روز نوشت های یک نویسنده

میدانم که این بازی روزی تمام خواهد شد،اما حتی اگر بازنده هم باشم؛ میخواهم که خوب تمام کنم.

دانوب ، گفت و گو ها، مردم (1)

روزی که سر کلاس مطالعات ، معلمِ رو اعصاب داشت تند تند به ما سوال میگفت و اصلا برایش مهم نبود که خود درس چیست؛ وقتی داشت سوال رود دانوب از کدام کشورها می گذرد را میگفت، اصلا فکر نمی کردم که تا سه چهار ماه دیگر ببینمش.


قسمت کوچکی از دانوب،دومین رود طویل اروپا

۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰

مردان کوچک دست به قلم

من شاید در کل زندگی ام، به اندازه ی انگشت دو دستم، رمان ایرانی نخوانده باشم.

آن خوب های قدیمی اش را نخوانده ام، چه برسد به این جدید های بی مایه ی اینترنتی.

(البته افتخار نمیکنم که نخوانده ام. در لیست خواندنم قرار دارند.)

اما در همین دو سه ماه گذشته، دو تا کتاب وطنی خوانده ام.

یعنی نویسنده هایش، همشهری و تقریبا هم سن و سالم هستند :) 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

رهایی از کام مرگ، یک صدم ثانیه

الان که دارم این پست را مینویسم، دست هایم میلرزد و صدای محکم قلبم در سرم فریاد میکشد. پاهایم خشک شده و دهانم باز نمی شود. واقعا نمیدانم چطور همین بیست دقیقه پیش از مرگ وحشتناکی نجات پیدا کرده ام‌.

مهم نیست باور کنید یا نکنید. هیچ چیز دیگر برایم مهم نیست‌. واقعا نمیدانم چطور تا دو ساعت پیش برایم مهم بود امتحان ریاضی یکشنبه را بیست بشوم.

از اینجور متن ها زیاد خوانده ایم.خود من هم. که مرگ را به چشم خودم دیده ام و فلان و فلان و پوزخندی زدیم و از آن رد شده ایم. اما الان احساس میکنم پرده ای را که همیشه برایم مبهم بوده و دور و ناپیدا برایم برای یک لحظه کنار زده اند و چیزی دیده ام که نمی توانم بیانش کنم.نمیتوانم توصیفش کنم.اما درکش کرده ام. جمله ای که فقط در کتاب ها خوانده بودم و فکر میکردم میدانمش.اما نمیدانستم.

سانحه ی تصادف. تا همین دو روز پیش برای شهرآرا داستان مینوشتم ولی فقط یک صدم ثانیه لازم بود تا تیتر بشوم با رنگ قرمز بالای روزنامه اش.

حوصله مان سر رفته بود و میخواستیم برویم هوایی عوض کنیم و دفتر خاطره بخریم.

هی غرغر میکردیم و نق میزدیم برای کارهایی که روی سرمان ریخته بود و این ها. تا این که یه لحظه ان اتفاق افتاد.حواس  هر دومان هم من و هم مادرم به پایین دادن شیشه ی سمت راننده پرت بود که یک لحظه من سرم را برگرداندم و دیدم داریم با سرعت زیادی مورب می رویم و اگر یک خط کش برداریم فقط یک سانت با ماشین مدل بالایی که گوشه ی خیابان نگه داشته بود و آدم تویش بود فاصله داریم. با یک جیغ سرم را برگرداندم و در همان نیم ثانیه با خودم مرور کردم که من میمیرم، چون نیمه ی سمت من دقیقا برخورد میکرد.یا یارو را میکشیم.در بهترین حالت هم نیمی از هردو ماشین میرود و فقط مجروح و معلول می شویم. واقعا مثل فیلم ها بود. حتی یچیزی از فیلم ها هم بالاتر. میخواهید باور کنید یا نکنید.اما نمیدانم مامان چطور ماشین را کشید آن طرف. اصلا جایی برای کشیدن نبود.یک دستی از طرف من ماشین را هل داد آن ور.

هردومان الان احساس میکنیم که از وسط ماشین رد شدیم و واقعا نمیدانیم چطور شد که داشتیم میمردیم و چطور است که الان زنده ایم. هم میدانیم و هم نمیدانیم. بدنم هنوز رو ویبره است و حالات عصبی ام که قطع شد،الان مثل لال ها شده ام و به فکر فرو رفته ام.

به تمام اعتقادات و کارهایم و دغدغه های مسخره ام و غصه های ناچیزم و دعواهای بی ارزشم. به زندگی. به مرگ.همه ی این چیز ها با سرعت فوق العاده ای همان جا از جلوی چشمم رد شد ولی الان دارم دانه دانه بهشان فکر میکنم.

همین ده دقیقه پیش یهو بلند گفتم واقعا کی هست که به خدا اعتقاد نداره؟

خاک تو سرش‌.

خیلی حالم بد است. اما فکر کنم از فردا بهتر شوم. اما از فردا آدم دیگری شده ام.

دیگر من، من نیستم. دیگر همان پرنیانی نیستم که دو ساعت رفت بیرون روحیه عوض کند. او الان روحش عوض شده.

فقط میخواستم بنویسم.میخواستم لرزش دست هایم را با نوشتن آرام کنم. اما خودکار نمیتوانستم دستم بگیرم.

کاش همه ی مان یک تجربه ی آنی مرگ را از سر بگذرانیم. واقعا چیز مسخره و شوخی یی نیست. باید لمسش بکنیم.باید لمسمان بکند.

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

جز از کل

نمایشگاه کتاب سال پیش جز از کل راخریدم.

خیلی دوستش داشتم و در آن دوره عاشقش شده بودم.الان هم جزو کتاب های مورد علاقه ام است.

البته یادم می آید آن زمان هی مراقب بودم که نثرش به قلمم سرایت نکند.آنقدر که سنگین نوشته شده بود.


امسال، در دوره ی داستان نویسی تابستان یک دختری بود که همه خیلی از او خوششان نمی آمد.یکم رفتارش سبکسرانه بود.فکر میکردیم همان ۲۸ این ها را باید داشته باشد.

حاشیه نمی روم.دو جلسه به پایان دوره باقی مانده بود که آمد خواهش کرد که هرچه گشته جز از کل را پیدا نکرده.و این که آیا کسی می تواند برایش بیاورد تا جلسه ی آخر به او بدهد؟

من همان جلسه همراهم بود. کتاب را دادم. جلسه‌ ی اول گفته بود که یک کتاب نوشته. جماعت کتابخوان و خوبی بودیم. ولی گمانم زیادی اعتماد کردم‌. با خودم فکر می کردم یعنی واقعا می شود چنین گروهی از آن بدقول های قدرِ کتاب ندان باشند؟اصلا.

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

اعتقادات تاریخ انقضا دار

من از آن آدم ها نیستم که وقتی اشتباهشان بهشان ثابت میشود، انکار کنند و بگویند نه اصلاااا ما سر همان حرفمان هستیم.درحالی که توی دلشان میدانند که نیستند.یا آن هایی که کلا از بیخ و بن حرفشان را تغییر میدهند و میگویند که از اولش هم ما چنین حرفی نزده بودیم،یا منظورمان این نبوده،یا اصلا این هارا از کجایت در می آوری؟

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰