد میرود.

بعد، دیدم اینجا بچه ها بلا استثنا در حد خر زدن میخونند، من میرم از کتابخونه قسمت ادبیات جهان کتاب میگیرم، و اون ها کتاب کمک درسی های مدرسه رو نه تنها درو کردند بلکه رفته‌ن در هر درس خودشون چند تا کمک درسی خریدند. بلبلانه جواب میدن و تحسینی میشوند و فیدبکی میگیرند که من نمیگیرم و حتی خودم به خودم اون فیدبک رو نمیدم. بعد باز رفتم به اون ور بوم تا بیفتم: من درس میخونم، درس درس، تست. کتاب نه. فیلم نه. گوشی نه. واقعا نمیخوام بگم من برترم یا دیگران شایسته ی احترام نیستند. اما چرا باید منی که دارم سعی میکنم روی تمام جنبه ها کار کنم در گوشه قرار بگیرم به نسبت اونی که رفته خونه چهار دور کلمه ی "هزینه فرصت" رو برای خودش تکرار کرده؟ پس من هم باید درس بخونم...

خب.. چرا؟ برای مورد تایید و تحسین قرار گرفتن یه عده در یه تایم محدود؟ پس نوشتن چی میشه؟ احساس تکراری بودن داشتن چی میشه؟ وقتی مثل همه درس میخونم احساس یکی شدن باهاشون میکنم...

به غیر از انگلیسی، اسپانیایی چی میشه؟ وبلاگ نویسی؟ توسعه؟ گسترش خود؟

مهر هم تمام شد. باید تصمیمم رو بگیرم. باید انتخاب کنم که میخواهم چه باشم. از دست دادن نمونه ی کامل بودن در مدرسه و به تبع در دایره ای بزرگتر از اون؛ یا پرورش فردی و از دست دادن اون حس های خوب، و نکشیدن اون استرس اول صبح برای خوندن درسی که پرسش شفاهی داره؟

تو همین فکرها بودم که رفتم تو ناملیک و گشتم تا به این عنوان از پادکست رسیدم: "مدرسه:نابودگر خلاقیت؟" گوشش دادم و حقیقتا به یک نتیجه ی خیلی خوب رسیدم.

پادکست یک نسخه ی فارسی با کمی تحلیل بیشتر از سخنرانی کن رابینسون هست، درباره ی اینکه چرا سیستم آموزشی که در همه ی جهان یک طوره، داره خلاقیت رو توی وجود بچه ها نابود میکنه؟

مدارس درخت تحویل میگیرند و کاغذ تحویل میدهند. درخت ها با هم متفاوتند ولی کاغذا همه یکجورند.

اینکه تا دو سه قرن پیش که سیستم آموزشی نبود و انقلاب صنعتی شد و اومدن سیستم آموزشی رو با نیاز های اون زمان منطبق کردند. علوم ریاضی و تجربی رو بالاترین پایه گذاشتن و علوم دیگه و هنر رو آوردن زیرتر. باز توی همون هنر یک رشته هایی مثل موسیقی و گرافیک و معماری رو بالاتر قرار دادن و رشته هایی مثل رقص رو پایین تر. و اومدن با القای این حرف که اون رشته های پایینی بازارکار نداره سعی کردند همه رو بکشونن به رشته های بالایی چون نیاز جوامع بود و میطلبید.

برای همین آقای رابینسون میگفت که مدارس و سیستم آموزشی امروز، نه نیاز به تغییر، نه نیاز به بهبود بلکه نیاز به انقلابی کامل دارن!

ذهنم رو باز کرد سخنرانیش کاملا. به صراحت گفت که مدارس، اگر نخوایم بگیم هیچ کمکی باید بگیم درصد خیلی کمی در رشد ما به اون سمتی که میخوایم دارن. مدارس بچه ها رو یک شکل بار میارن. به این شکل که اشتباه کردن، گناهی نابخشودنیه.

بچه های بی پروا و خلاق تبدیل میشوند به آدم هایی که میترسند کمی ریسک کنند و یک اشتباه کنند.

اینطور شد که اون برق و زیبایی تحسین از درس زیاد و بچه هایی که صرفا توی اون بعد خودشون رو قوی میکنند برام از بین رفت و یک تصور واقعی به خودش گرفت. ضمن اینکه به یاد آوردم بدون کتاب و بدون تلاش هرروزه برای رشد، توقفی که میکنم کاملا به ضررم هست و اونی نیست که من میخوام هرچند که در عامه قشنگ تر و مورد تایید تر باشه.

ضمن اینکه گفت درس نخواندن، دانشگاه نرفتن و رها شدن از شنا به سمت جمع، قدرت میخواهد. باید چیزهای قوی تری رو جایگزین این ها کنی تا بتوانی دوام بیاوری. 

برای همین، تصمیمم بر این شد که هیچکدام را رها نکنم. نه کتاب خواندن و توسعه ی مهارت ها، نه درس. من آدمی نیستم که یک جایی بنشینم و ساکت بمونم وقتی داره از کسی به نحوی تقدیر میشود که حقش نیست. که کسی به نحوی تنبیه میشود که حقش نیست. اینکه من کتاب و مسائل غیردرسیم رو صرفا رشد بدم در پی‌ش برخوردی باهام میشه که در شانم نیست، حقم نیست و نباید باشه. و خب این نگاه عامه رو هم به چیزها نمی تونم تغییر بدم که مثلا خانوم من دیروز به جای حفظ درس اول تاریخ، انسان خردمند و درس های جلوتر تاریخ رو خوندم و وقت برای حفظش نذاشتم. راهش این نیست. چون من آدم تحقیرپذیری نیستم و جامعه هم نگاه باز پذیر نیست. این شد که من باید قدرتم رو بیشتر کنم. سه ساعتی روزانه برای درس خوندن هام بذارم. در حدی قوی و در حدی که باید. و وقت حتما برای کتاب خوندن، فکر کردن و نوشتن و غیره بذارم. حتما. این خیلی مهمه که درس هارو هرروز و به اندازه بخوانم که مجبور نشوم در یک مدتی که درس ها فشرده تر میشود از آن قسمت فردیم بزنم. این میشود که من درسم را میخوانم و به آدم ها اونی که دلخواهشون هست ارائه میدم؛ و توی دل خودم و توی خلوت خودم سعی میکنم رشد بدم و بدم این شاخه‌یی که در معرض پوسیدن یا همسان سازی شدن هست رو. و زنگ تفریح های قبل امتحان کتاب یا دفتر نوشته هام جلوم باز باشه و با بقیه سهیم نشوم توی جو مسموم درس خواندن های بی وقفه‌ و استرس کشیدن هاشان. این خیلی سخت تره. مطمئنا چالش برانگیز تره نسبت به فقط درس خواندن و پرورش فقط یک بُعد. اما من تلاشم رو میکنم و راهم رو ادامه میدم و مطمئنا برمی گردم و میگویم نتایج رو و موفقیت هام رو.

توی جامعه ای که میخواد زبان انگلیسی رو از دروس مدرسه حذف کنه و آدم واقعا نمیدونه چطوری دربرابر آن هایی که از این موضوع خوشحالند زجر نکشد، اینکه میخواهند مدارس سمپاد رو حذف کنند، اینکه به هیییچ وجهی غیر  از وجه درسی اهمیت داده نمیشه و اون از وضع برگزاری مسابقات فرهنگی هنری که اعلام نتایجش میرود تا اردیبهشت سال بعد و مسابقات بدمینتونی که برای دوره ی متوسطه حذف میشود و بچه هایی که میایند مینالنند و اعتراض میکنند که چرا مدرسه ی ما پنجشنبه ها نیست و ماهم باید بریم که درس بخونیم دیگه :/ و... اجازه بدید بیشتر نگم که غصه ها و تاسفا بیشتر نپاشد اینور اونور.

فقط خوشحالم، خداروشکر میکنم از اینکه من، همینطوری که هستم، هستم و دوستانی دارم که مثل خودم دغدغه هاشان سطحی نیست، و مدرسه ای جذاب و روزهای قشنگی که در انتظارمند و راه و روشی که میخواهم در پیش بگیرم :)


ENJOY AND LIVE

صبح معلم تاریخمون با لباس های مشکی و چهره ای بسیار متفاوت با چهره ی هفته ی پیشش وارد شد. غم توی نگاهش و چشمانش بود اما به ما بروز نداد. خیلی قشنگ و با انرژی لازم درسش رو داد، حتی لبخند زد و خندید. از ما درس پرسید. و برامون نمره هم گذاشت.

مثل اینکه یکی از بچه ها بهش گفته بود خانوم لطفا بهم یکم نمره بدین من هول شدم و از این حرف ها...

یکهو به هممون گفت:

یک چیزی رو از همین الان بهتون بگم؛

درس بخونید. خوبه. خوب هم بخونید.

سر نمره با هم رقابت کنید. خوبه.

اما خودتون رو آزار ندید. دیگه تا آخر سال هیچ وقت نبینم کسی برای نمره التماس کنه، گریه کنه، ضجه بزنه...

نمره خوبه. ولی همه چیز نیست. کنکور خوبه. ولی همه چیز نیست. نبینم کسی به خاطر 18/5 شدنش پیش من گریه کنه. آدم از یک دقیقه بعدش خبر نداره. سر میذاره و میمیره. پس از زندگیتون، از حالاتون، لذت ببرید.

من دانش آموز رتبه یک رقمی داشتم، دو رقمی داشتم، اما میدونین اومده بعد کنکور به من چی گفته؟ گفته خانوم من از این سال هام هیچ چیز نفهمیدم. من از این نوجوونیم هیچ چیز نفهمیدم...

یک نمره یا دو نمره، ارزش حرص و جوش و رنج شما رو نداره...

حرف هاش باعث شد، از دو روز گذشته که بیشتر تودو لیستم رو انجام داده بودم احساس رضایت کنم. باعث شد که بعد اون همه ساعت مدرسه، دو ساعت بعدش کلاس زبانمو برم و بلافاصله بعدش کلاس نویسندگیم رو با انرژی و آرامش برم و برگردم.

من هدف دارم. سعی و تلاشم رو میکنم که مثل سه سال گذشته معدلم رو بیست نگه دارم. در کنارش میخونم و مینویسم و راه خودم رو میرم.

اما اگر نشد. اگر بر حسب اتفاقی، خارج از اراده ی من، نمرم19 شد، معدلم کمتر شد، یک قطره اشک نریزم. یک ذره رنج به خودم راه ندم. برخلاف اونچه که پارسال کردم.

اگر بر حسب اتفاقی خارج از اراده ی من، با وجود تلاش هام نمره ای پایین تر از حق خودم گرفتم، ذره ای خواهش به ناحق نکنم. مثل اونچه که همیشه بودم...

حرف های معلم تاریخم که تازه غم از دست دادن پدرش رو چشیده بود، به هدف هام یه رنگ تازه پاشید، روزی که پر از فعالیت و درنهایت خستگی بود رو، با رضایت برام رقم زد.

من از این معلم، تا آخر سال همین یک چیز را هم گرفته باشم، بسم است.


نامه ی من به گذشته

پرنیان های عزیز گذشته، سلام.

الانی که دارم برایتان این نامه را مینویسم، پانزده سال و شش ماه و پنج روزمه.

تا جایی که میدانم شماها به من و به من های بعدی خیلی نامه نوشته اید. نامه هایتان را خوانده ام و جمله ی " برتری‌یی که من نسبت به تو دارم این است که میتوانم هرچه میخواهم بهت بگویم اما تو نمی توانی پاسخ من را بدهی چون راه برگشتی وجود ندارد"تان را دیده ام :) خب! میبینیم که دارد و من دارم بهتان مینویسم :)

پرنیان شش ساله: وقتی داری از حیاط به مهد کودکت میدوی مدل مورچه ای نرو. چون یک دختره ای به نام پریا بهت میگوید من داشتم مدل مورچه ای میرفتم. از من تقلید نکن! هرچند که تو مغرور تر از آنی که او فکر می کند و درجا مدلت را عوض میکنی و پلنگی میروی. اما کلا گفتم که مثل آن ها مورچه نباش. پلنگ باش و ازشان بگذر. بذار مورچه وار راه خودشان را بروند.

پرنیان هفت ساله ی کوچک: درست است از پنجمی هایی که می آیند از روی صندلی ها بلندت میکنند و میگویند پاشو کوچولو بدت می آید و با خودت میگویی من بزرگ بشوم مثل آنها نمیشوم! ولی میشوی متاسفانه. ناخودآگاه هاا. نتیجه ی اخلاقی که باید بگیری این است که انقدر از همه چیز مطمئن نباش. تو که از آینده خبر نداری. ببین کی است بهت میگویم. یک چیز دیگر: همه بهت میگویند که سال دومت خیلی وحشتناک و سخت است. سوم هم. اوه چهارم که اصلا نگو! نترس. همه‌شان چرت میگویند. برای آن ها سخت است نه تو. تو تا آخر ششم کارنامه ات همه‌ اش خیلی خوب است =)

پرنیان هشت ساله ی عزیز،..‌.


تپه،کپه،غده هرچه که اسمش را میگذارید

تلگرام را باز می کنم، چیزهایی مثل "گوگل"، "برتری کوانتومی"، "یک رنسانس جدید در طی نیم قرن آینده" میبینم.نوشته تفاوت "انسان بسیار متفاوت تر و پیشرفته تر" با ما مثل تفاوت ما و شامپانزه ها خواهد بود.

ترس به جانم می افتد. و میکشدم به ورطه عمیق فکر. 

من دارم چه کار میکنم؟ در مدرسه از درس ها و عنوان ها هیجان زده میشوم و از انتخابم راضی. عصر برمیگردم و با دلزدگی کتاب هایی را مینگرم که علیرغم جلوه ای که صبح برایم داشت، الان فقط به نظر عقب مانده و خسته کننده میاید. سرکلاس ها فکرم میرود طرف اینکه اگر پسرها بودند جو کلاس چطوری بود؟ رقابت درسی بهتر نمیشد و کارهای احمقانه ی بچه ها در قالب لباس نازیبایی که سولویگ توصیف کرده بود، قطع؟

یا آنطور که آن دختره که انشای حجاب نوشته بود پسرهای بیچاره از راه به در میشدند و جو کلاس متعفن؟ نمیدانم. میدانم و نمیدانم.

خوشحالم و توی مدرسه با خودم میگویم بیایم خانه باانگیزه درسهایم را میخوانم و کلی تست میزنم. میایم خانه میگویم این روز آخری بود که به استراحت پرداختم. از فردا بدنم به این ساعات مدرسه رفتن عادت می کند.

هم میخواهم درحدی درس بخوانم که نام خرخوان رویم بخورد‌. هم نمیخواهم وقتم را با یک مشت کلمه حفظ کردن هدر بدهم. هم میخواهم یکجوری باشم که معدلم مثل قبل بیست بشود و سنجش را اول، هم میخواهم رها کنم و در توسط بمانم و تمرکز را بگذارم روی بلندمدت ها.

تفکرات و اعتقاداتم هر روز از هم می پاچد و دوباره از نو چیده می شود. الگوی های ذهنی مختلف توی مغزم هی جا عوض میکنند و در نهایت توقع دارند یکیشان را انتخاب کنم. هم میخواهم کتاب های درسی ام را با جان دوست بدارم هم کتاب هایی که همیشه یاور من بودند. همیشه با من بوده اند و خواهند‌ بود.

میخواهم هم معتقد بمانم و هم آزادفکر. میخواهم هم برونگرا و جذاب و شاد و انرژی بیرون زن باشم و هم درونگرا و آرام و موقر.

هم میخواهم آنی باشم، هم بنی. هم می خواهم خوب باشم و هم نمی خواهم تظاهر کنم.

شاید دلیلش آن است که من همزمان میخواهم دو آدم باشم. شاید من زیادی کمالگرا هستم. هم میخواهم با معیار جور باشم هم با عرف هم با سیستم ذهنی خودم. همه چیز را همزمان میخواهم. شاید من زیادی حرف میزنم. من زیادی مغرورم. زیادی احمق. زیادی بی مصرف. زیادی پرمدعا. زیادی کمالگرا. زیادی توهم کاملگرا داشتن.

میخواهم خودم را قانع کنم که نباید خودم باشم. خودم هنوز خودمی نیستم که در هدفم است و باید بسابم و صیقل دهم حالا حالا ها. باز میخواهم خودم باشم. همینی ‌که هستم. یکهو جملات مثبت و کتاب های زرد انگیزشی بیخود توی اینستاگرام میایند توی مغزم و فکر میکنم دارم با کپی‌یی تبدیل میشوم که آن ها میگویند. در عین حال میدانم که نمیشوم. من که اینستاگرام ندارم. این جمله ی جزازکل توی ذهنم بلد میشود:

آدم ها حرف نمی زنند، تکرار می کنند. فکر نمیکنند، نشخوار میکنند. تحلیل نمی کنند، کپی میکنند.

چیزهایی میشنوم و لمس میکنم. یکهو همه ی این ها در نظرم حقیر میاید.خودم، هدف هایم، درس های مسخره ام، کتاب هایم. 

بعد از خودم خجالت میکشم‌. خودم را سرزنش میکنم. باز یکی از ان تو میگوید خفه شوم و خودم را دوست داشته باشم. بهم میگوید، جبران میکنی، تو قوی‌یی، اصلا هنوز که چیزی نشده، چرا شلوغش کرده ام؟

بعد فکر میکنم به تغییر هایم. نمیدانم طبیعی‌یند؟

دیگر عاشق تاریخ نیستم. رویش تعصب ندارم‌. بیشتر جذابیت هایش در نظرم تحریف شده میایند. نمیدانم باورشان داشته باشم؟ چیزهایی که حتی سندشان هم غیرقابل باور است؟ 

فکرهای قشنگی میکنم. به دیگران خوب خرده میگیرم،پای خودم که وسط میرسد، عین آن ها رفتار میکنم. فرقم این است که درجا پشیمان میشوم. ده بار برمیگردم روی کارم فکر میکنم و میگویم اکی‌ش خواهم کرد. و باز روز از نو.

نمیدانم این که عاشق نیستم خوب است یا بد؟ نمیدانم زیادی دارم بزرگش میکنم یا زیادی کمالگرایم.

فعل و انفعالاتم مثل قدیم است. نمیدانم بابت کدام ویژگی هایم باید از خودم بدم بیاید و بابت کدام هایشان باید به خودم ببالم؟ اصلا باید ببالم؟

نمیدانم چقدر دارم دور میشوم. از خودم تا خودم. از خودم تا دور و بری هایم. از خودم تا دنیای عرف. از خودم تا اهداف خرد. از خودم تا خدا؟

اویی که باهاش حرف میزنم، اصلا میشنود مرا؟ نمیدانم او آن است که در تصور من است یا اویی که در کتاب دینیمان توصیف کردند؟ اصلا هست؟ 

میخواهم انسان خردمند بخوانم. وقت نمیکنم. وقت نمیذارم. وقت ندارم. نمیدانم کدامشان است. نمیدانم، نمیدانم، نمیدانم.

آل آی نو ایز دت آی دونت نو انیتینگ.

به خودم میگویم تو داری بزرگ میشوی. به خودم میگویم من دارم بزرگ میشوم. مینویسم و وقتی برمیگردم بخوانم ازش بدم میاید. سر همین کلی با خودم کلنجار میروم. بزرگ شدن خوب است؟ بد است؟ من واقعا دارم بزرگ میشوم؟ من از کی بود که بزرگ شده ام؟ شاید دارم پیر میشوم؟ دارم با بزرگ شدن کنار میایم یا ازش لذت میبرم؟ چرا فرق دارم با همه که کوچک ماندن را دوست ندارند؟ اوه خدای من، احتیاج دارم یکبار دیگر ناطور دشت بخوانم.

بزرگ شدن به چیست؟ پنج ماه و بیست و نه روز دیگه ۱۶ سالم میشود. یعنی فقط دوسال و پنج ماه تا ۱۸ سالگی، آن سن دور و دراز نماد کمال در هرچیز؟ سه سال مانده کلا تا انتهای تینیجری؟ 

میخواهم گریه کنم اما اشکم نمی آید. شاید مغزم است که دستور میدهد ننه من غریبم بازی در نیاورم چون واقعا هیچ دلیلی برای گریه کردن ندارم. برای همین میخندم. یک ربع میخندم. آنقدر میخندم که کناری هایم هم بیخودی میخندند. آنقدر که کار به جای چیزی زدی میکشد. آنقدر میخندم به نماد چیزهایی که میخواستم برایشان گریه کنم که دلم درد میگیرد. که اشکم در میاید. آهان حالا شد همانی که میخواستم.

آن روز وقتی تیچر جدید درباره ی گودپوینتسم از بچه ها پرسید، گفتند شی ایز سوشبل. تیچرهم گفت یا. شی لوکس سوشبل.

یعنی چی که گفتند سوشبل؟ مگر من اجتماعی ام؟ من که انقدرر تنهایی را دوست دارم چطور میتوانم اجتماعی هم باشم؟ شاید من اجتماعی ام. شاید من متوهمم که موقر و آرامم. متوهمم که وقتی کسی داد میزند صدایم را بلند نمیکنم. شاید دارم ادا درمیاورم؟ اصلا چرا باید ادای اجتماعی بودن را دربیاورم؟ اصلا من چه‌م است؟ کدام آدم عاقلی‌ست که وقتی برچسب اجتماعی رویش میزنند، ناراحت شود؟

میخواهم انتخاب کنم که کدام باشم؟ درونگرا یا برونگرا. هرچند که مایرز بریگز گفته بوده که intpیم. من اگر هم بخواهم برونگرا باشم باید نقش بازی کنم. من بازیگر خوبی نیستم. من دروغگوی خوبی نیستم‌. اینطوری فقط انرژی تلف میشود.

گاهی با تمام وجود میخواهم سطح دنیا و ارزوها و همه چیزم را در حد احمق ترین بچه ی کلاس تقلیل بدهم.

میخواهم یکهو همه ی این ها را با هم فریاد بزنم. سر معلم ها و بچه ها داد بکشم‌. سر اولین پسری که توی کوچه بهم تکه انداخت داد بکشم. به اندازه ی کافی سر خودم فریاد کشیده ام.

در عین حالی که احساس میکنم اینها گلوله ی گنده ای از دغدغه هایند، احساس میکنم پوچ تر و مسخره تر ازین ها دغدغه نداریم.بیرونم خوب است. درونم هم خوب است. اصلا این ها را نشان نمیدهد. ولی خب اینها همه‌شان یکجاهایی آن تو ها تلنبار شده. در اخلاق پیرزنی ام میزنند بیرون. در فضل فروشی های بی موردم. در همه ی ان چیزهایی که ازشان بدم میاید و در دیگران نکوهش میکنم. 

این جمله از شهرخرس توی فکرم بلد میشود:

"حرف هایی که نمیزنی، به اندازه ی حرف هایی که میزنی مهمند."


تابستان نامه :)

پس از گذشت شش روز از فصل پاییز، بدین وسیله اعلام میدارم که میخواهم نهایتا تابستان نامه ی اینجانب را به رشته ی تحریر دراورم :)

تابستان نامه ی توی دفترخاطراتم هرچند پراتفاق تر از پارسال بود، کمتر از پارسال شد. امسال ده صفحه شد پارسال چهارده، پانزده تا :)

1.کتاب: خودتان اولین گزینه را میتوانستید حدس بزنید D: خب این تابستان سی تا کتاب قرار گذاشتیم بخوانیم و من سی تا خواندم :) تازه یک ده روزی هم اضافه آوردم که چون به سفر و باقی مانده کاری ها گذشت، دیگر کتابی نخواندم :)

آن هایی که بیشتر دوستشان داشتم: مجموعه ی هری پاتر، زندگی داستانی ای.جی.فیکری، معامله زندگی،همراز و یکی از قوی و خوب هایشان، فارنهایت ۴۵۱ بود :)

لیست کلی کتابها در گودریدزم هست ولی اگر خواستید، بگویید به پست اضافه کنم.

2.فیلم و سریال: فیلم زیاد دانلود کردم اما کم دیدم D: بیشتر به دلیل اینکه سابتایتل هایشان درست حسابی دانلود نمی شد و من هم حوصله ی مثبت بازی و خودم فیلم را معنی کردن نداشتم =)  یک سریال دیدم(هیولا D:) که باهم قرار گذاشتیم هر دو قسمت سریال معادل یک فیلم باشد. سه قسمت اول هری پاتر را دیدم. دو تا انیمیشن که یکیشان "3 How to train your dragon" و دیگری "Mary and Max" بود :) 

چهارشنبه سوری و شهر زیبا از کارهای قدیمی فرهادی، با متری شیش و نیم و سرخپوست دو فیلم نویدی که سرخپوست را با حضور خود نوید دیدیم، دیدم D:

مجموعا 10 فیلم و ۲۴ اپیزود سریال دیدم :))

3.ورزش: زومبا و این رقص و این ها را ول کردم و مثل قبلاها رفتم سالن ورزشی دوست داشتنی و دو ترم بدمینتون دوست داشتنی ترم را گذراندم :) آماده ام برای تیم مدارس =)

و اینکه در مسابقه ای که آخر تابستان برگزار شد اول شداهه! (ذوق ^-^)

4.زبان انگلیسی: از اول تابستان ترم فشرده برداشتم و هرروز رفتم :) یک سوم کتابم را تمام و این ترمم را که بروم این کتاب را هم تمام میکنم :) 

5. زبان اسپانیایی: یک استارت هایی زدم برای خودآموزی اش و رفتن توی فاز های کشور مورد علاقه =) خیلی اسپانیادوست شده ام! طوری که هی راه میروم به رنگ پوستم و موهای فرفری مشکی ام نگاه میکنم فکر میکنم یک اشتباهی پیش آمده من باید میفتادم توی بارسلون لک لکه خیلی خسته بود منو ایران پیاده کرد! D:

6.نویسندگی: آقا هرچقدر در عرصه های دیگر فعال بودم در آنچه که باید،... . چون یکی که باید میگزاردی، نگزاردی و صددگر گزاردی، انگار که هیچ نگزاردی!

نه دیگه :((( سه تا داستان کوتاه نوشتم، کلی داستان کوتاه خواندم که توی لیست کتاب هایم تابستان هم حسابشان نکردم تازه. یک تلاش هایی برای دراوردن خود از خشکی قلمی که طی این مدت اخیر گرفته بودم کردم. و کلاس های نویسندگی را هم نَوِلیدَم(ول نکردم!) 

خاطره نویسی و وبلاگ نویسی و نامه نویسی هم بود سرجایش دیگر! رحم کنید لطفا :(

7.موسیقی: طی آشتی‌یی که با گیتارم داشتم، از جلدش دراوردمش، کوکیدمش، نازش کردم، ازش عذرخواهی کرده، و شروع کردم به زدنش! دفترقدیمی ام را هم آوردم و یک چندتا آهنگ را هم بازیادآوری کرده و نواختم و ازین بابت بسی مسرورم :))

8.سرنوشت سازی!: شش روز اول تابستان را درس خواندم، آزمون ورودی دادم، قبول شدم، رفتم انسانی، بولت ژورنال درست کردم، و کلا پایه گذاری های آینده دیگر :)

9.پادکست: آتنا ما را واداشت که پادکست را در زندگیمان بگنجانیم و ما عمل کرده و سی و خورده ای اپیزود پادکست گوش دادیم :)) یه چندتا پراکنده، یک دانه استارت باکس، چنددانه 1024, و بیست و خورده ای دانه پادکست اجنبی که خیلی دوستش داشتم!

10.سفر: چند روز آخر را رفتیم اصفهان‌. وه که چه زیبا بود! چه شاعرانه بودند عاشقانه های لب خواجو و پل چوبی، کردن انگشتان پا توی آب سرد و خزه ها :))

( و البته آهنگ خواندن ها و رقص های جمعی لب پل!)

بازارهای قدیمی مسگرها و قیصریه، پیاده روی در راستای خیابان چهارباغ که پر از خرید های خوشگل، لذت بردن ها، و البته دیدن هیزبازی ها و لات بازی های دیگران! (نمیخواهم لقبی بچسبانم، ولی بلااستثنا پسرهای آنجا و همه از شهرهای دیگر بیشتر نگاه و حرف بیربط میزدند!) 

مسجدهای خیلی زیبای شاه و شیخ لطف الله، چهلستون، کلیسای وانک(که من خیلی دوستش داشتم)، نقش جهان، مردم، همه جا، همه چیز!

باقی قضایا: همین دیگر. به پایان آمد این پست، وبلاگ همچنان باقیست :)) ما بزرگ تر شدیم درین تابستان و توجه مردمان به سویمان جلب تر،(یک آقاهه ای توی خیابان یکهو گفت میدونستین بزرگ شدین؟ انگار که سال ها معلم دلسوزمان بوده و یکهو به این کشف دردناک رسیده. تازه ما مثلا کاربچه بازی‌یی نمیکردیم که این حرف را به عنوان طعنه زده باشد، سنگین داشتیم راهمان را میرفتیم. خلاصه که حرفش از همه ی تکه ها و پیرهن صورتی دل منو بردی های دیگر تاثیرگزار تر بود. با یک لحن عجیبی هم این را گفت.)

عاقل تر شدیم، تجربه های دیگری کسب کردیم، دوستی های بیشتری اندوختیم :))

+بار سنگینی از دوشم برداشته شد =)

+تمااام ^-^

پ.ن عکس: در حال قهربازی با دخترعمو که ایشان هم در جواب ازین حالت من عکس گرفتند! ولی من اینقدر قوزی نیستم که! انقدرهم چاق نیستم! خطای دید شال پیچی‌ست!

پ.ن۲: عکس مال تابستان پارسال است :)


THE FIRST DAY OF SCHOOL

 

صبح بیدار که شدم، اتاقم مرتب، بولت ژورنالی که تازه درست کرده بودم روی میزتحریرم خوشگل می نمود. آهنگ بوی ماه مدرسه را به سیاق هرسال پلی کردیم، منتهی با ذوق سال های پیشین باهاش نرقصیدیم. راه افتادیم سوی مدرسه. امسال هم خودمان را از شر سرویس های ۵ صبح بیا درحالی که مدرسه ۷ شروع می شود خلاص کردیم!

وارد مدرسه شدم، بزرگ، خوشگل، خیلی باکلاس (بهتان پز نمیدهم، حقیقت است D:) و به قولی خَش بود ؛)

رفتم یواشکی پشت سر عذری ایستادم و تا کمی بعدش که برگشت هیچ چیز بروز ندادم. همدیگر را دیدیم و دست دادیم(نمی دانم این چه مدلش است که من دوست های صمیمی ام را میبینم، دست بهشان میدهم و خشکی بغل میگیرم، بعد آن هایی که قبل ها همکلاسی ام بودند، بغل میکنم! البته خب خودشان بنده را بغل میکنند!) بعد یکتا و شیوا، میز جلویی پارسالمان را دیدم که چهار نفری قرار گذاشته بودیم بخوانیم و اینجا قبول شویم و الان هرچهارتایمان شده بودیم. یکم که اینور آنورم را نگاه کردم دانه دانه بچه های آن ابتدایی و این راهنمایی و فلان کلاس زبان و بهمان کلاس دیگر آشنا در می آمدند. یکی دو تایشان را که عذر میخواهم ولی اصلا ازشان خوشم نمی آمد خودم را زدم به آن راه که اصلا ندیدمشان، درحالیکه از تقدیر نمی دانستم که هردوشان در کلاس منند :/

هوا خیلی آلوده بود، شاخصش صد و خورده ای برای گروه های حساس بود، صحبت های ناظمانمان خیلی طولانی و حوصله سر بر نبود؛ با این حال مدتی را در این هوا بودیم دیگر. مانتویمان سرمه ای بود خداروشکر! البته کمی هم حرصم میگیرد که من باید از مانتوی گشاد تا سر زانو و شلواری که چهارتا پای دیگر تویش جا میشوند ولی کش کمرش اندازه ی کمر یک بچه ی مهدکودکیست و دل روده ات را توی حلقت می آورد، خداروشکر کنم!

اما بگذارید تصویر حال بهم زن تری برایتان ترسیم کنم! مقنعه ی قهوه ای لجنی همراه با مانتوی خردلی_قهوه ای با همان سایز شلوار :/

اینگونه سعی می کنم فرمم را خیلی دوست داشته باشم، و از رنگ شیک و سنگینش شکرگزار باشم. برای همین کل مبارزه ی مدنی ام شامل این می شود که وقتی ناظم میگوید یا حجاب هایتان را درست میکنید یا هِد زدن را اجباری میکنیم، یک لبخند گل و گشاد بزنم و به موهای رنگ کرده ی بیرون زده اش نگاه کنم.

(اما فرم های پسرها باز خدایی داغون تر است! پیرهن زرشکی با کت آبی سیر، پیرهن صورتی با کت و شلوار بنفش! خداصبرتان بدهد!(البته شماها که جز دو روز اول فرمتان را نمی پوشید. از فردا قرتی بازی هایتان شروع میشود :/) )

خوشامد گویی شان شامل شیرینی و تکه کاغذ هایی بود که باید شانسی بر میداشتیم و یک جمله ی حکیمانه رویش نوشته بود. مال من این بود:

اتفاقاتی که در زندگی شما روی میدهند مسیر زندگی شما را تعیین نمی کنند. بلکه این چگونگی برخورد شما با این وقایع است که آینده شما را می سازد.

جمله ی خوبی بود. احتمالا میدانست که من وقتی اولین بار برنامه ی درسی ام را دیدم بغض کردم و به طرز احمقانه ای یکهو دلم خواست بروم تجربی. هیچ علومی توی برنامه نبود. نه زیستی نه زمینی نه شیمی‌یی. روز شنبه ساعت اولم با دینی شروع می شد :|

کلی بی منطق بازی دراوردم تا اینکه دوستم آرامم کرد. بگذریم.

آخر های صف بودیم و وقتی رسیدیم بالا دو تامیز آخر گوشه بهمان رسید :( من مدافع پروپا قرص میز آخر بودم هفتمم ولی نه آخر دیگر. ردیف سوم یا چهارم. خداکند یک کاریش بکنم :(

کلاسمان به حیاط پنجره نداشت و مثل کلاس فارابی پرنور نبود. (من کلاس نظامی بودم) بچه های کلاس هم خوب بودند، خب خدایی خوب ها و گلچین های مدارس دیگر بودند. البته باز خیلی عالی ترهاشان در کلاس های دیگری بودند که دلم میخواست با آن ها باشم. اما همین که با عذری در یک کلاس بودیم خداروشکر کردم :)

زنگ اول تاریخ داشتیم. خانم خوبی مینمود و خوشمان آمد. زنگ دوم ریاضی، باز هم خانم خوبی بود و خوشمان آمد :) زنگ سوم عربی، مثل دیگر معلم های عربی بود و خوشمان آمد :) زنگ چهارم منطق، که خانم خیلی منظبط و مقرراتی‌یی بود. بقیه خیلی سخت نگرفتند ولی قانون هایشان را وضع کردند و صحبت هاشان خسته کننده نبود. ایشان هم صحبت هاشان علاوه براینکه خسته کننده نبود، کمی رعب آور بود. از یک دم گفتند که باید رتبه یک استان بشویم و رتبه یک ناحیه هم به هیچ دردی نمیخورد. از درس منطق خوشم آمد. خانم هم خوب توضیح دادند و البته فراتر از حد کتاب :)

کتابخانه را بازدید کردیم و چه بگویم؟؟ خیلی خوب بود. پر از کتاب های تاریخ و فلسفه و دین و زبان و البته معلوم است که من همان اولش رفتم رمان خارجی هایش را قربان صدقه رفتم :)

البته به عظمت کتابخانه ی بزرگ نزدیک خانه مان نیست ولی دوستش دارم. سالن مطالعات و اجتماعات بزرگ و دلباز، نماز خانه‌مان هم ساعت نماز برخلاف راهنمایی که به خانم اقتدا می کردیم یک حَج آقا داشت ؛)

سالن ورزشی خیلی بزرگمان را هم چشم میکشم زنگ ورزش بروم تویش را بکاوم :) امسال تیم بدمینتون را حتما قرار است شرکت کنم و با این همه هدفی که برای خودم تعریف کردم و قرار هم نیست زبانم را رها کنم، کلی باید تلاش و برنامه ریزی داشته باشم که خوشحالم از بابتش :))

راستی کشف هم کردیم که مدرسه ماهنامه هم دارد و داستان هایم را در افقی نه چندان دور درش چاپ شده دیدم :)

نکته ی خیلی خوب اینجاست که بهترین مدرسه ی انسانی در سطح شهر است اینجا و نه تنها بازار رقابت فرد به فرد، بلکه رقابت کلاس به کلاس و مدرسه با مدارس دیگر هم داغ است :))) خیلی بهتر از رقابت بر سر تعداد دوست پسر و تعداد رل در هرشبانه روز است!

توی تابستان پر از ایمان و انگیزه بودم برای شروع راهم ولی ۳۱ شهریور به همان دلایل هورمونی! همه‌شان به باد رفت ولی خب امروز سرجایشان برگشتند تا حدی :)

+پرواضح است که امروز کلی انرژی تحلیل بردم! اولین روز هفتم هم همینجوری شدم. به خطار ساعت هایی که اضافه می شود و دیگر چیزهای مدرسه ی جدید کلی خسته بودم و خیلی لب مرز خوابیدن قرار گرفته بودم سر کلاس ها!

++ازین پستم خیلی بدم میاید چون ازین خاطرات بچگانه ی مناسب دفترخاطرات بود. منتهی بر من ببخشایید من باید چند روزی برای بازیابی و بازسازی خودم زمان بگذارم!

+++و البته برای فرار از عذاب وجدان ننوشتن تابستان و سفرنامه بود این پست!

++++خودتان روز اول مهرتان را چطور گذراندید؟


دقیقه ی نود!

آخر چرا اینطوری شد؟

امروز که یک ساعت بهمان بیشتر هم وقت دادند؟ دیدید چی شد؟ دو تا تابستان نامه ام را(یکی در وبلاگ و یکی در دفترخاطره) ناتمام ماندند. سفرنامه ام را ننوشته ام. نامه های اول مهر به دوستانم را ننوشتم، نامه به خود فردا و حجت تمام هایم را ننوشتم، اتاقم را همین الان مرتب کردم، ریزه کاری های بولِت ژورنالم را تکمیل نکردم!

دیگر چه بگویم؟

فقط پنج دقیقه تا پایان تابستان مانده و همین را بگویم که خیلی مفید و هدفمند پیش بردمشو لذت بردم ازین تابستان و کلی هدف ها و اراده ها و تجربه های جدید کسب کردم :)

کلا تا چهار دقیقه ی دیگر نهمی محسوب میشوم و از فردا رسما دختر دبیرستانی به حساب خواهم آمد و مهر را با اقتصاد شروف خواهم نمود!

+ هرچند امروز به دلیل تغییرات هورمونی‌یی که سارا خیلی خوب در آخرین پستش توضیحش داده، تمام خوش خلقی های تابستانم به باد رفت و کمی غرغر کردم ولی الان بهترم و خب خداروشکرر(مدل هیولایی بخونید)

++زشت نیست تابستان نامه ام را یک مهر بگذارم؟


وقایع کتابخانه ای+ یک پیشنهاد :)

 در کتابخانه

به نظر یک مادر دختر گمراه در انتخاب کتاب می بینم. با لبخند گل و گشادی به سمتشان می روم و میپرسم: چه ژانر کتابایی دوست دارین؟ میتونم کمکتون کنم؟

خانومه با چشم هایی گرد شده: یک چیز هیجااانی.(دست ها را نیز با هیجان تکان میدهد)

من:(پیرمرد صدساله ای که از پنجره بیرون پرید و... را می کشم بیرون): بفرمایید. این طنزه. هیجان هم داره.

خانومه دوباره با چشم هایی گرد شده: نه. میخوام یک چیزز هَیِییجانیی باشه.

من: خب این هم خوبه.

خانومه: خیلیی هیجانیههه؟ ازینایی که نشه زمین گذاشتش؟..

من (:/) : خببب نمیدونم. خیلی این ژانر "هیجانی" شما رو نمیخونم من.

خانومه: (دوباره دست هایش را در هوا تکان میدهد) هَ یِ جااا.._

من: خانوم این قفسه ازین ماجراجویی و ترسناکاست خودتون هیجانیتونو پیدا کنین :/

دقایقی بعد (عده ای دیگر وارد آن قفسه شده اند)

_بچه ها کتاب خوب چیه؟ از کجا بدونیم ایناها خوبن؟

_من یکی از دوستام میگفت "من پیش از تو" خیییلی خوبه.

_اه. اینجا نداره که.

_ ههههه. خخخخ. اینجارو. ننه بزرگه سلام رسونده گفته متاسفه. خخخخ

من(😐😑😲😞)

_بی نوایان. آخییی. الهییی

من(به تَنِ هوگو در قبرش فکر میکنم)

_ اینو نگا کنیننن. پیرمرده صدساله‌ش بوده از پنجره پریده بیرون ناپدید شدهه‌. چه خنک.

_(صدای یک خانوم بزرگتری که انگار مادر و سرپرست آن جمع است) آهااا. فکر میکنم این خوب باشه. ایننن شد یچیزی.

_کو؟ کو چیه.

_هرگز نگو هرگز!

من قفسه ی آنور:😑😑😑😑😑😑😲😲😲 خدایا خودت ظهور کن!

 

+توی پیوندهای روزانه ام، "یک پیشنهاد خیلی خوب" رو از وبلاگ مریدا گذاشته بودم. که مریدا وبلاگش رو پاک کرد و باید اون پیوند رو بردارم :(

پیشنهادی که مریدا داده بود به این صورت بود: بقیه ی پولاتون رو، پونصدی، هزار و دوتومنی، که اضافه میاد کنار بذارین. جمع کنین جمع کنین تا بعد یه مدت یه مقدار قابل توجهی بشه. بعد، وقتی یک پول خوبی شد، صرف امور خیریه‌ش کنین. مثلا مریدا با پول های اینطوری‌یی که جمع کرده بود کلی خوراکی و میوه و چیزهای خوشمزه خریده بود و بسته بندی کرده بود و برده بود برای بچه های پرورشگاه فکر کنم. خیلی خیلی پیشنهاد خوبی بود. اواخر بهار بود. منم با خودم تصمیم گرفتم اینکارو بکنم. پول خوردامو که از آژانس های کلاس هام میموند میذاشتم توش.با خودم گفتم از اول تابستون اینکارو میکنم. تا آخرش. هرچقدر شد، خرجش میکنم برای لوازم تحریر بچه های کم بضاعت. با این قیمتای سرسام آور لوازم تحریر که هرسال دوبرابر میشه، شاید در حد چند دونه مداد پاک کن بتونم کمک کرده باشم.

یک روز اومدم کتابخونه و دیدم پرده زده که نهاد کتابخانه های عمومی کشور، کمک ها برای لوازم تحریر و این هارو میپذیرن برای کودکان سیل زده. مهلت تا سی مرداد. خیلی خوشحال شدم. یک روز بعد از بدمینتون رفتم پیاده خریدم(تا اونجا پولم ۵۰ هزار تومن جمع شده بود) و بعدش هم بردم کتابخونه.

 

در همین حد تونستم بخرم. شاید به اندازه ی یک سال یک دانش آموز. یکم خجالت زده بودم ازاینکه لوازم تحریری که خریده بودم به کیفیت اونی که قرار بود برای خودم خریده بشه نبود. اما خوشحال بودم. خوشحال از هدیه کردن :))

میگن کارخوبی رو که میکنی، عیان نکن که ثوابش از بین نره. اگر مریدا عکس اون خوراکی هاش رو نمیذاشت و اون پیشنهاد رو نمیداد، من هم به این فکر نمی افتادم. گذاشتمشون، شاید جرقه ای باشه برای یکی مثل خودم که این پست رو میخونه.


کشتار زبان فارسی با قلط املایی هایمان!

خدا وقتی من رو آفرید، یک غلط گیر خودکار هم در من نهاد. که هروقت هم اون غلط گیر نتونه غلطشو بگیر، من در درون عصبی بشم و به هم بریزم.

نمی دانم چرا انقدر به غلط های املایی و مخصوصا آن خودخواسته هایشان حساسم!

آن قدر که چند نمونه دعوا هم سر این موضوع با دوستان نزدیک و عزیزم در پرونده ام یافت می شود‌.

از این رو بنا کردم یک پست درباره ی غلط های املایی بنویسم. خیلی وقت بود می خواستم همچه چیزی بنویسم، منتهی دلایل مختلفی باعث ننوشتنش می شد. دوستان عزیز لطفا اگر غیرحرفه ای، نادقیق و غیرجامع است، بر من ببخشایید.


یک داستان تقریبا تکراری، در باب وبلاگ

دو هفته گذشت، دو هفته مانده.

می خواستم بنویسم، موضوعی دلخواهم نبود. شاید به خاطر تابستان_نامه ی بلندی که قرار است اواخر شهریور منتشرش کنم، شوقی برای پستی دیگر نبود :)

بحث نوشتن شد. همیشه احساس می کنم نوشتن بزرگترین موهبتی بود که به من و خواندن، بزرگترین موهبتی بود که به بشر عطا شد. همیشه با خودم فکر میکردم، منِ درونگرا، اگر نوشتن را هم نداشتم، چطور برون ریزی می کردم؟ احتمالا منفجر میشدم!

من از هشت سالگی داستان مینوشتم. گاهی خاطره، و انشاهای مدرسه را.

از وقتی سیزده ساله شدم، شروع کردم به روزانه نویسی. خاطره البته. برای خودم یک دفتر دویست برگ خریدم و هفتم و هشتم و نهم را نوشتم. عاشق دفترخاطره ام بودم. در نوشتنم غرق بودم. گاهی عکسی، یادگاری‌یی هم درش میچسباندم.

خب پس کجا قرار است از وبلاگ صحبت کنیم؟ هفتم این ها بودم که وبلاگ صدرا علی آبادی را میخواندم. بعدش، دوست عزیزم آتنا، یک موقعی فکر کنم اواسط هشتم یا هفتم بود که زنگ زد و توضیح داد وبلاگی زده و آدرسش را داد. وبلاگ آتنا بهترین چیزی بود که میتوانست در این سه سال دوری من و او را بهم وصل کند.

تا اینکه، سال نود و شش، سال خیلی بدی شد. البته نه برای من. برای کل کشور. همه‌ش زلزله و قتل و دزدی و آتش سوزی و تجاوز و غیره... . تا اینکه وقتی هواپیمایی در کوه های دنا سقوط کرد، من عصبانی شدم‌. گریه کردم. و نوشتم. حدود دوازده صفحه بی وقفه از تلخی ها و بدی های نود و شش نوشتم. آدم وقتی عصبانی یا غصه دار است، بهتر می نویسد. خلاصه آن موقع من آن متن را پشت تلفن برای آتنا خواندم و او هم گفتش که تو که هدفت نویسندگی است، چرا وبلاگ نمیزنی دختر؟ قلمت خوب است. این نامردی است که تو از من میخوانی، ولی من از خواندن نوشته های تو محرومم.

من مقاومت کردم. تا جایی که می توانستم مقاومت کردم. به آتنا میگفتم که من اگر قرار باشد در وبلاگ بنویسم، دیگر نمی توانم در دفترخاطره ی عزیزم بنویسم. و اگر قرار باشد در وبلاگ بنویسم، نمی توانم به عیانی دفترخاطره ام بنویسم.

از او اصرار و از من انکار. تا اینکه یک روزی از مرداد پارسال، قوه ی کنجکاویم قلقلکم داد و توی گوگل ساخت وبلاگ را سرچ کردم. وبلاگ زدم. همانجا پست شروعی تازه هم نوشتم که خیلی مسخره است و اصلا هم ازش خوشم نمی اید. ولی ولش کردم. به آتنا هم نگفتم وبلاگ دارم، تا اینکه یک روز از زیر زبانم کشید. باز اصرار هایش را شروع کرد که بنویس. این اصرار ها ادامه داشت تا زمانی که تبدیل به تهدید شد D:

بهم مهلت داد تا قبل روز تولدش در بیست و چهارم آذر، بنویسم وگرنه باهام صحبت نمی کند یا همچه چیزی. نوشتم. و از آن موقع تا به حال، دارم مینویسم :)

وبلاگ نویسی را دوست دارم و بارها از آتنا تشکر کرده ام. ممنونم ازینکه میخوانیدم و ازینجورحرف ها دیگر :))

یک چندتا چیزازتان میپرسم و لطفا اگر تمایل دارید، جواب بدهید :)

قالب و قلم من چطور است؟ دوستش دارید؟ یا به زور میخوانید؟

از طرز نوشتنم و کلا از نوشته هایم، به نظرتان من چجور آدمی ام و چه ویژگی هایی درم پررنگ است؟

نقدی؟ پیشنهادی؟ انتقادی؟ خوشحال می شوم بشنوم :)

یک چندتا پست دیگر در باب داستان وبلاگ نویسی ام: آتنا، در باب بلاگ، اعتقادات تاریخ انقضا دار

+پست در جهت فراخوان آقای هاتف، به منظور روز وبلاگستان فارسی نوشته شده است.


کراش آن_مردمان کتاب به دست

آقا این چه کار مسخره ایه که تو میکنی؟ چرا اینطوری میکنی با خودت آخه؟ در عالم رویا دختری متین با لبخندی آرامی که طبیعتت را هیچ چیزی نمی تواند به هم بریزد، ولی تا یه کتاب دست این و اون میبینی عاشق میشی :| میشه برام توضیح بدی چرا؟

_من که عاشق نمیشم :€

_ منتظر توضیحم؟

_ آممم. خب خوبه دیگه. الان ها که هیچکی کتاب نمیخونه، آدم هایی که کتابخونن مورد احتراممن. مورد محبتم هم D:

_چرا فکر میکنی هرکی کتاب خوند آدم خوبیه؟

_ وااا. خب من که میدونم هیچکی آدم خوبی نیست! همه خورده شیشه دارن به هر حال. ولی هرکی کتاب خونه صفاتی درش رشد و پرورش پیدا میکنه که برای من ارزشمنده =)

_ ولی وای به حالت اگه یه بار دیگه کتاب دست یه نفر دید و توجهت بهش جلب شد و با یک نگاه قلب قلبی زل زدی بهش و خواستی باهاش سر صحبتو باز کنی!

_...

 

رفتم تئاتر! هم اکنون از تئاتر برگشته ام :)

خیلی خیلی خوب بود. خیلی حس خوبی گرفتم از تئاترش. صبح کتاب پروفسور شارلوت برونته را تمام کردم و تئاتر راهم که دیدم، یک چیز سبز ابی خوشگلی در وجودم جوانه زد. از آن جوانه ها که می گویند: دختر، انتخابت درست بوده. قشنگی هایش را ببین! به راهت ایمان داشته باش ؛)

قبل از شروع تئاتر، همان گوشه که ایستاده بودیم، یک خانمی داشت دستبند های خوشگل و جینگول پینگول میفروخت. گفت که دنداپزشک است و به زور والدینش دنداپزشکی خوانده ولی علاقه اش به کارهای هنری نهایتا آنقدر فوران کرده که با عشق این ها را درست میکند و می فروشد :)

به دلیل جماعت روشنفکر سیگار کشی که آنجا بودند، نفس کم آوردیم و رفتیم بیرون. دیدم یک آقایی تکیه زده به دیوار و دارد ‌کتاب میخواند. و من را می گویید باز همان آش و ♡~♡ همان کاسه *~* .

هی کله می کشیدم که عنوان کتاب را ببینم اما هیچ طوری عنوانش خوانده نمی شد( یک کتابخوان واقعی را میتوانید از روی این بفهمید که وقتی کتاب می خواند، عنوان روی جلد را طوری نمی گیرد که همه ببیند به به چه شاهکاری کرده، من پیش از تو دستش گرفته و دارد می خواند‌‌! مثل کسی نیست که طوری موبایلش را دستش می گیرد که سیب گاز زده ی روی گوشی اش دیده شود!) 

خلاصه لحظه ای چنان شوقم بالا گرفت که گوشی را درآوردم و یک عکس از آقا گرفتم =)

این خصوصیت عجیبیست که در من به وضوح پررنگ و پررنگ تر می شود هی! توی کتابخانه، وقتی این بابا بزرگ ها را میبینم که دارند توی قفسه ها دنبال کتاب های شریعتی و دیوان فردوسی می گردند آنقدر ازشان خوشم می آید که دوست دارم بروم بنشینم کنارشان و کله ی کچلشان را به سرم فشار بدهم، عینک ته استکانیشان را به چشمم بزنم و با هم بنشینیم شاهنامه بخوانیم و تعریف و تفسیر کنیم ^-^

یا کوچولو های کتابخوان. من کلا آدم بچه دوستی نیستم. یعنی اینطور نیستم که یک بچه ی کوچولو ببینم جیغ بزنم و بدوم که بغلش کنم. ولی وای از بچه ای که کتاب دستش باشد! چشمانم را باز همان هاله ی قلب قلبی را در بر می گیرد :)) مخصوصا که یاد بچگی های خودم می افتم که زار می زدم تو رو خدا برای من از این کتاب های دو صفحه ای داروخانه ها نخرید! ازین کتاب قطور ها بخرید! اینطور شد که بچگی کلی افسانه و حکایت و مثل و داستان های خوب ایرانی و اینجور چیزها خواندم. و ده سالگی که مجموعه ی علوم ترسناک را پیدا کرده بودم و می خواندم، دیگر بهشت من بود آن مجموعه! علاوه بر اینکه کلی اطلاعات خوب و مفید توی کله ام ثبت میشد که یکهو وسط جمع های بزرگتر یک کدامشان را میگفتم و همگان را به حیرت وا میداشتم ؛) (مثلا یادمه یکبار یک آدم بزرگی داشت قپی می آمد که یک ماری را در کارخانه اش پیدا کرده و ماره فوق سمی بوده و داشت از خودش قهرمان میساخت و این حرف ها. که یکهو یک بچه آمد وسط و با ارائه ی کتاب های علمی اش و اشاره به سروکله و زبان مار ثابت کرد که آن مار غیرسمی بوده :)). اینگونه بود که آن بزرگتر دلخور شد ازین که داستان قهرمان بازیش سرانجامی نداشته D;)

برگردیم به قصه ی اصلی. حسودی ام میشود به بچه های امروزی که این همه مجموعه ی جذاب و مصور در دوره ی خودشان دارند. همان حکایت ها هم برایشان نو و امروزی روایت می شود! ولی آنقدر دوست دارمشان این ها رااا. هی میروم قسمت کودکان کتابخانه که هی این کوجولو ها را موقع کتاب خواندن و ورق زدن تماشا کنم‌. اون روز خانمه میگفت آقا شما که بزرگید بروید قسمت خودتان! من هم گفت آقا دیگه بذار چند دقیقه بیشتر نمیشه ؛))

و اما می رسیم به پسرها ÷) و مردان کتابخوان ÷) 

آن روز که با آتنا رفتیم کافه، صاحب کافه نشسته بود و داشت کتاب می خواند! من همانجا به طرز عجیبی از آن کافه خوشم آمد D;

به زور اسم جلد کتاب را نگاه کردم، غزلیات شمس! فضای کافه با کلی کتاب های خفن و از ان خوب های ادبیات_اکثرا خارجی_ پر شده بود ♡~♡

من و آتنا یک نگاه یکی_مارا_بگیرد به هم انداختیم و رفتیم سروقت کتاب ها. ناطور دشت و جز از کل را برداشتیم و آوردیم سر میزمان. 

از آخر هم دوام نیاوردم و رفتم و سرصحبت را با آن آقای شریف شمس خوان باز کردم. کتاب هایش را خیلی تمیز جلد کرده بود. این یکی از چیزهایی بود که احترام برانگیخته شده ی درونم را چندبرابر کرد! خلاصه در حین صحبت فهمیدم این جناب کتاب خوان عجب چشمان درشت قهوه ای شرقی‌‌یی دارد!

یا آن روز تابستان پارسال. فرودگاه صربستان. یکهو سربرگرداندم دیدم یک آقاپسر کنارم نشسته و دارد کتاب میخواند! چنان شیفته اش شدم که =))). هرچقدر وول خوررم که توجهش را جلب کنم و بحثی ادبی به زبانی دیگر باهم بکنیم، نشد :) (البته اگر هم در کتابش غرق نبود سرش را برنمی گرداند. مردان خارجی اراده شان دست خودشان است_ این را مثل یک طوطی تکرار نمیکنم. واقعا تجربه اش کردم و میدانم که می گویم_ طوری دیدشان در دنیای خودشان تنظیم است که اصلا نمی دانند که کنارشان دختر یا خانمی نشسته. آنقدر در آن سفر این تجربه که نگاه هیچ مرد هیزی رویم سر نمیخورد برایم عجیب بود که حتی کخم گرفته بود توجه کسی را جلب کنم!) اینطور شد که از پسر کتابخوان یک عکس انداختم و هنوز هم که هنوز است گاهی نگاهش می کنم :))

وقتی بیان نخواهد عکسی راسته باشد!

 

خلاصه که نظرتان درباره ی این خصوصیت عجیب چیست؟ شما هم از این کارهای عجیب الخلقه ازتان سر میزند؟

پ.ن: درباره ی پیر و جوان و کودک حرف زدم ولی درباره ی دختران کتابخوان حرفی نزدم‌. خب راستش، من سه تایشان را در زندگی ام دارم. و از داشتنشان خیلی خیلی خوشحال و فوق العاده خدا را شاکرم. خیلی از خصوصیات، اخلاقیات و چیزهای خوبی که در من شکل گرفته از برکت وجودشان بوده :) خدا برایم نگهشان دارد و بر تعدادشان بیفزاید :)) 

آ مین


?Are you growing up really

از رو به روی آینه رد می شوم، یکهو می ایستم و به خودم زل می زنم.
_آممم تو چقدرر... بلند شدی!
خود آینه ای ام لبخند می زند و بیشتر ژست می گیرد.
_چقدر، موهات بلند شده...
دارد بهم لبخند میزند و موهایش را پریشان می کند.
_صبر کن ببینم.
بهت زده می ایستد.
_این دو تا مو سفیده بلند شدن باز.
کنارشان میزنم. یکی دو تا دیگر آن زیر میبینم. سه تا، پنج تا، شش تا، هفت تا، نه تا.نه تا موی سفید فقط همین جلوها.
اولش که داشتم به خودم نگاه میکردم. دنبال یک راهی می گشتم که به خودم ثابت کنم حالا شاید یکم قد این دختر آینه ای بلند شده باشه، ولی کوچولوست! کوچولو! اینقدر بزرگ و خانمانه نیست و عاقل اندر سفیه نگاه نمیکنه.
دختر آینه ای می گوید: سر کی رو داری گول میزنی؟ این نگاه عاقل اندر سفیه و اینارو از کجات در میاری؟ تو وقتی نه سالتم بود همه ی بچه های مجتمع میگفتن بیا و بازی کن نمیرفتی و توی تراس میشستی کتاب میخوندی! در مورد کوچولو بودن، یه نگاه به خودت بنداز، قدت از مامان دو سانت بلندتر شده. نگاهت فرق کرده، راهنمایی و دبستانت برای همیشه تموم شدن! یک ماه دیگه یک دختر دبیرستانی حساب میشی! فقط سه سال دیگه همین موقع، چند ماه از ۱۸ سالگیت گذشته. بزرگ شدی. داری بزرگ میشی. انقدر نخواه که به خودت بقبولونی که کوچیکی و بچه هنوز!
دختر آینه ای دلخورانه چشم نازک میکند و یک نگاه مگی طور به دختر بیرون آینه می اندازد.
_ نه خیر. من بچه‌م هنوز. نمیبینی که آژانس ها هنوز بهم میگن عمو؟ فروشنده ها فعل مفرد برام بکار میبرن؟شبا با پنگوئنگ میخوابم؟ بعدشم تو چرا انقدر اصرار داری که بگی بزرگی؟ مثلا میخوای چی رو ثابت کنی؟
_تو چرا انقدر اصرار داری که بگی هنوز بچه ای؟ از چی میترسی؟ از دنیای بزرگا؟ از عاشق شدن؟ رنجیدن؟ غم ها و مشغله های سخت دنیای بزرگانه؟
دختر بیرون آینه ساکت می شود. چشم می دوزد به اینور و آنور. ازینکه دختر آینه ای فکرش را خوانده بهش برخورده.
_خب، بله‌. خودتم میدونی که. میخوام توی قلمروی خودم به اوج برسم.
_ببین، تا کی میخوای ادامه بدی این زنجیره ی تظاهرو؟ تا کی میخوای تظاهر کنی که قدرت کافی برای حفظ قلمروت رو داری؟ببین مثل همون جمله ای که توی آنی شرلی بود، هر چقدرم که زور بزنی و کشش بدی، بالاخره میاد موقعی که شکوفه صورتیای دوستی در برابر رزهای قرمز رنگ ببازن. چه بخوای، چه نخوای.
_خوبم دارم. حالا میبینی. من هر حرفی زدم تا حالا پاش وایستادم.شکوفه صورتی و رز قرمز رو ولش کن. آیم اکی ویت مایسلف. جاست یو اند آی.
_من دارم بهت میگم، که تو خودتم در باطن حرفایی که میزنم رو قبول داری. در ظاهر داری انکارشون میکنی چون چنگ زدی به آخرین قطره های بچگی که دارن از لای انگشتات میریزن.
_هاا؟ برو بابا. من تا چهار سال دیگه هنوز نوجوون حساب میشم.
دختر آینه ای با نگاه نافذش، اخم آلود به دختر بیرون آینه نگاه میکند. یک پیراهن آبی روشن پوشیده، با فرفرهایش که ریخته‌اند روی شانه هاش.
_ببین، باشه. شاید یکم از حرفات درست باشه. اما میدونی که من اونقدر خودکفا هستم که...
_ساکت‌شو! حرفایی که میزنی شاید قشنگ و قوی به نظر برسن. اما شبیه بالنن. تو خالین. و ، و ، ...
دختر آینه ای میخواهد بگوید بچگانه اما یادش می آید که بحثشان سر همین است که شی ایز گرویینگ آپ. شی ایز نات ا چایلد انی مور.
_خودت ساکت شو! گاهی احساس میکنم تو تبلوری از کلیشه ها و تصاویر احمقانه ی مردمی!
_ منم گاهی احساس می کنم تو تبلوری‌یی از تمام کتاب هایی که خوندی و اندیشه ها و رویاهایی که داری! در حقیقت فکر میکنی داری!
هر دوشان عصبانی هستند و با خشم به هم نگاه می کنند. هر دوشان می دانند که حق با دیگری است. که زیادی خودشان را جدی گرفته اند. هردوشان به این فکر میکنند که این دفعه دیگر خیلی بلند شده بود، و خیلی، زیبا...
همه چیز از همان جا شروع شد. ازینکه دریچه ی قلبشان را باز کردند و شروع کردند به دیدن دنیا. از قلبی که گاه گداری آرزو می کردند، کاش نبود. و بعد، لبشان را گاز می گرفتند...


THE DEAL OF LIFE

 

امروز جلوی آینه : باشه، دیگه کوتاهتون نمیکنم، میذارم بلندشید، موهای سفید عزیز :)

این دو مرگی که این ماه اتفاق افتاد باعث شده بیشتر از همیشه به مرگ فکر کنم. و به زندگی. و به مفهومشان و به زیبایی هاشان‌. فوت ناگهانی آن دختر هنرستانی...

نمی دانم اعتراف بهش تاسف آور است یا مسخره، ولی خیلی به مرگ خودم فکر کرده ام. نه اینکه بعد از مرگ چه‌م می شود یا آن جور چیزها. به واکنش اطرافیانم. اینکه میایند توی صف اعلام کنند که پرنیان نامی مرده است؟ یا برای حفظ روحیه بچه ها چیزی نمی گویند؟ بستگی دارد کی اتفاق بیفتد البته: 

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

اگر اواخر سال باشد شاید به بچه ها نگویند. البته احساس میکنم که حتما دوستان صمیمیم میفهمند و بعدش کل کلاس. مراسم ختمم می آیند؟ گریه می کنند؟ مثلا آن هایی که ازمن خوششان نمی آمده؟ وقتی به برعکسش فکر می کنم احساس خاصی ندارم. مثلا اینکه فلان همکلاسی ام که ازم خوشش نمی آمده بمیرد، غیر از یکبار گریه کار دیگری بکنم. البته این ها را میگویم فقط. احتمالا در آن صورت خودم اولین نفری هستم که برایش گریه میکنم، مشکی میپوشم، بهش فکر میکنم، برایش مینویسم، بعد به مرگ فکر میکنم، و از مرگ مینویسم‌.

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای ز امروز ها ‚ دیروزها

هیچ وقت مرگ در من احساس خاصی بر نمی انگیزد‌. اینکه یک روزی بمیرم نه غصه دارم میکند، نه میترساندم. مرگ خودم البته. به مرگ عزیزانم اصلا نمی توانم فکر کنم. نمی توانم واکنشم را حتی تصور کنم. هروقت به مرگ فکر می کنم احساس میکنم خودم اولم. برای همین هروقت به مرگ فکر میکنم، مراسم ختمم در مدرسه جلوی چشمم می آید. نه مراسم ختمی با حضور نوه هایم در چند دهه دیگر.

دیدگانم همچو دالانهای تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

اصلا آدم غمدارِ زیاد به مرگ فکر کنی نیستم البته. اصلا. مرگ برای من، یک واژه است، یک کلمه. یک کلمه ی سه حرفی. آنقدر عادی که انگار دارم به دونات فکر میکنم.

می خزند آرام روی دفترم

دستهایم فارغ از افسون شعر

یاد می آرم که در دستان من

روزگاری شعله میزد خون شعر

منتهی این روز ها، آن دو مرگ عجیب و غیر منتظره وا می داردم بیشتر فکر کنم. به همه ی جنبه هایش. به شاید بدترین جنبه هایش.

به کتاب هایی که از مرگ خوانده ام فکر میکنم. اولینش که در ذهنم جرقه می زند، معامله زندگیست. داستان کوتاه ولی تاثیر گذاری بود. به ریگ روان. و آلدوی نامیرا. کسی که هیچطوری نمی مرد. به مرگ ایوان ایلیچ. به مردی به نام اوه. به بریت ماری اینجا بود. بریت ماری درباره ی مرگ نیست اما فلسفه ی بنیادین داستان، مرگ است. فلسفه ی بنیادین داستان همه ی ما مرگ است. به بریت ماری که در شصت و چند سالگی اش، فقط میخواهد کاری پیدا کند تا همه بدانند که بریت ماری‌یی هست. که اگر مرد، چندین روز در خانه نیفتد تا از آخر بوی بد جنازه اش کسی را از مرگش باخبر سازد.

خاک میخواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور غمناکم نهند

به این هم فکر کرده ام. به تاثیری که از خودمان میگذاریم. فکر میکنم هرکس که به مرگ فکر می کند، به این جنبه اش هم حتما فکر می کند. به اینکه بعد از چندین سال نفس کشیدن و زیستن ما در این دنیا، چه میخواهیم باقی بگذاریم. نام جاودان؟ عاشقی که تو را به یاد بیاورد؟ باغچه ای؟ فرزندی؟ ما از زیستنمان چه میخواهیم؟ زیستنی که خودمان انتخابش نکردیم و خودمان هم،.... . بله می دانم که خودمان هم میتوانیم تمامش کنیم.

در اتاق کوچکم پا می نهد

بعد من، با یاد من بیگانه ای

در بر آینه می ماند به جای

تار مویی نقش دستی شانه ای

اینکه مواقعی که نزدیک است که تصادف شود ناخن هایم در صندلی چنگ میکنم، دلیل بر این نیست که من از مرگ می ترسم. دلیل این است که از زندگی می ترسم. از اینکه فلج شوم. ازینکه بمانم، ولی هر روز آرزوی نبودن کنم.

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هر چه بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افقها دور و پنهان میشود

به هر حال مهم این نیست که مرگ چیست و کی می آید:

مرگ یک ضرباهنگ آهسته‌ست که هر ضربان قلبمون رو میشماره.  (و هر روز راه خانه دور تر و دورتر می شود، فردریک بکمن)

مهم این است که اگر همین الان، موقع تایپ کردن یک پست وبلاگ بمیرم، از اینکه موقع پست نوشتن مردم راضی هستم یا نه؟ فکر میکنم بله.

ازینکه روز مرگم کلی بابت محدودیت دوره ام، نتوانستم دوره ها TTC کلاس زبانم را بروم حرص خوردم چه؟ نه خب راستش.

فرض میکنم که آن روز با یکی از دوستانم جروبحث کرده باشم. هیچ وقت خودش را می بخشد؟ یا اگر برعکسش باشد، هیچ وقت خودم را میبخشم؟

پس مهم خودم هستم، اینکه چطور زندگی کنم نه اینکه چطور بمیرم.

روزها و هفته ها و ماهها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره میماند به چشم راهها

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامنگیر خاک...

کتاب زیاد بخوانم،فیلم زیاد ببینم، سفر زیاد بروم، عاشق بشوم.در کل، کارهایی بکنم که دوست داشته باشم. هاهاها. زهی خیال باطل. آنقدر باید کارهایی بکنی که دوست نداری... 

بعد ها نام مرا باران و باد

نرم میشویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ

 

+ پرنیان پونزده ساله، اینها را نوشتم که بعد ها بدانم چه فکر می ‌کردی. هرچند که احساس میکنم خیلی خوب و واضح حرف نزدی، فقط فکرهایت را مکتوب کردی. 

بارها گفته ام که من درکتابهایم خلاصه میشوم و کتابهایم در من. گاهی با سهراب سرمست میشوم و گاهی با فروغ مغموم. ولی مهم همین است که من هم، یک انسان، مثل همه ی انسان های دیگر، اشک میریزم، میخندم، عصبانی میشوم، اشتباه میکنم و زمین میخورم.‌..
تنها کسانی که صمیمی ترین و صادق ترین دوستانم بوده اند و خواهند بود، نوشتن و خواندن هستند...
پس من، با تمام اشتباهات و شور و شیرین های دنیای نوجوانم، آنقدر زمین میخورم تا یک روز بلند شوم روی قله بایستم و با یک لبخند دردمند زمزمه کنم که موفق شده ام :)

Designed By Erfan Powered by Bayan